شمارهٔ ۱۶۰
دیدی چگونه ما را بگذاشتی و رفتی بی موجبی دل از ما برداشتی و رفتی بس عهدها که کردم بس وعده ها که دادی وان ماجرا نرفته انگاشتی و رفتی راهی ست بر گشادم خوش خوش به چشم کردن تا روی درکش...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دیدی چگونه ما را بگذاشتی و رفتی بی موجبی دل از ما برداشتی و رفتی بس عهدها که کردم بس وعده ها که دادی وان ماجرا نرفته انگاشتی و رفتی راهی ست بر گشادم خوش خوش به چشم کردن تا روی درکش...
والله که به بی باکی ناموس جهان بردی حقا که به چالاکی آرام روان بردی آورد بر این زلفت چون کان می گردون رو رو که بدان چوگان گوی از همگان بردی جان بود که می گفتم بند سر زلفینش رغم من ...
دل ببری تن بزنی اینت بلایی که تویی شوخ رگی سخت دلی سست وفایی که تویی چرخ بدان بوالعجبی دهر بدین حیله گری بوی نبردند چنین رنگ نمایی که تویی برد بغارت غم تو جان و تن و دین و دلم چشم ...
ای پشیمان شده ز دلداری عهد نو کرده با جگرخواری هست معزول عافیت تا تو در عمل کار حسن پر گاری دل من برده یی بآسانی غم تو میخورم بدشواری عشوه میده که گوش میدارم ناز میکن که جای آنداری...
من تنگدل و تو تنگ خویی من خوب سخن تو خوبرویی با من بکن آن که لطف یزدان با روی تو کرد از نکویی برتنگ دلی من به بخشای کز دل همه گرد غم بشویی آخر بکنار من رسی باز چون گرد همه اثیر پوی...
ای عهد تو جمله نانمازی مهر تو چو صبر من مجازی در پای هزار محنت افکند عشق تو مرا بدست بازی از زلف تو وام گرد گویی شبهای فراق من درازی یک موی نمی سزد که تا فرق از محنت من پزیر بازی ز...
جانم فدای توست که جانان من تویی شمع وثاق و تازه گلستان من تویی هستند شاهدان شکر لب به عهد تو لیکن از آن میانه به دندان من تویی جان بر سر غم تو نهم وز من این سخن بی حرمتی ست جان چه ...
تو که از درد سری آه کنی چه حدیثی سر این راه کنی شمع آن مجلس اگر زانکه تویی کشته ناگشته چرا آه کنی افسری برنهدت عشق چو نای گر سر مرتبه کوتاه کنی چه در این خانه اگر مات شوی خویشتن بر...
دیده ی مور است یا دهان که تو داری پاره ی موی است یا میان که تو داری جز به سخن های دلفریب نشانی می نتوان داد از آن دهان که تو داری چون تو به میدان دل سوار بر آیی خاصه به چالاکی ای چ...
ای دل آخر تا کی این دیوانگی هر زمانی با من ات بیگانگی خود گرفتم یار شمع مجلس است بر تو واجب نیست این پروانگی دام او را مرغ کشتی بس بود مرغ او را کرد خواهی دانگی کی شود معشوق دست آم...
کس به عشق تو دستیارم نیست دل بهجر تو پایدارم نیست من نگویم که دیده نیست مرا هست بی روی تو نگارم نیست بیکی دل چه مایه رنج کشم ای دریغا که صد هزارم نیست
عذری دارم بترک مدحت چون نسبت عالی تو واضح جایی است کمال تو که فکرت قاصر نظر است از آن مطامح در دیده ی وهم من نیایی و اینجا مثلی است نیک صالح کوته کامی چشم ناظر بی خوردی حجم نجم لای...
در رهگذر باد چراغی که توراست ترسم که بمیرد از فراغی که توراست بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی زهی دماغی که توراست
سوزی است مرا در دل اما نه چنان سوزی سوزی که وجود من بر باد دهد روزی
آنرا که چار گوشه عزلت میسر است گو نوبه پنج کن که شه هفت کشور است دل چون زبان طمع بریدی کباب دهر از دل ببر که پهلوی ایام لاغر است بگذر ز چرخ طبع که بستان سرای انس برتر ز طاق و طارم ...
کژ نهادی کله چه سرداری به جز آن که م ز پای برداری خدمت جان بر تو آوردم به جز این خدمت دگر داری به من ات سر کجا فرود آید چون تو در خود هزار سرداری بی تو از خود خبر نمی یابم من چه گو...
زلف چون بر عذار می فکنی لیل را در نهار می فکنی چون لبت مست لطف می گردد باده را در خمار می فکنی جانی آویخته است بر فتراک تا نظر بر شکار میفکنی هر کجا مهر در میان آمد خویشتن بر کنار ...
در کار تو از دست بشد عهد جوانی من سوخته زین غصه نماندم تو بمانی با آنکه من از عشق تو رسوای جهانم هم راضیم اندی که تو زیبای جهانی رحم آر چو دیدی که منم این نه حبیبم شکرانه ی آن را ک...
ای کزان چشمه جان بخش و دولب جان منی کوری جمله حسودان جهان آن منی جان اگر همچو دلم پای تو آرد برکاب زان عنان باز نتابم که تو جانان منی لب و دندان تو را سجده برم چون پروین کز جهان ای...
ای به هلاک جان من عشق تو را کفایتی رخصت خون خلق را حسن تو محکم آیتی شحنه خاص توست غم وز کف ریش خشک او جان ببرم به شرط آن کز تو بود حمایتی گوش تو تنگ بارتر از دهنت چو بشنود غصه ی هر...
بر گل چو مثال عنبر انگیزی در روم ز زنگ لشگر انگیزی گه سنبل بسته را بشورانی تا آفت شور دیگر انگیزی گه نرگس مست را بخوابانی تا فتنه ی خفته را برانگیزی گه سحر دهی به چشم جادویش گه بیض...
دلا آن به که با جان در نبندی مرا با دلبر دیگر نبندی رهی آنگه که این جا نیست شاید که پایت درد باشد سر نبندی ز باطل دعوی خود شرم داری گناه جور بر داور نبندی تو را عشق از میان خانه در...
رخ تو فتنه جهان بودی گر نه از دیده ی نهان بودی دل و دین رفت در سر غم تو کاش باری امید جان بودی ز رخت یادگار خواستمی گرنه اشکم چو ارغوان بودی دل به خستی به جان ز دست غمت گرنه رویم چ...
جانا همه آیت نکویی در شان تو آمده است گویی یک گل چو رخت به دست ناید گر در چمن جهان بجویی حسنت ببرد زبان سوسن گر لاف زند به تازه رویی دارم طمع وفا ز تو نه کاین قاعده نیست در نکویی گ...