غزل شمارهٔ ۳۴۳
غیر ازو هر چه هست بازی بود ما و من قصه مجازی بود زود بگذر که اصل ذات یکیست وین صفت ها بهانه سازی بود تو ز دستش بداده ای ورنه دوست در عین دلنوازی بود نفس کافر ترا ازو ببرید هر که او...

غیر ازو هر چه هست بازی بود ما و من قصه مجازی بود زود بگذر که اصل ذات یکیست وین صفت ها بهانه سازی بود تو ز دستش بداده ای ورنه دوست در عین دلنوازی بود نفس کافر ترا ازو ببرید هر که او...
روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود روزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود من آشنای روی تو بودم مرا ز چه بیگانه می کنی دگر ای آشنا ز خود هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر من پر بینم این محله و شه...
ای کون و مکان از تو اندر چه مکانی خود مثل تو نمی یابم آخر به چه مانی خود هر کس که تو می بینی حالی بتو می گوید من هیچ نمی گویم دانم که تو دانی خود چون ز آتش آن شادی رنگیم نیفزودی زی...
در هر ولایتی ز شرف نام ما رود گر دوست بر متابعت کام ما رود ای باد صبح دم خبر او بیار تو آنجا مجال نیست که پیغام ما رود هر حاصلی که داد به عمر دراز دست ترسم که در سر هوس خام ما رود ...
آن فروغ دیده و آن راحت دل می رود رخت بردارید همراهان که محمل می رود کاروان مشکل رود بیرون کز آب چشم من جمله را خر در خلاب و بار در گل می رود ای که دیدی قتل من در پای آن سرو سهی شحن...
گفتم که بی وصال تو ما را به سر شود گر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود مهر تو بر صحیفه جان نقش کرده ایم مشکل خیال روی تو از دل بدر شود گفتی که مختصر بکنیم این سخن ولی گر بر لبم نهی لب ...
ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود به بوی زلف تو از نو جوان شوم هر بار هزار بار تنم گر ز غصه پیر شود گرم تمامت خوبان خلد پیش آرند گمان مبر که مرا جز تو...
نه هفته ایست نه ماهی که رفته ای زبر ما نهفته نیست کزین غم چه دیده چشم تر ما زمان ما به سر آورد درد عشق تو جانا هنوز تا غم هجران چه آورد به سر ما بدان کمر نرسد دست من ولی برساند محب...
رخت دل بدزدد نهان شود دلم بر تو زین بد گمان شود چو زلف تو جستم کمند شد گر ابروت جویم کمان شود به وصل تو تعجیل کرد نیست مبادا کزین پس گران شود دلت می دهم بوسه ای بده کزان بوسه دل جف...
هر که او بیدق این عرصه شود شاه شود وانکه دور افتد ازین دایره گمراه شود راز خود با دل هر ذره همی گوید دوست تا ازین واقعه خود جان که آگاه شود به حقیقت همه پروانه شمع رخ اوست روی خوبا...
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود راه ترا هزار و دو منزل یکی شود زین آب و گل گذر کن و مشنو که در وجود آن کو گل آفریند با گل یکی شود یک اصل حاصل آید و آن اصل نام او روزی که اصل و فرع...
بی تو دل و جان من زیر و زبر می شود دم به دمم درد دل بیش و بتر می شود عمر به سر شد مرا در غم هجران تو تا تو نگویی مرا بی تو به سر می شود از رخ چون شمع خود روشنییی پیش تو کین شب تاری...
فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود شکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوست لا جرم دل در سر زلف چو مارش میشود بارها از بند او آزاد کردم خویش را باز ...
کو دیده ای که بی تو به خون تر نمی شود یا رخ که از فراق تو چون زر نمی شود زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک زان زلف خاک نیست که عنبر نمی شود پیوسته با منی و مرا با تو هیچ وقت وصلی ب...
شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود چو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود به خشم رفت و درین گردش زمانم بست چه رنجها که به من گردش زمانه نمود گهی ز چشمه جنت مرا شرابی داد گهی ز آتش دوزخ به ...
بریدن حیفم آید بعد از آن عهد چنین رویی نشاید آن چنان عهد گرفتم عهد ازین بهتر نداری به زودی تازه کن باری همان عهد چو گل عهد تو بس ناپایدارست از آنم پیر کردی ای جوان عهد به عهدت دست ...
گفتی ز عشق بازی کاری نمی گشاید تدبیر ما چه باشد کار آن چنان که باید از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی باری ز بند خوبان ما را نمی گشاید او شاه و ما غلامان بر وی که عیب گیرد گر مهر ما...
تو آن گم کرده را مشنو که بی زاری پدید آید چو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید به اول فارغ فارغ نماید خویش را از تو به آخر اندک اندک زو طلب گاری پدید آید شبی گر با خیال او بخوابی آ...
ای چراغ چشم توفان بار ما بیش ازین غافل مباش از کار ما هر زمانی در به روی ما مبند گر چه کوته دیده ای دیوار ما شکر آن که خواب می گیرد به شب رحمتی بر دیده بیدار ما ای که با هر کس چو گ...
برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید ولی امید می دارم که روزی گل به بار آید رفیقان هر زمان گویند عاقل باش و کاری کن خود از آشفته ای چون من نمیدانم چه کار آید ز تیر خسروان مجرو...
سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داری به میان خوب رویان سخن از عدم برآید چو جهانیان به زلف تو سپرده اند خا...
گر آن کاری که من دانم بر آید بهل تا در وفا جانم برآید من آن ایام دولت را چه گویم که گوی او به چوگانم برآید کدامین مور باشم من که روزی سخن پیش سلیمانم برآید شکار آهویی زان گونه وحشی...
مرا از بخت اگر کاری برآید به وصل روی دلداری برآید ولیکن دور گردون خود نخواهد که کام یاری از یاری برآید اگر خوبان گیتی را کنی جمع به نام من ستمگاری برآید و گر من طالب اندوه گردم ز ه...
مرا گر ز وصل تو رنگی برآید رها کن که نامم به ننگی برآید عجب دان که از کارگاه ملاحت جهان را به ینگ تو ینگی برآید بسی قرن باید که از باغ خوبی نهالی چنین شوخ شنگی برآید چنان شکری کز د...