غزل شمارهٔ ۷۷۶
مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردی چو دیر از غیر خالی شد در خلوت بهم کردی نهادی مجلس بزمی بر آواز رباب و نی چو لعلت میر مجلس شد به می دادن ستم کردی به شوخی عقل فرزانه چو ره برد ...

مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردی چو دیر از غیر خالی شد در خلوت بهم کردی نهادی مجلس بزمی بر آواز رباب و نی چو لعلت میر مجلس شد به می دادن ستم کردی به شوخی عقل فرزانه چو ره برد ...
نظری گر ز سر لطف به کارم کردی شادمان چون گل و خرم به بهارم کردی جاودان گفتمی آن خنجر و بازو را شکر با خود ار زانکه ببری چو شکارم کردی اگر آن غنچه دهن را سر مهری بودی در دل از کیسه ...
نگارا یاد می داری که یاد ما نمی کردی سگان را در بر خود جای و جای ما نمی کردی چو جانت می سپرد این تن به جز خونش نمی خوردی چو خوانت می نهاد این دل به جز یغما نمی کردی نشان درد می دید...
ببر دل از همه خوبان اگر خردمندی به شرط آنکه در آن زلف دلستان بندی هر آن نظر که به دیدار دوست کردی باز ضرورتست که از دیگران فرو بندی اگر به تیغ تو را می توان برید از دوست حدیث عشق ر...
آمد نسیم گل به دمیدن ز چپ و راست ساقی می شبانه بیاور که روز ماست در باغ شد شکفته به هر جانبی گلی فریاد عندلیب ز هر جانبی بخاست تا پیش شاخ گل ننشینی قدح به دست آشوب بلبلان بندانی که...
بر خسته ای ملامت چندین چه می پسندی کورا نظر بپوشد شوخی به چشم بندی ای خواجه فسرده خوبی دلت نبرده گر درد ما بنوشی بر درد ما نخندی چون پسته لب ببستم از ذکر شکر او زان شب که نقل کردیم...
نگارا گر چه می دانم که بس بی مهر و پیوندی سلامت می فرستم با جهانی آرزومندی بدان دل کت فرستادم نه ای خرسند می دانم که گر جان نیز بفرستم نخواهد بود خرسندی چنین زانم پسندیدی که حال من...
زهی زلف و رخت قدری و عیدی قمر حسن ترا کمتر معیدی همه خوبان عالم را بدیدم بر آن طوبی ندارد کس مزیدی مراد چرخ ازرق جامه آنست که باشد آستانت را مریدی برآن درگه بمیرم بس عجب نیست به کو...
ما با تو رسم یاری گفتیم اگر شنیدی احوال خود به زاری گفتیم اگر شنیدی گفتی که باز دارم گوشی به جانب تو ای بی وفا چه داری گفتیم اگر شنیدی دردی که هست ما را در دوری تو صد پی با باد نوب...
دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری بجزو در نظر عقل نیامد دگری خبر محنت ما در همه آفاق برفت که چه دیدیم ز دست ستم بی خبری ای که چون باد بهر گوشه گذاری داری خود چه بادی که ازین گوشه ...
روی در پرده و از پرده برون می نگری پرده بردار که داریم سر پرده دری خلق بر ظاهر حسن تو سخنها گویند خود ندانند که از کوی تصور بدری هر کسی روی ترا بر حسب بینش خویش نسبتی کرده به چیزی ...
باغ بهشت بیند بی داغ انتظاری آن کش ز در درآید هر لحظه چون تو یاری بر صیدگاه دولت نگرفته اند هرگز شاهان به باز و شاهین زین خوب تر شکاری چون بلبل ار بنالم واجب کند کزین سان در دامن د...
پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری ساقیی سرمست و جامی مطربی موزون و یاری نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل تر بلبلی هر دم بنالد بلکه چون بلبل هزاری چون به دستم باده دادی شیر گیرم ک...
ز تورانیان تنگ چشمی سواری در ایران به زلف سیه کرد کاری که کافر نکردست بر دین پرستی که دشمن نکردست با دوستداری دهانش خموشی لبش باده نوشی سرش پر خروشی میان پود و تاری به چهره چراغی ب...
ساقی بده شرابم کندر چنین بهاری نتوان شراب خوردن بی مطربی و یاری یاری لطیف باید گوینده ای موافق تا می تواند از تن کردن بدل گذاری آن کش نشسته باشد در خانه لاله رویی حاجت نباشد او را ...
آن زخم که از تو بر دل ماست مشنو که به مرهمی توان کاست کی وعده وفا کنی تو امروز کامروز ترا هزار فرداست زلفت که به کژ روی بر آمد با ما به وفا کجا شود راست دریاب که دست ما فرو بست این...
من به هر جوری نخواهم کرد زاری زانکه دولت باشد از خوی تو خواری گفته ای خونت بریزمسهل باشد بعد ازین گر بر سرم شمشیر باری گو بیاموز ابر نیسانی ز چشمم اشک باریدن در آن شبهای تاری بر ند...
ترا می زیبد از خوبان غرور و ناز و تن داری که عنبر بر بیاض سیم و سنبل بر سمن داری چو گفتم عاشقم بر تو شدی بر خون من چیره نمی رنجم کنون از توکه این شوخی ز من داری دل ار تو خواستی داد...
شب هجرانت ای دلبر شب یلداست پنداری رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل که بالای تو گر گوید نکردم راست پنداری دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و...
برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری کجا یادآوری از من که از من بهتری داری چه محتاجی به آرایش که پیش نقش روی تو کس از حیرت نمی داند که بر تن زیوری داری من مسکین سری دارم فدای مه...
هر به عمری نزد خود روزی به مهمانم بری پرده پیش رخ ببندی پس در ایوانم بری خود نخواهی هیچ وقتم ور بخوانی ساعتی خون چشم من بریزی تا که بر خوانم بری دست بیرون آوری از پرده چون گویی سخن...
او شوی چو خود را تو از میانه بر گیری در بها بیفزایی تا بهانه بر گیری سنگ و شانه ای باید تا ز پا و سر گویی پا و سر چو گم گردد سنگ و شانه برگیری گر مقیم درگاهی خاک شو که در ساعت گردن...
بر من نمی نشینی نفسی به دلنوازی بنشین دمی که خون شد دل من ز چاره سازی همه سر بر آستان تو نهاده ایم تا خود تو رخ که بر فروزی و سر که بر فرازی منت ای کمر چه گوی که بر آن میان لاغر چه...
ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی گرت سودای آن دارد که عشق آن پسر بازی جهان بر دشمنان بفروش و عشق دوستان بستان که مقصود از جهان عشقست و باقی سر بسر بازی حریف سیم کش باید که در ...