غزل شمارهٔ ۸۸۴
خانه تحقیق را ماه شبستان تویی انفس و آفاق را میوه بستان تویی از ره صورت ترا آدم خاکیست نام چونکه به معنی رسی صورت رحمان تویی مهد سلیمان کشید باد به تاثیر مهر مهد سلیمان بهل مهر سلی...

خانه تحقیق را ماه شبستان تویی انفس و آفاق را میوه بستان تویی از ره صورت ترا آدم خاکیست نام چونکه به معنی رسی صورت رحمان تویی مهد سلیمان کشید باد به تاثیر مهر مهد سلیمان بهل مهر سلی...
مشتاق آن نگارم آیا کجاست گویی با ما نمی نشیند بی ما چراست گویی ما در هوای رویش چون ذره گشته پیدا وین قصه خود بر او باد هواست گویی صد بار کشت ما را نادیده هیچ جرمی در دین خوبرویان ک...
ای نسیم سحر چه می گویی از بت من خبر چه می گویی به جز آن کم ز غم بخواهد کشت چه شنیدی دگر چه می گویی می دهم در بهای وصلش جان می بری یا مبر چه می گویی با تو بار سفر دل من بود چیست بار...
به خوابم دوش پرسیدی به بیداری چه می گویی دلت را چیست در خاطر چه سر داری چه می گویی من از مستی نمی دانم حدیث خویشتن گفتن تو در باب من مسکین که هشیاری چه می گویی مرا گفتی که زاری کن ...
روزه داران را هلال عید ابروی شماست شب نشینان را چراغ از پرتو روی شماست ماه زنگی نسبت رومی رخ شاهی نسب بنده آن چشم ترک و زلف هندوی شماست مشک چینی را ز غیرت بر نمی آید نفس زان دم عنب...
مبارک روز بود امروز یارا که دیدار تو روزی گشت ما را من آن دوزخ دلم یارب که دیدم به چشم خود بهشت آشکارا نه مهرست این که داغ دولتست این که بر دل بر ز دست این بی نوا را ز یک نا گه چه ...
تا زنده ایم یاد لبش بر زبان ماست ذکرش دوای درد دل ناتوان ماست گر فتنه می شویم بر آن روی طرفه نیست زیرا که یار فتنه آخر زمان ماست گیرم که مهر او ز دل خود برون برم این درد را چه چاره...
لاله افیون در شراب انداختست نرگس و گل را خراب انداختست از ریاحین چرخ در ناف زمین نافهای مشک ناب انداختست نغمه شیرین مرغان سحر شور در مستان خواب انداختست عندلیب از عشق گل در بوستان ...
آن ترک پری چهره که مانند فرشتست یارب گل پاکش ز چه ترکیب سرشتست انصاف توان داد که با لطف وجودش بنیاد وجود دگران از گل و خشتست زین بیش مده وعده به فردای بهشتم کامروز به نقد از رخ او ...
آن فروغ لاله یا برگ سمن یا روی تست آن بهشت عدن یا باغ ارم یا کوی تست آن کمان چرخ یا قوس و قزح یا شکل نون یا مه نو یا هلال وسمه یا ابروی تست آن بلای سینه یا آشوب دل یا رنج جان یا جف...
عالمی را دشمنی با من ز بهر روی تست لیکن از دشمن نمی ترسم که میلم سوی تست چاره دل در فراقت جز جگر خوردن نبود وین جگر خوردن که می بینم هم از پهلوی تست سال عمرم بر مهی شد صرف و آن مه ...
دلم ز هر دو جهان مهر پروریده تست تنم به دست ستم پیرهن دریده تست ز حسرت دهنت جان من رسید به لب خوشا کسی که دهانش به لب رسیده تست گزیده دو جهانی بسان طالع سعد غلام طالع آنم که بر گزی...
بنگرید این فتنه را کز نو پدیدار آمده ست خلق شهری از دل و جانش خریدار آمده ست باغ رویش را ز چاه غبغبست امسال آب زان سبب سیب زنخدانش به از پار آمده ست نقد هر خوبی که در گنج ملاحت جمع...
این نوبت آب دیده ز هنجار دیگرست کار دلم نه بر نهج کار دیگرست از هیچ یار بر دلم این بار غم نبود یاران مدد که این ستم از یار دیگرست ای دردمند عشق به درمان مدار گوش کامشب طبیب ما بر ب...
ترک گندم گون من هر دم به جنگی دیگرست روی او را هر زمان حسنی و رنگی دیگرست تنگهای شکر مصری بسی دیدیم لیک شکر شیرین دهان او ز تنگی دیگرست از میان دلبران شنگ و گل رویان شوخ یار ما را ...
دل به صحرا می رود در خانه نتوانم نشست بوی گل برخاست در کاشانه نتوانم نشست گر کنم رندی سزد کاندر جوانی وقت گل محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند رواس...
راه گم کردم چه باشد گر به راه آری مرا رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا راه باریکست و شب تاریک پیش خود مگر...
مستان خواب را خبری از وصال نیست دل مرده را سماع نباشد چو حال نیست دینت خدای داد و زبان داد و عقل داد یاد خدای کن به زبانی که لال نیست آن جای آسمان و تو آسوده بر زمین نتوان بلند پای...
نگفتمت که منه دل برین خراب آباد که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد دلت ز دام بلا گرچه میرمید ببین که هم به دانه نظر کرد و هم به دام افتاد به خانه ساختنت میل بود و می گفتم نگاه دار...
بس که بعد از تو خزانی و بهاری باشد شام و صبح آید و لیلی و نهاری باشد دل نگهدار که بر شاهد دنیی ننهی کین نه یاریست که او را غم یاری باشد تو بدین دولت شش روزه خود غره مباش کین چنین ص...
چمن ز باد خزان زرد و زار خواهد ماند درخت گل همه بیبرگ و بار خواهد ماند درین دو هفته نثاری نبینی اندر باغ که آب و سبزه به زیر نثار خواهد ماند نه طبع طفل چمن مستقیم خواهد شد نه دست ش...
قومی که ره به عالم تحقیق می برند مشکل به ترهات جهان سر بر آورند چیزی که هیچ گونه وفایی نمی کند من در تعجبم که غم او چرا خورند این جامه ها چه فایده چون بر کند اجل وین پردها چه سود ک...
لاف دانش می زنی خود را نمی دانی چه سود دعوی دل کرده ای چون غافل از جانی چه سود نفس را بریان و حلوا می دهی او دشمنست دشمنان را دادن حلوا و بریانی چه سود گر خدا را بنده ای بگذار نام ...
روزی قرار و قاعده ما دگر شود وین باد و بارنامه ز سرها بدر شود این جان و تن که صحبت دیرینه داشتند از هم جدا شوند و سخن مختصر شود جانی که پاک نیست بماند درین مغاک روحی که پاک بود بر ...