غزل شمارهٔ ۷۵۴
ای ماه و مشتری ز جمالت قرینه ای وز گیسوی تو هر شکنی عنبرینه ای گر می زنی به تیغ نداریم سر دریغ سر چون توان کشید ز مهری به کینه ای مرغ دلم به داغ غمت تن فرو دهد گر باشدش ز دانه خال ...

ای ماه و مشتری ز جمالت قرینه ای وز گیسوی تو هر شکنی عنبرینه ای گر می زنی به تیغ نداریم سر دریغ سر چون توان کشید ز مهری به کینه ای مرغ دلم به داغ غمت تن فرو دهد گر باشدش ز دانه خال ...
با این چنین بلایی بعد از چنان عذابی راضی شدم که بینم روی ترا به خوابی صد نامه مشق کردم در شرح مهربانی نادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی هر گه که بر در تو من آب روی جویم خون مرا بر...
چه پیکری که ز پاکی چو گوهر نابی زهی سعادت آن خفته کش تو هم خوابی نقاب طره شبرنگ زیر چهره چه سود که چون ستاره روشن ز زیر می تابی دلم ز پسته تنگ تو چون براندیشد به چهر زرد و دم اشکها...
دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی دولتی گر رخ نمودی ترک ما بعداللتیا واللتی می زیبد او را سلطنت زیرا که پیش درگهش هر شب خروش عاشقان باشد چو کوس نوبتی از سرکشی او چون علم در جنگ با ...
او را که در سماع سخن نیست حالتی فریاد و رقص او نبود جز ضلالتی چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق روشن چو آفتاب بیابد ولایتی هر کس که او نه از سر دردی زند نفس لازم شود بهر نفس او را ...
کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی آن کمان پنهان بدار اکنونکه تیر انداختی بر سمند فتنه زین دلبری بستی ولی حمله اول ز شوخی بر سر ما تاختی چون دل ما را شکار زلف خود کردی برو کین چنین گ...
بی تو نکردیم به جایی نشست با تو نشستیم به هر جا که هست صورت خوب از چه به گیتی بسیست چشم مرا مثل تو صورت نبست لاف نخستین بلی می زنم روز نخستین که تو گوییالست زلف سیه را به ازان می ش...
دانه ای بر روی دام انداختی مرغ آدم را ز بام انداختی تا شود سجاده و تسبیح رد جرعه ای در کاس و جام انداختی هر کرا خون خواستی کردن حلال خرقه او بر حرام انداختی چون سزای سوختن دیدی مرا...
اگر چه از بر من بارها چو تیر بجستی هم آخرم بکشیدی و چون کمان بشکستی درآمدم که نشینم برون شدی به شکایت برون شدم که بیایم درم به روی ببستی مرا به داغ بکشتی ولی ز باغ رخ خود گلم به دس...
ای برون از بلندی و پستی جز تو کس را نمی رسد هستی عقل در وادی محبت تو ره غلط می کند ز سرمستی تا سر جمله ها شود نامت خویشتن را به جمله بر بستی حلقه ای نیست خالی از ذکرت گر چه در هیچ ...
دلم از چشم مستش زار و پردم چشمش از مستی چه جای پنجه کردن بود ما را با چنان دستی به جان در غیرتم از دل که پیش اوست پیوسته گرین غیرت بدیدی او بغیر ما نپیوستی ز زخم چشم مستش گر بنالید...
کدامین نقشبند این نقش بستی همه یک دست و هر نقشی به دستی به نور جان شدست این نقش ممتاز و گرنه کی چنین در دل نشستی گر این جان در بت سنگین بدیدی عجب دارم خلیل ار بت شکستی ورین معنی بت...
میی کو ترا میرهاند ز مستی حلالت از آن می خرابی و مستی بت تست نفس تو در کعبه تن خلیل خدایی گر این بت شکستی عروس جهان را وفایی نباشد به آخر بدانی که دل در که بستی نبینی به خود غیر از...
ما را چو توانی که ز خود دور فرستی این نیز توانی که بما نور فرستی در وعده فردای تو این صبر که کردیم ما را تو مبادا که بر حور فرستی بی منت موسی سخنی چند ز دیدار بنویس در آن لوح که از...
بس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستی نظری کن به خویش تا ز کجایی و کیستی همه شب گفتگوی تو ده و باغ است و مال و زر تو نگویی به خویشتن که گرفتار چیستی تو بگویی خدای را نشناسم به جز یکی...
چون فتنه شدم بر رخت ای حور بهشتی رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی با دست تو من پای فشارم به چه قوت با روی تو من صبر نمایم به چه پشتی بر خاک سر کوی تو یک روز بگریم زان گونه که بیرون ن...
خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی قصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی بوی خون می آید از چاه زنخدانت بلی بوی خون آید که چندین دل درو انباشتی هر زمانم شاخ اندوهی ز دل سر بر زند خود نم...
ماهی که لبش بجای جانست گر ناز کندبه جای آن است از چشم دلم نمی شود دور هر چند ز چشم سرنهانست گر در طلبت هزار باشند غیرت نبرم که بی نشانست آن کو به یقین نبیند او را چون نیک نگه کند گ...
گر تو سری میکشی تا نکنی آشتی ما ز تو سرکش تریمپس تو چه پنداشتی ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیم ای که ز بیگانگی هیچ بنگذاشتی با تو چه سودی نداشت صلح به جنگ آمدیم کار چو مشکل شود جنگ ب...
زین دایره تا بدر نیفتی در دایره دگر نیفتی سودی کن ازین سفر که هرگز در بهتر ازین سفر نیفتی صاحب نظر ار نمیشوی سهل هش دار که از نظر نیفتی از بی هنریست او فتادن چون جمع کنی هنر نیفتی ...
جان را ستیزه تو ندارد نهایتی خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی سنگین دلی و گرنه چنین درد سینه سوز در سینه تو نیز بکردی سرایتی دارم شکایت از تو ولی منع میکند حسن وفا که باز نمایم شکایت...
سوگند من شکستی عهدم به باد دادی با این ستیزه رویی روز و شبم به یادی گفتی چو کارت افتد من دستگیر باشم خود با حکایت من دیگر نیوفتادی چستی نمودم ای جان در کار عشق اول سودی نداشت با تو...
ای از تو مرا هر نفسی بادی و دردی دورم به فراق تو ز هر خوابی و خوردی این سرخی من زردی رخ تست ورنه من مسکین کیم از سرخی و زردی بدخواه که بر دوری ما رشک چنین برد گر با تو بدیدی که نشس...
نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردی پس عشق دیدن آن در ما پدید کردی تا هر کسی نداند سر پرستش تو وامق بیافریدی عذرا پدید کردی خورشید را بدادی نوری ز طلعت خود وز بهر خدمت او جوزا پدید کرد...