شمارهٔ ۱ - سرگذشت شاعر در اولین مسافرت او به تهران
به که سردار کل جزاه الله بشنود حال بنده بی اکراه به که بر این فسانه دل بندد تا همی گرید و همی خندد قصه من شنیدنش سهل است علم هر چیز بهتر از جهل است چون بدانی به ما چه می گذرد به ف
۸۴ شعر از ملکالشعرا بهار
به که سردار کل جزاه الله بشنود حال بنده بی اکراه به که بر این فسانه دل بندد تا همی گرید و همی خندد قصه من شنیدنش سهل است علم هر چیز بهتر از جهل است چون بدانی به ما چه می گذرد به ف
دست خدای احد لم یزل ساخت یکی چنگ به روز ازل بافته ابریشمش از زلف حور بسته بر او پرده موزون ز نور نغمه او رهبر آوارگان مویه او چاره بیچارگان گفت گر این چنگ نوازند راست مهر فزونی کند
بود به کرمان شهی از دیلمان یافته مخلوق ز عدلش امان گشت یکی گنج به عهدش پدید قفل به در خورده و هشته کلید کارگران در بر شاه آمدند صندوق آورده و زانو زدند شاه بفرمودگشادند در بود یکی
پادشه ملک ستان داریوش چون که بپرداخت ز بنگاه شوش تاخت سوی پارس به عزت سمند تا کند از سنگ بنایی بلند تافت عنان بر طرف مرودشت یک تنه بر پایه کوهی گذشت پایگهی دید بلند و فراخ جایگه دخ