غزل شمارهٔ ۴۳
پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشته ما نوبت اقبال برد بخت جوان گشته ما تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر باخته شد در نظری آن تن جان گشته ما گرچه گران بار شدیم از غم آن ماه ولی ه...

پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشته ما نوبت اقبال برد بخت جوان گشته ما تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر باخته شد در نظری آن تن جان گشته ما گرچه گران بار شدیم از غم آن ماه ولی ه...
چو نام او همی گویی به نام خود قلم در کش ورش دانسته ای زنهار خامش باش و دم درکش ازآن بی چون و چند ار تو نشانی یافتی این جا ز کوی چند و چون بگذر زبان از بیش و کم در کش فراغی گر همی خ...
دلا دگر قدم از کوی دوست بازمکش کنون که قبله گرفتی سر از نماز مکش بر آستانه معشوق اگر دهندت بار طواف خانه کن و زحمت حجاز مکش ز ناز کردن او ناله چیست شرمت باد ترا که گفت کزو کام جوی ...
که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش ز سجده گاه عبادت به پیش صدر جلالش هزار دیده بر آن چهره ناظرند ولیکن نمی رسد نظر هیچکس به کنه کمالش مرا دلیست به حال از فراق صورت آن بت که هیچ چاره ند...
دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمش چاره ای نیست به جز جای که در دل کنمش ساربانا شتر دوست کدامست بدار تا زمین بوس رخ و سجده محمل کنمش آفتاب ار چه به رخسار جهانگیری کرد نتوانم که بدان...
گر دستها چو زلف در آرم به گردنش کس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش دیگر بر آتش غم او گرم شد دلم آن کو خبر ندارد ازین غم خنک تنش دستم نمی رسد که کنم دستبوس او ای باد صبحدم برسان خدمت من...
نیست عیب ار دوست می دارم منش با چنان رویی که دارد دشمنش دشمن از دستم گریبان گو بدر من نخواهم داشت دست از دامنش از دری کاندر شود ماهی چنین مهر گو هرگز متاب از روزنش کس نمیخواهم که گ...
امروز گم شدم تو بر آهم مدار گوش فردا طلب مرا به سر کوی می فروش دوش آن صنم به ساغر و رطلم خراب کرد و امشب نگاه کن که دگر میدوم به دوش رندم تو پر غرامت رندی چو من بکش مستم تو بر سلام...
بباد صبا گفتم از شوق دوش که درکارم ار میتوانی بکوش نشانی از آن نوشدارو بیار که سودای او بردم از مغز هوش نه زان گونه تلخست کام دلم که شیرین توان کردن او را بنوش رفیقا مکن پر نصیحت ک...
پسته آن ماه مروارید گوش چون بخندد بشکند بازار نوش صورت او مایه لطفست و ناز پیکر او سایه عقلست و هوش نرگس جادو فریبش سحر پاش سنبل هاروت بندش لاله پوش چون مگس برسر نهد هر لحظه دست از...
دو هفته دگر از بوی باد مشک فروش شود چو باغ بهشت این زمین دیبا پوش درخت غنچه کند غنچه پیرهن بدرد به وقت صبح چو مرغان برآورند خروش شود چو روی فلک پرستاره روی زمین ز سوسن و سمن و یاسم...
حلوای نباتست لبت پسته دهانا در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا زیر لبت ازوسمه نقطهاست چه روشن گرد رخت از مشک زقمهاست چه خوانا گفتم نتوانی دل شهری بربودن نی چون نتوانی که شگرفی و توان...
ای رخت خرم و دهانت خوش وآن نظر کردن نهانت خوش روش قد نازنینت خوب شیوه چشم ناتوانت خوش وصل آن رخ به جان همی طلبم به رخم در نگر که جانت خوش یارب آن پرده کی براندازی تا ببینیم جاودانت...
دشمن بی حاصلم را شرم باد از کار خویش تا چرا این خسته دل را دور کرد از یار خویش حیف می داند که بعد از چند مدت بیدلی شاد گردد یک زمان از دیدن دلدار خویش هر کسی را میل با چیزی و خاطر ...
با یار بی وفا نتوان گفت حال خویش آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش من شرح حال خویش ندانم که چیست خود زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش آنرا که هست طالع ازین کار گو بکوش ما را ن...
باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش دوستی کو و مجالی که برو عرضه کنم قصه درد و غم دور و دراز دل خویش چشم بربستم و از دیده و دل دور نه ای چون بب...
گر بنگری در آینه روزی صفای خویش ای بس که بی خبر بدوی در قفای خویش ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد دم در کشیم تا تو بگویی ثنای خویش منگر در آب و آینه زنهار بعد ازین تا نازنین دلت ...
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش صدبار گفته ام دل خود را بدین هوس کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش وقتی علاج مردم بیمار کردمی اکنون چنان شدم که ...
گفتم به چابکی ببرم جان ز دست عشق خود هیچ یاد و هوش نیاورد مست عشق صد گونه مرهم ار بنهی سودمند نیست آنرا که زخم بر جگر آمد ز شست عشق گفتیم دل ز عشق بپرداختیم و خود هر روز بیش می شود...
دلم خرقه ای دارد از پیر عشق که گردن نپیچد ز زنجیر عشق حلالست مالم به فتوای شوق مباحست خونم به تقریر عشق هزیمت همان روز شد شاه عقل که در شهر تن خیمه زد میر عشق اگر عاشقی ترک ایمان ب...
ز حسن تو پیدا شد آیین عشق خرد را لبت کرد تلقین عشق برین رقعه ننهاد شاهی قدم که ماتش نکردی به فرزین عشق ازین بیشه شیری نیامد برون که او را نکشتی به زوبین عشق ز بهر شکاردل خستگان بر ...
ای پیکر خجسته چه نامی فدیت لک دیگر سیاه چرده ندیدم بدین نمک خوبان سزد که بر درت آیند سر به سر وانگاه خاک پای تو بوسند یک به یک هم ظاهر از دو چشم تو گردیده مردمی هم روشن از دو لعل ت...
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خواب ها زلف تو حلقه حلقه و در حلقه تاب ها حوران جنت ار به کمالت نگه کنند در رو کشند جمله ز شرمت نقاب ها دست قضا چو نسخه خوبان همی نبشت روی تو اصل بود و دگ...
زاهدان را گذاشتیم به جنگ ما و جام شراب و نغمه چنگ نه پی مال می رویم و نه جاه نی غم می خوریم و نه ننگ نه به اقرار دوستان شادیم نه به انکار دشمنان دلتنگ نه به شاهیم طامع و نه به میر ...