شمارهٔ ۸۶ - در مدح دلشاد شاه
یاد صبح است این گذر بر کوی جانان یافته یادم عیسی است جسم خاک از و جان یافته یا بشیر صحت ذات عزیز یوسف است رهگذر بر کلبه احزان کنعان یافته این خلیل اذر است ازر برو ریحان شده یا خضر ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
یاد صبح است این گذر بر کوی جانان یافته یادم عیسی است جسم خاک از و جان یافته یا بشیر صحت ذات عزیز یوسف است رهگذر بر کلبه احزان کنعان یافته این خلیل اذر است ازر برو ریحان شده یا خضر ...
ای کمان ابرویت را جان من قربان شده شام زلفت را نسیم صبح سر گردان شده نقطه ی خالت سواد عین خورشید آمده آتش لعلن ذهاب چشمه ی حیوان شده با همه خوردی دهان توست در روز سفید آشکارا کرده ...
ز حبس نفس خلاص ای عزیز اگر یابی سریر سلطنتت مصر جان مقر یابی از این خرابه کنگر مقام اگر ببری فراز کنگره عرش مستقر یابی اگر به چشم تامل به خاک درنگری به زیر پای خود اندر هزار سر یاب...
از مروت نیست پیشش بحر را خواندن سخی وز سبکباری ست گفتن کوه را نزد ش حلیم ای عیون اختران از خاک در گاهت کحیل وی جبین آسمان از داغ فر مانت وسیم هم به جنب همتت گردون خسیس ومه گد ا هم ...
ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب با شکوه کوه حلمت ابر گریان بر جبال با وجود جود دستت برق خندان بر سحاب می خورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز م...
ای سپهر آهسته رو کاری نه آسان کرده ای ملک ایران را به مرگ شاه ویران کرده ای آسمانی را فرود آورده ای از اوج خویش بر زمین افکنده ای با خاک یکسان کرده ای آفتابی را که خلق عالمش در سای...
دمید گرد لب جوی خط زنگاری بیاد و در قدح افکن شراب گلناری صبا شراب صفا ریخت در پیاله گل به یک پیاله مل گشت روی گل ناری زمان زمان گل است و اوان ساغر می کی آوری می اگر در زمان گل ناری...
طالع عالم مبارک شد به میمون اختری منتظم شد سلک ملک دین به والا گوهری تاج شاهی سرفرازی می کند امروز از آنک گردنان مملکت را دوش پیدا شد سری اول ماه جمادی سال ذال و میم و حا ز آفتابی ...
دریغا که باغ بهار جوانی فرو ریخت از تند باد خزانی دریغ آن مه سرو بالا که او را ز بالا فتاد این بلا ناگهانی تو دانی چه افتاده است ای زمانه فتادست مصر کرم را میانی عجب دارم از شاخ نا...
دریغا که خورشید روز جوانی چو صبح دوم بود کم زندگانی دریغا خرامنده سروی که بودش درین مرز ایران زمین مرزبانی دریغا سواری که جز صید دلها نمی کرد بر مرکب کامرانی دریغا که ناگه گلی ناشک...
بهار و نگار و شراب و جوانی کسی را که باشد زهی زندگانی دو چیزند سرمایه کامگاری دو ذوقند پیرایه شادمانی نشاط شراب و شراب صبوحی صبوح بهار و بهار جوانی وگر وصل یاری دهد دست با آن زهی پ...
ای سرو گل عذار و مه آفتاب روی ما را متاب در غم و از ما متاب روی با سایه سواد سر زلف خویش گیر ما را که سوختیم در این آفتاب روی یارب چه نازکی که چو بر گل گذر کنی گیرد تو را از آتش ان...
دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا ورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ وزرگل بستان خوبی بوی می یابد هوا گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست...
ای که روی تو بهشت دل و جان است مرا ای که وصل تو مراد دل و جان است مرا چون مراد دل و جانم تویی از هر دو جهان از تو دل برنکنم تا دل و جان است مرا می برم نام تو و از تو نشان می جویم د...
از سر دنیا و دین مردانه در خواهم گذشت مست و لایعقل به کوی یار بر خواهم گذشت جان سپر کردم به پیشش پیش از آن کاندر غمش بگذرد تیر از سپر زیر سپر خواهم گذشت از هوا باد صبا جان می دهد د...
آب چشمم راز دل یک یک به مردم باز گفت عاشقی و مستی و دیوانگی نتوان نهفت پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع گو فرو مگذار تا پیدا شود راز نهفت لذت سوز غمش جز سینه بریان نیافت گوهر راز د...
هر که با عشق آشنا شد زحمت جان برنتافت درد پر ورد محبت بار درمان برنتافت هر دماغی کز هوای خاک کویش برد بوی از نسیم صبحدم بوی گلستان برنتافت پرتو دیدار جانان تافت بر جان در ازل دیده ...
دل در برم گرفت و پی یار من برفت لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت چون دید دل که قافله اشک می رود با کاروان روان شد و از چشم من برفت بلبل شنید ناله من در فراق یار مستانه نعره ای ...
بر سر کوی غمش بی سروپا باید رفت گاه با خویش و گه از خویش جدا باید رفت تا به مقصود از این جا که تویی یک قدم است قدمی از پی مقصود فرا باید رفت رهبری جو که درین بادیه هر سوی رهی است م...
باز دل سودای آن زنجیر مو از سر گرفت آتشم بنشسته بود از شمع رویش در گرفت زهد خشک و دامن تر آتش ما می نشاند عشقش این بار آتشی در زد که خشک و تر گرفت موکب سلطان حسن او عنان عشق تافت س...
سلطان عشق ملک دل و دین فرو گرفت او حاکم است نیست کسی را بر او گرفت ملک مزلزل دل دیوانگان عشق آخر قرار بر مه زنجیر مو گرفت ای گل به نازکی بنشین بر سریر حسن کز حسن طلعت تو جهان رنگ و...
سر در رهش نهادم و کاری به سر نرفت با او به هیچ حیله مرا دست در نرفت پایم ز دست رفت و نیامد رهم به سر در راه او برفت سرم پا اگر نرفت بیچاره را چو در طلبش پای سست گشت برخاست تا به سر...
آمد به برج عاشقان ماه مبارک منزلت ای ماه مهر افزون من بادا مبارک منزلت خلوت سرای چشم و دل این شسته و آن رفته ام فرمای و بنشین ای صنم هر جا که می خواهد دلت تو سرو باغ جنتی از جوی جا...
هر آن حدیث که از عشق می کنند روایت خلاصه سخن است آن و مابقی است حکایت جهان عشق ندانم چه عالمی است که آنجا نه مهر راست زوال و نه شوق راست نهایت بیا بیا که همه چیز راست حدی و ما را ز...