قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی
دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد ناید ز کمال عقل عقلی تا نام تو بر زبان ندارد ناید ز جمال روح روحی تا عشق تو در میان ندارد جز در خم زلف دلفریبت روح القدس آشیان ندارد ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد ناید ز کمال عقل عقلی تا نام تو بر زبان ندارد ناید ز جمال روح روحی تا عشق تو در میان ندارد جز در خم زلف دلفریبت روح القدس آشیان ندارد ...
تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر از گرمی و تری...
تا بت من قصد خرابات کرد نفی مرا شاهد اثبات کرد با قدح و بلبله تسبیح کرد با دف و تنبور مناجات کرد آن خدمات من دل سوخته مستی او دوش مکافات کرد نغمه او هست مرا نیست کرد بیدق او شاه مر...
دی دل ما فگار خواهد کرد وز ستم سوگوار خواهد کرد سده بهر نوید فصل بهار باز عهد استوار خواهد کرد پیش چونین نوید گر که ترا به امید بهار خواهد کرد برفشان آن گهر که کافر ازو در سقر زینه...
تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا از برای یک بلی کاندر ازل گفته ست جان تا اب...
باز جانها شکار خواهد کرد گر جمال آشکار خواهد کرد جای شکرست خلق راکان بت جان به شکل شکار خواهد کرد رایت و رویت منور او ماه را در حصار خواهد کرد بوی آن زلفکان مشکینش مشک را قدر خوار ...
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو ناید نه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد اگر خواهد بقا یابد بباید م...
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی که رنگ عشق بی رنگی وجود اندر عدم سازد جمال عشق آن بیند که چشم سر کند...
روزی که جان من ز فراقش بلا کشد آنروز عرش غاشیه کبریا کشد ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوست این غم نه کار ماست که این غم کیا کشد نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازو گر زو دمی ز راه مر...
خورشید چو از حوت به برج حمل آمد گویند ز سر باز جهان در عمل آمد در باغ خلل یافته و گلبن خالی اکنون به بدل باز حلی و حلل آمد فردوس شد امروز جهانی که ازین پیش در چشم همه کس چو رسوم و ...
ای سنایی ز جسم و جان تا چند برگذر زین دو بی نوا در بند از پی چشم زخم خوش چشمی هر دو را خوش بسوز همچو سپند چه کنی تو ز آب و آتش یاد چه کنی تو ز باد و خاک نوند چه کنی بود خود که بود ...
این ابلهان که بی سببی دشمن منند بس بلفضول و یافه درای و زنخ زنند اندر مصاف مردی در شرط شرع و دین چون خنثی و مخنث نه مرد و نه زنند مانند نقش رسمی بی اصل و معنی اند گرچه به نزد عامه ...
کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماند همعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند از فصیحان و ظریفان پاک شد روی زمین در جهان مشتی بخیل کور و کر و لال ماند در معنی در بن دریای عزلت جای ساخت ...
عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند جان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند جان ز جان کردست شست آن گه ز خاک پای او جان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند صبح پیش روی او خندید و بر خورش...
ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده اند از سر بی حرمتی معروف منکر کرده اند در سماع و پند اندر دیدن آیات حق چشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کرده اند کار و جاه سروران شرع در پای اوفتاد زان ک...
ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود عاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقل آفتا...
باز متواری روان عشق صحرایی شدند باز سرپوشیدگان عقل سودایی شدند باز مستوران جان و دل پدیدار آمدند باز مهجوران آب و گل تماشایی شدند باز نقاشان هفت اختر به سعی چارطبع از سرای پنجدر در...
عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند به سر تو که همی زیره به کرمان آرند ور خرد بر تو فشانند همی دان که همی عرق سنگ سوی چشمه حیوان آرند ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از آنک رخت خربنده...
مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برند حبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند نی ز هر کانی که بینی سیم و زر آید پدید نی ز هر بحری که بینی گوهر احمر برند در میان صدهزاران نی یکی نی بیش نیس...
چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند هر که متواریست اکنون خیمه بر صحرا زند دلبر اکنون هر کجا رنگیست رخت آنجا برد عاشق اکنون هر کجا بوییست آه آنجا زند بینوایان را کنون دست صبا بر شاخ گ...
باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند شورها بینی که اندر حبة الماوا زند از علای خلق او عالم چو علیین شود پس خطابش قرب سبحان الذی اسری زند کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه را از بزرگی ...
روز بر عاشقان سیاه کند مست چون قصد خوابگاه کند راه بر عقل و عافیت بزند ز آنچه او در میان راه کند گاه چون نعل اندر آذر بست یوسفان را اسیر چاه کند گاه چون زلف را ز هم بگشاد تنگ بر آف...
روشن آن بدری که کمتر منزلش عالم بود خرم آن صدری که قبله ش حضرت اعظم بود این جهان رخسار او دارد از آن دلبر شدست و آن جهان انوار او دارد از آن خرم بود حاکمی کاندر مقام راستی هر دم که...
ای رفیقان دوش ما را در سرایی سور بود رفتم آنجا گرچه راهی صعب و شب دیجور بود دیدم اندر راه زی درگاه آن شاه بتان هر چه اندر کل عالم عاشقی مستور بود از چراغ و شمع کس را یاد نامد زان س...