غزل شمارهٔ ۳۴۸
در خیل تو گشتیم بسی از همه بابی کردیم سوال و نشنیدیم جوابی خوردیم بسی خون و ندیدیم کسی را جز دیده که ما را مددی کرد به آبی من نگذرم از خاک درت خاک من اینجاست ای عمر تو بگذر اگرت هس...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
در خیل تو گشتیم بسی از همه بابی کردیم سوال و نشنیدیم جوابی خوردیم بسی خون و ندیدیم کسی را جز دیده که ما را مددی کرد به آبی من نگذرم از خاک درت خاک من اینجاست ای عمر تو بگذر اگرت هس...
جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی بر سر من کس نمی آید به پرسش جز خیال جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی شربت قند لبش می سازد این بیمار را کو لب او تا...
مرا ز هر دو جهان حضرت تو مقصود است که حضرتت به حقیقت مقام محمود است دریچه نظر و رهگذار خاطر من جز از خیال تو بر هرچه هست مسدود است اگر ز دل غرض توست صبر معدوم است وگر مراد تو از من...
خنک صبا که ز زلفش خلاص یافت بچستی صبا فدای تو بادم برو که نیک بجستی غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را شکست قد بلندش به راستی و درستی بیا و عهد ز سر گیر ای نگار اگر چه هزار عهد ببستی...
ای میوه رسیده ز بستان کیستی وی آیت نو آمده در شان کیستی جانها گرفته اند تو را در میان چو شمع جانت فدا تو شمع شبستان کیستی هر کس به بوی وصل تو دارد دلی کباب معلوم نیست خود که تو مهم...
خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی آخر چه شده ای برگ گل تازه که دیدار از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم جز روی تو آن نیز ز ...
دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی قدم مردانه نه کانجا به گردی می رود مردی خبر داری که درد او برآوردست گرد از من نماندست از من خاکی به غیر از درد او گردی چو گردم در هوا گردان ولی...
به نیازی که با خدا داری که دلم بیش ازین نیازاری من نیاز آرم ار تو ناز آری من نیاز آرم ار تو ناز آری دل من برده ای ز دست مده چه شود گر دلی به دست آری ای ز زاری عاشقان بیزار عاشقان چ...
چه می بری دل ما چون نگه نمی داری چه دلبری که نمی آید از تو دلداری چرا چو نافه آهو بریده ای از من چرا چو مشک مرا می دهی جگر خواری به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار نکن که ما نتوانی...
دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری جان در غم عشق تو بدادیم به زاری دل در غم عشق تو نهادیم نه بر عمر زیرا که مقیم است غم و عمر گذاری تا چند بگریم من و تا چند بنالم از شوق گل روی تو چون...
نمی پرسی ز حال ما نه از ما یاد می آری عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری دل من کز همه عالم نیاز آرد به درگاهت چنان دل را چنین شاید که بی جرمی بیازاری دمم دادی که چون چشم خودم دا...
سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری به ترک سر بگو آنگه بیا گر پای ما داری به سر باید سپرد این ره تو این صنعت کجا دانی ز جان باید گذشت اول تو این طاقت کجا داری چو می بر لب رسان ...
ترک من می آیی و دل ها به یغما می بری روی پنهان می کنی دل آشکارا می بری دی دل من برده ای امروز دین اکنون مرا نیم جانی مانده است آن نیز فردا می بری آن چه گفتی بود بالایش مرا ای دل من...
هرکه از خود خبری دارد از او بی خبر است عشق جایی نبرد پی که ز هستی اثر است مرد هشیار منم کم خبر از عالم نیست وین کسی داند کز عالم ما با خبر است بر سر کوی محبت نتوان پای نهاد که در آ...
نصیحت می کند هر دم مرا زاهد به مستوری برو ناصح تو حال من نمی دانی و معذوری خیال چشم مستش را اگر در خواب خوش بینی عجب دارم که برداری سر از مستی و مستوری بدین صورت که من در خواب مستی...
ای نسیم صبح بوی جانفزا می آوری من نمی دانم که این بوی از کجا می آوری ای نسیم از خاک کوی یار حاصل کرده ای تا نپنداری که از باد هوا می آوری گلبن بارآورش ما را نمی بخشید بوی هم تو بار...
رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی که بدست آورمت باز به بازی بازی بر تو چون آب من ای سرو روان می باشم چه شود سایه اگر بر سر من اندازی همه آنی همه حسنی همه لطفی همه ناز به چنان حس...
ز سودای رخ و زلفش غمی دارم شبانروزی مرا صبح وصال او نمی گردد شبی روزی نسیم صبح پیغامی به خورشیدی رسان از ما که با یاد جمال او شب ما می کند روزی بجز از سایه سروش مبادم هیچ سرسبزی بج...
صنما مرده آنم که تو جانم باشی می دهم جان که مگر جان جهانم باشی روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو روشنایی دل و شمع روانم باشی بار گردون و غم هر دو جهان در دل من نه گران باشد اگر تو ن...
گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی بیا بشکن که مخمورم خمارم زان می باقی من از عشق تو می میرم بگو کاخر چه تدبیرم که زد مار غمم بر دل نه تریاق است و نه راقی ز تاب لعل و آب می فکندی...
تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز می گذاریم به غفلت مگذار ای ساقی موسم گل نبود توبه عشاق درست توبه یعنی چه بیا ...
ای مه برا شبی خوش ناز و عتاب تا کی وی گل نقاب بگشا شرم و حجاب تا کی ماییم تشنه و تو عین الحیات مایی همچون سراب ما را دادن فریب تا کی دل خواست از تو چیزی فرموده ای که صبری جانم رسید...
نه در کوی تو می یابم مجالی نه می بینم وصالت هر به سالی مجالی کی بود بر خاک آن کوی که باد صبح را نبود مجالی ز مهر روی چون ماه تمامت تنم گشت از ضعیفی چون هلالی خیال خواب دارد دیده من...
جز باد همدمی نه که با او زنم دمی جز باده مونسی نه که از دل برد غمی جز دیده کو به خون رخ ما سرخ می کند در کار ما نکرد کس از مردمی دمی خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک رحمی نکرد بر م...