بخش ۳۷ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازدهگانه
پای برنه بر آسمان سرمست تیغ بهرامشاهی اندر دست مه چو پیش آیدت سرش بشکن تیر اگر دم زند زبانش بکن زخمه بستان ز پنجه ناهید تاج بر نه به تارک خورشید تیغ بیرون کن از کف بهرام تندی او به...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
پای برنه بر آسمان سرمست تیغ بهرامشاهی اندر دست مه چو پیش آیدت سرش بشکن تیر اگر دم زند زبانش بکن زخمه بستان ز پنجه ناهید تاج بر نه به تارک خورشید تیغ بیرون کن از کف بهرام تندی او به...
ای همه ساله پای بست غرور در خرابات حرص مست غرور حرصت افگنده باز از ره حق اینچنین کی رسی به درگه حق راه دور است و مرکبت لنگ است بار بسیار و عرصه پرسنگ است بار حرص و حسد زدوش بنه هر ...
هرکه خواهد ولایت تجرید وآنکه جوید هدایت توحید از درونش نماید آسایش وز برونش نباشد آرایش آن ستایش که از نمایش اوست ترک آرایش و ستایش اوست بر در شه گدای نان خواهد باز عاشق غذای جان خ...
پیش از آدم ز دست کوتاهی دوستی داشت مرغ با ماهی هریکی در مقام خود ساکن آن ز فخ فارغ این ز شست ایمن آدمی در زمین چو بپراکند ماهی از مهر مرغ دل برکند گفت بدرود باش و رو بفراز زانکه من...
کودکی با حریف بی انصاف گفت کای سر به سر دغا و خلاف تو درازی و نیز در یازی پس همان به که گوز کم بازی اندرین شاهراه بیم و امید دایه جسم تست دیو سپید شب و روز از پی غذای تنت مانده پست...
خود تو کاهل نشینی ای غافل ناپسندست غفلت از عاقل خیز و خود را بساز تدبیری بر جهان زن چهار تکبیری در میان آی چست چون مردان صفت و صورتت یکی گردان زآنکه باشد شعار ناپاکی از درون خبث و ...
بوده مامات اسب و بابات خر تو مشو تر چو خوانمت استر بدخو از بی نکاح زاده بتر زانک ازو بار به کشد استر رو که دین را به شعرک و ناموس نیک پی کور کردی از سالوس کانکه با چشم عنکبوت بود م...
ذکر الامام العالم العارف جمال الدین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج السنه کنوز الاحادیث ابی عبداللٰه محمدبن ادریس شافعی رحمة اللٰه علیه چون فر...
عالمانت چو تیغ چیره زبان عاملانت چو نیزه بسته میان وین کمر بستگان که بر در تو بگشادند جمله کشور تو گرچه همواره تند و کین دارند تندی خود ز بهر دین دارند گردن کس به خشم و کین نزنند چ...
از هوا و ز طبع در انسان دعوت عقل پستر از همه دان گر پس از جسم و جان درآید دین در مراتب عجب چه داری این دختر طفل را پی پیوند اولش لعبتست و پس فرزند نه درآید به وقت جنبش گل گربه در ب...
وان کسانی که بار خلق کشند زان عمل سال و ماه شاد و گشند سال و مه از برای نیک و بدی شده راضی به جور همچو خودی ابلهی را خدایگان خوانند ریش خود می ریند و شادانند روز و شب در رکاب سفله ...
آدم پاک را برآر از گل چشم روشن مدار و تاری دل به خدای ار بود ز بهر شرف از خلیفه خدای چون تو خلف گر تو اینجا نسب درست کنی بر خود آن راه نار چست کنی صبر کن تا درین سرای مجاز از پی آز...
تا دل و دولتست و بینایی جود و فرهنگ و هنگ و والایی باد بر دولت دو عالم شاه شاه و فرزند شاه دولتشاه آنکه در روی اوست فر ملوک از پی جوی اوست جر ملوک آن چو خورشید چرخ را در خورد وآن چ...
اینهمه علم جسم مختصر است علم رفتن به راه حق دگرست علم آن کش نظر ادق باشد علم رفتن به راه حق باشد سوی آنکس که عقل و دین دارد نان و گفتار گندمین دارد چیست این راه را نشان و دلیل این ...
هر دو همراه راه دین بودند هر دو همکاسه یقین بودند آن به فرقد نهاده مرقد خویش وین ز اسناد کرده مسند خویش وان به حجت گرفته سرمایه وین ز سنت ببسته پیرایه مبتدی اوست دیده جان را مقتدی ...
هر که آمد در این سرای غرور همدمش محنتست و منزل گور کو زپیغمبران مسیح و کلیم آدم و شیث و نوح و ابراهیم یونس ولوط و یوسف و یعقوب صالح و هود و یوشع و ایوب یا کجا خواجه سراچه کل خاتم ا...
از عمل مرد علم باشد دور مثل این مهندس و مزدور آن ستاند مهندس دانا به یکی دم که پنج مه بنا وآن کند در دو ماه بنا کرد که نبیند به سالها شاگرد باز شاگرد آن چشد ز سرور که نیابد به عمره...
لب چو بگشاد پیر فرزانه سایه بیرون گریخت از خانه پیر را گفتم از سر تحقیق ای ترا ملک دین جدیر و حقیق من که با تو دمی بگفتم غم به همه عمر ندهم آن یک دم عمر بی دوستان نه عمر بود عمر بی...
ای ز دریا به کف کف آورده وز ملک صورت صف آورده مغز و در زان به دست ناوردی که به گرد صدف همی گردی زین صدفهای تیره دست بدار در صافی ز قعر بحر در آر گوهر بی صدف درون دلست صدف بی گهر در...
زحمت آب و گل در این عالم رحمتش نام کرده فضل قدم قدر شبهای قدر از گل او نور روز قیامت از دل او حلقه حلقه ها به حلقه موی شحنه شرعها به صفحه روی راز حق پرده محارم او نفس کل صورت مکارم...
پدر و مادر جهان لطیف نفس گویا شناس و عقل شریف زین دو جفت شریف طاق مباش واندرین هر دو اصل عاق مباش بندگی کن همیشه ایشان را مده از دست در پریشان را گرشان بعد امر بپرستند این دو گوهر ...
فرش عمرت نوشته در شومی این دو فراش زنگی و رومی ای نیاموخته ادب ز ابوان ادب آموز زین پس از ملوان ادب آموزدت زمان پس از این چون نیاموختی ز خلق زمین کی کفن باشد از بلای تبت که کفن باف...
دهر بی قالب قدیمی او طبع بی باعث کریمی او نشود دهر و طبع بی قولش همچو جان از نهاد بی طولش این و آن هردو ناقص و ابتر این و آن هردو ابله و بی بر مادت او زکهنه و نو نیست اوست کز هستها...
خطر من گهر پریشان کرد تا که برخاست بانگ بردابرد در زمانه سخنسرای شدم تن گفتار را بهای شدم لیک مدح کسی نگفتم من گوهر مدحت تو سفتم من خدمت چون تو شاه شاه نژاد جز فرومایه ای نداد به ب...