بخش ۳۰ - دَعْ نَفْسَکَ وَ تَعال
بگذر از نقش عالم گل تو ره تو و راهروتو منزل تو رهروی روسخن زمنزل گوی همره و همنشین مقبل جوی چون تو غافل نشینی از کارت نبود لطف ایزدی یارت در سرای اثیر خواهی بود جفت رنج و زحیر خواه...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
بگذر از نقش عالم گل تو ره تو و راهروتو منزل تو رهروی روسخن زمنزل گوی همره و همنشین مقبل جوی چون تو غافل نشینی از کارت نبود لطف ایزدی یارت در سرای اثیر خواهی بود جفت رنج و زحیر خواه...
شاکر لطف و رحمتش دیندار شاکی قهر و غیرتش کفار بینی آنگه که گیرد ایزد خشم آنچه در چشمه باید اندر چشم قهر و لطفش که در جهان نویست تهمت گبر و شبهت ثنویست لطف و قهرش نشان منبر و دار شک...
خلق را زیر گنبد دوار دیده ها کور و دیدنی بسیار هرکه از خواندنی کرانه کند اوستادش به موش خانه کند نیست اندر جهان نکو نفسی نه بسی ماند چرخ را نه کسی خواجه لاحول گوی در کویت زان بماند...
از عقوبت سه حرف بیش مگیر با و تا را ز دیو در مپذیر بر تن از راه رفق بر تن خصم بشکن از روی خلق گردن خصم روی خندان و عفو گستر باش بخروش و به سرزنش مخراش ناصبوران چو خاک و چون بادند ص...
صحبت ابلهان چو دیگ تهیست از درون خالی از برون سیهیست دوستی ابلهان ز تقلید است نز ره عقل و دین و توحیدست ببر از دوستی خلق سبک دوستی خلق سنگ و شیشه تنک سنگ در ظرف شیشه نتوان برد نبود...
تنت از چرخ و طبع دارد ساز این و آن ساز خویش خواهد باز جان حق داد جاودان ماند زانکه حق داده باز نستاند معرفت در دلت نهاده اوست باز کی گیرد آنچه داده اوست کانکه او خود سرشت خاک نکرد ...
کرد خصمان برو جهان فراخ تنگ همچون درونگه درواخ بی سبب خصم قصد جانش کرد او بدانست و زان امانش کرد بار دیگر به قصد او برخاست بی گناهی ورا بکشتن خواست پس سیم بار عزم کرد درست شربت زهر...
بگذر از وهم و این سخن بگذار کی بود وهم مدرک اسرار دل تواند یکی مطالعه کرد لوح اسرار قرب مبدع فرد هر چه عین کمال معرفت است خاص دل راست کاین بهین صفت است دل چو در عالم بشر باشد زان م...
سبب خشم و شهوت از لقمه ست آفت ذهن و فطنت از لقمه ست مرد شهوت پرست را در خیم بتر از بت پرست خواند حکیم بنده بطن و لذت و شهوات بتر از بنده عزی و منات کین ز خوف از بدی نسازد ساز و آن ...
دوش ناگه نهفته از اغیار یافتم بر در سرایش بار مجلسش زان سوی جهان دیدم دور از اندیشه و گمان دیدم مجمعی دیدم پر از عشاق جسته از بند گنبد زراق چار تکبیر کرده بر دو جهان گشته فارغ ز شغ...
علما جز امین دین نبوند چون نیابند امان امین نبوند چشم سر ملک و چشم سر دین است آن جهان بین و این نهان بین است این و آن هردو یار یکدگرند هم خزان هم بهار یکدگرند ملک و دین را سری که ب...
آن کسانی که راه دین رفتند چهره از تنگ خلق بنهفتند واسطه عقد سنیان بودند نه حروری نه مرجیان بودند پخته از حسرت طلب گلشان سوخته ز آتش وفا دلشان هرچه اندر جهان پریشان بود لاجرم زیر حک...
ذکر الحسین یضیی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرة عین المصطفی بضعة المرتضی و کبد فاطمة الزهراء رضی اللٰه عنه و عن والدیه قال اللٰه سبحان...
آن شنیدی که در عرب مجنون بود بر حسن لیلی او مفتون دعوی دوستی لیلی کرد همه سلوی خویش بلوی کرد حله و زاد و بود خود بگذاشت رنج را راحت و طرب پنداشت کوه و صحرا گرفت مسکن خویش بی خبر گش...
دانش او رهی رعایت کن بخشش او مهم کفایت کن شرب یک یک ز خلق دانسته دادن و ضد آن توانسته اوست مر فطرت ترا فاطر دانش او منزه از خاطر او ز تو داند آنچه در دل تست زانکه او خالق دل و گل ت...
آن نبینی که پادشه زاده که ورا ملکتست آماده باشد اندر سرای و حجره خاص بر سرش خادمان با اخلاص تا به بازی فراش نگذارند سال و مه پاس او همی دارند آن وشاقان پر فغان و فضول شده بر لهو یک...
تا تو زین منزل آدمی نروی دان که اندر گو سقر گروی باش تا خلق را برانگیزند تا کیند از درون چنان خیزند گرچه اینجا قباد و پرویزی چون عوانی ز گل سگی خیزی ورچه اینجا امیری از زر و زور با...
جانور را چو خوانش پیش نهاد خوردنی از خورنده بیش نهاد همه را روح و روز و روزی از اوست نیک بختی و نیک روزی از اوست روزی هریکی پدید آورد در انبارخانه مهر نکرد کافر و مؤمن و شقی و سعید...
یافت شاهی کنیزکی دلکش شاه را آن کنیزک آمد خوش هم در آن لحظه اش به آب افکند گفت شه خوب ناید اندر بند که چو بگشاد زو بلات بود شه چو در بند ماند مات بود گفت شه دست برده در دل خویش نگذ...
وین گروهی که نو رسیدستند عشوه جاه و زر خریدستند سر باغ و دل زمین دارند کی دل عقل و شرع و دین دارند ماه رویان تیره هوشانند جاه جویان دین فروشانند همه جویای کین و تمکین را همه کاسه ک...
دشمنان قصد جان او کردند تا دمار از تنش برآوردند عمروعاص از فساد رایی زد شرع را خیره پشت پایی زد بر یزید پلید بیعت کرد تا که از خاندان برآرد گرد شرم و آزرم جملگی بگذاشت جمعی از دشمن...
در جهانی که عالم ثانی است بی زبانی همه زبان دانی است عاشقان صف کشیده دوشادوش ساقیان بر کشیده نوشانوش سالک گرم ر و در آن بازار ارنی گوی از پی دیدار عاشقان از وصال یافته ذوق لی مع ال...
آن شنیدی که رفت زی قاضی تا کند خصم خویش را راضی بود مردی در آن میانه گواه که ز آبادی خود نبود آگاه چون گواهی بداد قاضی گفت کای تو با مردمی و رادی جفت نه فلان مرد راد جد تو بود که ف...
زالکی کرد سر برون ز نهفت کشتک خویش خشک دید و بگفت کای هم آن نو و هم آن کهن رزق بر تست هرچه خواهی کن علت رزق تو به خوب و به زشت گریه ابر نی و خنده کشت از هزاران هزار به یک تو زانک ا...