غزل شمارهٔ ۸۴۰
کاکل آن پسر ز پیشانی کرد ما را بدین پریشانی حاصل ما ز زلف و عارض اوست اشک چون خون و چشم چون خانی شب اول چو روز دانستم که کشد کار ما به ویرانی ای به رخسار آفتاب دوم وی به دیدار یوسف...

کاکل آن پسر ز پیشانی کرد ما را بدین پریشانی حاصل ما ز زلف و عارض اوست اشک چون خون و چشم چون خانی شب اول چو روز دانستم که کشد کار ما به ویرانی ای به رخسار آفتاب دوم وی به دیدار یوسف...
مرحبا ای گل نورسته که چون سرو روانی چشم بد دور ز رویت که شگرفی و جوانی فکر کردم که بگویم بچه مانی تو ولیکن متحیر نه چنانم که بدانم بچه مانی دفتری باشد اگر شرح دهم وصف فراقت قصه شوق...
نسیم صبح کرم باشد آن چنان که تو دانی گذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی پیام من برسانی بدان صفت که تو گویی سلام من برسانی بدان زبان که تودانی چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفی درا...
حاصل از عشقت نمی بینم به جز غم خوردنی پرورش مشکل توان کرد از چنین پروردنی دوش فرمودی که خواهم کشتن آن شوریده را از پس سالی عف الله نیک یاد آوردنی سر ز شمشیرت نمی پیچم که اندر دین م...
صبح دمی که گرد رخ زلف شکسته خم زنی چون سر زلف خویشتن کار مرا بهم زنی کافر چشم مست تو چون هوس جفا کند بر سر من سپر کشی بر دل من علم زنی از نعم و بلی بود با همه کس حدیث تو با من خسته...
عارت آمد که دمی قصه ما گوش کنی قصه غصه این بی سر و پا گوش کنی پادشاهی تو ازین عیب نباشد که دمی حال درویش بپرسی و دعا گوش کنی چه زیان دارد اگر بی سر و پایی روزی عرضه دارد سخنی وز سر...
گر نخواهی که نظر با من درویش کنی این توانی که به صد غصه دلم ریش کنی نکنی گوش به جایی که رود قصه من مگر آن گوش که بر قول بداندیش کنی با چنان تیر و کمانی که ترا می بینم عزم داری که د...
از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی گر یک نظر به جان بخریم از لبت هنوز ترسی کزان معامله چیزی زیان کنی وقتی که نیم جرعه شادی به من دهی صد محنتش به ع...
جفا بر کسی بیش ازین چون کنی که هر دم به نوعی دلش خون کنی تو روزی ز دست غم خود مرا به صحرا دوانی و مجنون کنی نگویم به کس حال بیداد تو که ترسم بگویند و افزون کنی نمی دارم از دامنت دس...
به نشاط باده چو صبح دم سوی بوستان گذری کنی بسر تو کین دل خسته را به نسیم خود خبری کنی ز شمایل تو خجل شود رخ سرخ لاله سحرگهی که چو گل شکفته ز عکس می به چمن چمان گذری کنی برود فروغ ر...
یارب این مهمان چون ماه از کجاست وین سپاه کیست و آن شاه از کجاست عکس خورشیدی چنان بالا بلند بر چنین دیوار کوتاه از کجاست گر ز مرغ جان به شاخ دل رسید غلغل انی انا الله از کجاست دل در...
هر قصه می نیوشی و در گوش می کنی پیمان ما چه شد که فراموش می کنی این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست چون من در آتشم تو چرا جوش می کنی بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو با دوستان بی ت...
باز به قول کیست این جور و ستم که می کنی وین دل و دیده مرا پر تف و نم که می کنی رنج دل شعیف من گشت فزون ز عشق تو چون نشود فزون از آن پرسش کم که می کنی حال دل شکسته را باز پدید می کن...
زمستان ز مستان نبیند زبونی و گر خود بلا بارد از ابر خونی زمستان بهاریست آنجا که باشد شراب ارغوانی سماع ارغنونی ز شر زمستان شرابت رهاند و گر خود به فضل و هنر ذوفنونی چو بادی برآید د...
تبم دادی نمیپرسی که ای بیمار من چونی دلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی به روز روشن از هجر تو من بس تیره حالم تو شب تیره ز دست نالهای زار من چونی بکار دیگران نیکو میان بستی شنی...
رخت گویم به زیبایی لبت گویم به شیرینی حرامست ار چنین صورت کند صورتگری چینی به عارض حیرت حور و به قامت غیرت طوبی به رخ سرمایه مهر و به دل پیرایه کینی ترا ای ترک اگر روزی ببیند خسرو ...
رخ و زلفت ای پریرخ سمنست و مشک چینی به دهان و لب بگویم که نبات و انگبینی تو اگر در آب روزی نظری کنی بر آن رخ هوست کجا گذارد که کس دگر ببینی به زبان خود نگارا خبرم بپرس روزی که دلت ...
ز دست کس نکشیدم جفا و مسکینی مگر ز دست تو کافر که دشمن دینی چو دیده همه کس دیدن تو میخواهد کسی چه عیب تو گوید که خویشتن بینی اگر پیاده روی سرو گلشن جانی وگر سوار شوی شمع خانه زینی ...
از مردم این مرحله دلساز نبینی در طارم این قبه هم آواز نبینی تا کی زن و فرزند و برادر که ازین قوم جز خانه برو خانه برانداز نبینی زان عالم و از لذت آن چاشنیی جوی سهلست گر آن نعمت و آ...
به روی خود نظر کن تا بلای عقل و دین بینی گره بر مشکها زن تا کساد مشک چین بینی سر و دل خواستی از من اشارت کن که در ساعت سرم بر آستان خویش و دل بر آستین بینی مرا سر گشته و حیران و نا...
آمد بهار خیمه بزن بر کنار جوی بر دوست کن کنار وز دشمن کنار جوی می چار فصل عیش فزاید به می گرای گل پنج روز بیش نپاید به باغ پوی بستان پر از بدایع صنعست لیک هیچ رنگیش نیست بیرخ یار ب...
ای نسیم صبح دم یارم کجاست غم ز حد بگذشت غم خوارم کجاست وقت کارست ای نسیم از کار او گر خبر داری بگو دارم کجاست خواب در چشمم نمی آید به شب آن چراغ چشم بیدارم کجاست بر در او از برای د...
بر گذشت از من و بنمود چو ماه از سر کوی دلبر کافرم از چادر کافوری روی کرده هر هفت سر هفته و گرمابه زده عرق و آب چکانش چو گلاب از سر و موی کند شد قوت رفتارم از آن تیزی خوی تیز شد لهج...
تو در شهری و ما محروم از آن روی زهی شهر و زهی رسم و زهی خوی به بویت شاد میگردم همانا نمیدانم که بادت میبرد بوی به کوی خود دگر بیرون نیایی اگر بینی که من خاکم در آن کوی نبودت هرگز ا...