غزل شمارهٔ ۳۶۵
هر که مشغول تو گشت از دگران باز آید وانکه در پای تو افتاد سرافراز آید هر کبوتر که ز دام سر زلفت بجهد به سر دانه خال تو سبک باز آید وقت جان دادن اگر بر رخت افتد نظرم چشم من تا به لب...

هر که مشغول تو گشت از دگران باز آید وانکه در پای تو افتاد سرافراز آید هر کبوتر که ز دام سر زلفت بجهد به سر دانه خال تو سبک باز آید وقت جان دادن اگر بر رخت افتد نظرم چشم من تا به لب...
هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید به سرش سایه اقبال و ظفر باز آید کور اگر خاک سر کوی تو در دیده کشد هیچ شک نیست که نورش به بصر باز آید کافر از بهر چنین بت که تویی نیست عجب کز پرست...
دل سرمست من آن نیست که با هوش آید مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد عجب از دیگ هوس نیست که در جوش آید بجز آن کایم و در پای غلامان افتم چه غلامی ز...
مرا کجا سر زلفت به زیر چنگ آید که خاک پای ترا از سپهر ننگ آید بکن ز جور و جفا هر چه ممکنست امروز که هر چه صورت زیبا کند بینگ آید به زور بازوی مردی برون نشاید برد بر آستان تو دستی ک...
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار می آید درخت شوقم از برگش به برگ و بار می آید ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب که سیل گریه این دیده بیدار می آید حروف نامه ام بی نقطه آن بهتر که از ...
ای غم عشق تو یار غار ما جز غمت خود کس نزیبد یار ما کار ما با غم حوالت کرده ای نی به این ها برنیاید کارما در ازل جان دل به مهرت داد و این تا ابد مهریست بر رخسار ما ما همان اقرار اول...
دیریست که یار ما نمی آید پیغام به کار ما نمی آید هر کس به تفرجی و صحرایی خود بوی بهار ما نمی آید ما را به دیار او نباشد ره او خود به دیار ما نمی آید کمتر ز سگیم در شمار او زیرا به ...
دلی که در سر زلف شما همی آید به پای خویش به دام بلا همی آید بر آستان تو موقوفم ای سعادت آن کز آستان تو اندر سرا همی آید نشانه جز دل ما نیست تیر چشم ترا اگر صواب رود ور خطا همی آید ...
دل می برد امشب ز من آن ماه بگیرید دزدست و شب تیره برو راه بگیرید اندر پی او آه منست آتش سوزان گر شمع فرو میرد ازین آه بگیرید گردن نکند نرم به فریاد و به زاری او را ز چپ و راست با ک...
باز پیوند که دوری به نهایت برسید چاره درد دلم کن که به غایت برسید هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشم تا دگر بار به گوشت چه حکایت برسید رحمتی کن که ز هجران تو حال دل من قصه ای شد که به...
ناله بلبل شوریده به جایی برسید گل به باغ آمد و دردش به دوایی برسید عمر بلبل چو وفا کرد به دوری بنمرد تا ز پیوستن گل بوی وفایی برسید گل چه پیراهن زر دوخته بر داد بباد کز میان غنچه م...
من کشته عشقمخبرم هیچ مپرسید گم شد اثر مناثرم هیچ مپرسید گفتند که چونی نتوانم که بگویم این بود که گفتم دگرم هیچ مپرسید فردا سر خود می کنم اندر سر و کارش امروز که با درد سرم هیچ مپرس...
دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسید دو دم به دل برآمد و آتش به جان رسید بر تن شنیده ای چه رسید از فراق جان از درد دوری تو دلم را همان رسید هرگز جفا نبرده و دوری ندیده ام بر من جفا و...
ای مردم کور این چه بهارست ببینید گلبن نه و گلهاش ببارست ببینید فردا همه یک رنگ شود طالب و مطلوب امروز یکی را که هزارست ببینید آن ماه که دل می برد از ما رخ و زلفش بر منظره لیل و نها...
هر که از برگ و از نوا گوید مشنو کز زبان ما گوید بنده خانه زاد باید جست کو ترا سر این سرا گوید آنکه از کوی آشنایی نیست کی سخن های آشنا گوید چو مقامیست هر کسی را خاص از مقامی که هست ...
به حسن عارض چون ماه و زیب چهره چون خور ببردی از بر من دل بخوردی از دل من بر ز رشک طلعت خوبت بریزد اختر گردون ز اشک چشمه چشمم بمیرد آتش اختر به صید عاشق بیدل گشاده زلف تو چنگل به صی...
تو مشغولی به حسن خود چه غم داری ز کار ما که هجرانت چه می سازد همی با روزگار ما چه ساغرها تهی کردیم بر یادت که یک ذره نه ساکن گشت سوز دل نه کمتر شد خمار ما به هر جایی که مسکینی بیفت...
وقت گلست ای غلام روز می است ای پسر شیشه بیار و قدح پسته بریز و شکر جامه زهدی که بود بر تن ما تنگ شد باده صافی بیار جامه صوفی ببر ای صنم چنگ ساز تن چه زنی رود زن ای بت عاشق نواز غم ...
بگشای ز رخ نقاب دیدار تا نگذرد از درت خریدار این پرده که بر درست بردر وین سایه که بر سرست بردار گفتی بنشین که من بیایم بنشینم و نیستی تو آن یار کز یاری من نیایدت ننگ وز صحبت من نبا...
ما بغیر از یار اول کس نمیگیریم یار اختیار اولین یارست و کردیم اختیار هر زمان مهری و پیوندی نباشد سودمند هر زمان عهدی و پیمانی نیاید سازگار سر یکی داریم و دریک تن نمیباید دو سر دل ی...
مگذر ای ساربان ز منزل یار تا دمی در غمش بگریم زار از برای کدام روزم بود اشک خونین و دیده خونبار گر قیامت کنیم شاید از آنک با قیامت فتادمان دیدار پار با دوست بوده ایم این جا آه ازین...
هر دم برم به گریه پناه از فراق یار آه از جفای دشمن و آه از فراق یار نشگفت اگر شکسته شوم در غمش که هست بارم چو کوه و روی چو کاه از فراق یار تا آن دو هفته ماه ز من دور شد شدست روزم چ...
تن به تو دادم دل و جانش مبر دل برت آمد ز جهانش مبر از دل من گرچه گرو می بری اول بازیست روانش مبر دشمن من بر دهنت سود لب او چه شناسد به زبانش مبر گر سرم از پای تو دوری کند باز به جز...
از باده در فصل خزان افتان و خیزان نیک تر ور یار دلداری دهد خود چون بود زان نیک تر شد باغ پرینگی دگر هر برگی از رنگی دگر در زیرش آونگی دگر از لعل و مرجان نیک تر صرصر غبار انگیخته در...