بخش ۷۳ - رباعی
امشب که شبم به وصل تو می گذرد دامی ز سر زلف خود آن دام خرد بر روی هوا بگستران تا ناگاه زاغ شب از این سراچه بیرون نپرد به وصف الحال خورشید دل افروز دو بیت آورد مطبوع و جگر سوز امشب ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
امشب که شبم به وصل تو می گذرد دامی ز سر زلف خود آن دام خرد بر روی هوا بگستران تا ناگاه زاغ شب از این سراچه بیرون نپرد به وصف الحال خورشید دل افروز دو بیت آورد مطبوع و جگر سوز امشب ...
شب دوشین بت نوشین لب من چو می کرد از برم عزم جدایی بدان تاریکی اش در برگرفتم چه گفتم گفتمش کای روشنایی چو آخر داشتی با آشنایان سر بیگانگی و بیوفایی میان آشنایان روز اول چه بودی گر ...
بدو مهراب گفت ای افسر روم به تو آباد باد این کشور روم کنون در زیر این پیروزه چادر کسی را نیست چون خورشید دختر کسی دانم به تنهایی نسازد که تنهایی خدا را می برازد ز جنس خویش گیرد هرک...
آن شنیده ستی که ارباب تجارت گفته اند مهر بر دختر منه ور خود بود چون ماه و هور مایه شر و فساد اهل عالم دختر است گر بود شیرین چه خواهد خاست از وی غیر شور خوابگاه دختر پاکیزه روی پارس...
ما رقمی می کشیم تا به چه خواهد کشید ما هوسی می پزیم تا به چه خواهد رسید
ملک گفتا به باد ای صبح اصحاب کزین معنی شود خورشید در تاب تو چون روز از چه کردی راز رسوا دریدی پرده همچون صبح شیدا ملک پر کین شده از قول مهراب به نزد افسر آمد رفته در تاب گمان می بر...
وقت سحر از باغ بهشت آمد باد آورد گلی و در کنارم بنهاد چون زلف صنم نهاده بودم دامی ماهی به گدار آمد و در دام افتاد چو شهناز آن رباعی ساخت بر چنگ فروخواند این غزل شکر به آهنگ
درودی بی شمار از رب ارباب بر احمد باد و بر آل و بر اصحاب پناه خسروان و شهریاران سر و تاج سران و تاجداران اساس خطه دین باد دایم به عون و عدل شاهنشاه قایم سکندر رایت جمشید شوکت فریدو...
به وقتی که باد خزان خاستی رزان را به زیور بیاراستی هوای مخالف زدی باغ را شدی زرد و بیمار شاخ از هوا خزان بر رزان دامن افشاندی چراغ گل و لاله بنشاندی زمانی شدی بید بن تیغ بار دمی با...
بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما گر به سامان سر کویش رسی ای باد صبح عرضه داری شرح حال بی سر و سامان ما شرح سودایش که دل با جان مرکب کرده است برنمی...
مخور انده که همه کار به کام تو شود شادی آید ز بن گوش غلام تو شود آنکه یاقوت لبش در نظر تست مدام شکرین پسته او نقل مدام تو شود بعد از این خطبه اقبال به نام تو کند عاقبت سکه خورشید ب...
چو صبح از کوه بنمود افسر زر ز کوه آمد برون خورشید خاور پس افسر بر سمند عزم بنشست به ناز آورد باز رفته از دست ز شهرستان به سوی دژ روان شد ز شهر تن به شهرستان جان شد چو در دژ شد به ن...
چو شاه چین علم بفراخت بر بام نگون شد رایت عباسی از شام به قیصر قاصدی آمد سحرگاه که اینک می رسد شادی شه از راه ز درگه خاست آواز تبیره شدندش سروران یکسر پذیره همان کآمد سپاه شام نزدی...
بزمی که از نوای نوالش به بزم خلد روحانیان نواله برند از برای حور بزمی که مانده اند هم از یاد مجلسش حوران بزم روضه فردوس در قصور بود از فروغ باده و عکس صفای جام سقف فلک ز زورق خور پ...
چو خورشید فلک برداشت از چین می یاقوتی اندر جام زرین ملک در گفت و گوی عزم میدان سر زلف سیه را ساخت چوگان سر بدخواه در چوگان فکنده ز غبغب گوی در میدان فکنده به نزد قیصر آمد شاد و خرم...
باد صبا به گرد سمندش نمی رسد سرو سهی به قد بلندش نمی رسد بر مه شکسته طرف کلاه است ازین سبب از چشم آفتاب گزندش نمی رسد گرد سمند او به فلک نمی رسد ولی خنگ فلک به گرد سمندش نمی رسد پا...
چو این شهباز زرین بال خاور پرید اندر هوا با رشته زر هزاران زاغ زرین زنگله ساز به سوی باختر کردند پرواز به صحرا رفت لشکر فوج بر فوج ز یوز و باز و شاهین دشت زد موج سوی نخجبیرگه رفتند...
فرستاد افسر و خورشید را خواند بر خود چون مه و خورشید بنشاند حدیث صیدگاه و شیر و جمشید حکایت کرد یک یک پیش خورشید بدو گفت این پسر خسرو نژادست که خسرو سیرت و خسرو نهاد است رخش آیینه ...
عشق مرا از هزار کار برآورد گرد جهانم هزار بار برآورد یار مرا خوی تنگ بود به عادت عشق دلم را به خوی یار برآورد لشکر سودای عشق بر سر من تاخت از تن خاکی من غبار برآورد خیز و بیا چشم ر...
کجا تاختی خسرو خاروان عنان بر زمستان گه آسمان شدی شاخ از باد لرزان چو بید سر سبز کهسار گشتی سپید چو برخاستی باد بهمن ز جای فرو مردی آتش به دست و به پای شدی آب در قاقم از باد خشک به...
داور دنیا معز الدین حق سلطان اویس آفتاب عدل پرور سایه پروردگار آن شهنشاهی که رای او اگر خواهد دهد چون اقالیم زمین اقلیم گردون را قرار بنامیزد چو آفریدون و هوشنگ ز سر تا پا همه هوشس...
چو رای هند رخ برتافت قیصر نمود از ملک چین رخشنده افسر تقاضای عروسی کرد داماد بر قیصر به خواهش کس فرستاد شه رومی به ابرو چین درآورد تأمل کرد و آنگه سر برآورد که شادیشاه نور دیده ماس...
حکایت را بدین پیدا شد انجام سحرگه کرد شادی روی در شام ملک جمشید را افسر طلب کرد حکایتهای شادی شه درآورد ملک را گفت شادی رفت در شام نمی دانم که چون باشد سرانجام ندانم کو کشد لشکر بر...
زدند از شهر گردان خیمه بر دشت زمین از خیمه همچون آسمان گشت هنرمندان ز کین دلها پر از خون ز تن کردند ساز بزم بیرون ز هر سو لشکری آمد به انبوه تو گفتی گشت بر صحرا روان کوه برون از شه...