غزل شمارهٔ ۸۱۹
ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی چون ماه عید جویم هر شب تو را ولیکن ماهی چنان نبیند جوینده جز به سالی ما کمتریم از آن سگ کو بر در تو باشد زان بر در ت...

ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی چون ماه عید جویم هر شب تو را ولیکن ماهی چنان نبیند جوینده جز به سالی ما کمتریم از آن سگ کو بر در تو باشد زان بر در ت...
کار ما امروز زان رخ با نواست شکر ایزد کان مخالف گشت راست گر چه یک چند از وفاداری بجست هم چنان وقت وفا داری بجاست عارض او در خم زلف چو مار آرزویی در دهان اژدهاست عیب نتوان کرد اگر ر...
سرم بی دولتست ار نه ز پایت کی شدی خالی که حور نرگسین چشمی و ماه عنبرین خالی خوشا چشمی که روز و شب تواند دید روی تو که میمون طالع و بخت و همایون طلعت و فالی نجستم هیچ ازین دنیا به غ...
آن خان خانان را ببین بر صندلی یللی بلی می گیر و زانو زن برش گر مقبلی یللی بلی کریاس دل ها موی او اردوی جان ها کوی او میران غلام روی او از بیدلی یللی بلی ترلک به سیم انباشته مژگان ب...
زهی نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی اگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری نمیدانم که شب را روز گردانم بواویلاه و واویلی اگر چشمم چنین گرید میان خاک...
ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمی گل وام کرده از رخ خوب تو خرمی زلف و رخ ترا ز دل و دیده میکنند مشک و سمن چو عنبر و کافور خادمی زان خط سبز و چهره رنگین و قد راست یک باغ سوسن و گل و ...
ای داده بر وی تو قمر داو تمامی پیش تو کمر بسته اسیران به غلامی از شرم بنا گوش تو در گوشه نشیند گر ماه ببیند که تو در گوشه بامی هر لحظه بدان زلف چو دامم بفریبی ای من به کمند تو چه م...
به خرابات گذارم ندهند از خامی سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی صوفی رندم و معروف به شاهدبازی عاشق مستم و مشهور به درد آشامی سر ز ناچار بر آورده به بی سامانی تن ز ناکام فرو داده به دشم...
شاد گردم که هر به ایامی قامتت را ببینم از بامی بی تو کارم به کام دشمن شد وز دهانت نیافتم کامی در جدایی تبم گرفت و تو خود ننهادی به پرسشم گامی دشمنان از شراب وصل تو مست دوستان را نم...
گر برافرازی به چرخم ور بیندازی ز بامی ماجرای پادشاهان کس نگوید با غلامی رای آن دارم که روی از زخم شمشیرت نپیچم کم نه روی اعتراضست و نه روی انتقامی تا تو روزی رخ نمایی یا شبی از در ...
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی که چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی دلت چون بت پرست آمد به شهر ما گذر کان جا چلیپایی ست در هر توی و ناقوسی به هر بامی ز سر باد مسلمانی دماغت ر...
اگر هزار یکی زان جمال داشتمی رعایت دل مردم به فال داشتمی مرا اگر چو تو در حسن حالتی بودی چرا شکسته دلان را به حال داشتمی در آن جهان سوی من گر تو میل میکردی به دوستی که ز جنت ملال د...
مدتی شد تا دل ما صورت آن سرو راست دوست میدارد ولیکن زهره گفتن کراست روی او در حسن چون ما هست می گویم تمام قد او در لطف چون سروست بنمودیم راست گر زبان در کام من شیرین شود چون نام او...
دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی مراد خویشتن از روزگار بستدمی کجاست از لب شیرین یار تریاکی که داد از آن سر زلف چو مار بستدمی گر او نه با من بیچاره رستمی کردی به زورش از کف اسفندیار ب...
نزدیک یار اگر نه چنین خوار و خردمی در هجرش این مذلت و خواری نبردمی بی او ز جان ملول شدم کو خیال او تا جان خود به دست خیالش سپردمی از باد صبح گاه درین تنگنای هجر گر بوی او به من نرس...
ای تن و اندامت از گل خرمنی عالمی حسنی تو در پیراهنی دل که بالای تو و روی تو دید کی فرود آید به سرو و سوسنی بی دهان همچو چشم سوزنت شد جهان بر من چو چشم سوزنی آنکه ببرید از من بیدل ت...
سر بگذرانم از سر گردون به گردنی گر بگذرد به خاطر او یاد چون منی تا در دلم خیال رخ او قرار یافت مسکین دلم قرار ندارد به مسکنی میلم به باغ بود دلم گفت دیده گیر سروی نشسته بر لب جویی ...
ای هر سر مویت را رویی به پریشانی صد روی خراشیده موی تو به پیشانی در سینه نهان کردم سودای تو مه لیکن بس درد که برخیزد زین آتش پنهانی آن دیگ نبایستی پختن به نیستانها اکنون که برفت آت...
باز دوشم ز راه مهمانی به خرابی کشید و ویرانی داشت در پیش رویم آینه ای تا بدیدم درو به آسانی که جزو نیست هر چه می دانم که ازو خاست هر چه می دانی دو قدم راه بیش نیست ولی تو در اول قد...
تو ز آه من ار هراسانی چون دلم می بری به آسانی بر دل ما مکن جنایت پر که به ترکت کنیم اگر جانی روز آن نیست ورنه هست مرا با لبت رازهای پنهانی دل ما را ز نعمت غم تو هر شبی دعوتست و مهم...
چه سود خاطر ما را به جانبت نگرانی که ما ز عشق تو زار و تو عاشق دگرانی نشسته ام که بجویی مرا خیال نگه کن مگر به روز بیاییم و گرنه کی تو بخوانی ز دوری تو چنان گشته ام ضعیف و شکسته که...
خوشا آن عشرت و آن کامرانی که ما را بود از ایام جوانی سفر کردم به امید غنیمت غنیمت عمر بود و گشت فانی ندیدم سود و فرسودم چه بودی که ارزیدی بدین سودا زیانی بدادم عمر و درد دل خریدم چ...
ز تو بی وفا چه جوییم نشان مهربانی بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآیی که چو قصه ای نویسیم به دشمنان رسانی چو بهانه می گرفتی و وفا نمی نمودی ز چه خانه م...
باز مخمورم کجا شد ساقی آن ساغر کجاست تشنگان عشق را آن آب چون آذر کجاست همچو چشم خویش ساقی مست می دارد مرا ما کجاییم ای مسلمانان و آن کافر کجاست آن چنان خواهم درین مجلس ز مستی خویش ...