آیین زرتشت
چنین گفت در گات ها زردهشت که بر دیو ریمن نمایید پشت دروغ است هم دست اهریمنا ابا هر بدی دست در گردنا به یزدان نیکی دهش بگروید دروغ از فریبندگان مشنوید به هرمزد والا نماز آورید به یز...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
چنین گفت در گات ها زردهشت که بر دیو ریمن نمایید پشت دروغ است هم دست اهریمنا ابا هر بدی دست در گردنا به یزدان نیکی دهش بگروید دروغ از فریبندگان مشنوید به هرمزد والا نماز آورید به یز...
چندگویی چرا مانده ویران هند و افغان و خوارزم و ایران چندگویی چرا جسته مأوا خرس پتیاره بر جای شیران چندگویی چرا روز حاجت مانده ازکار دست دلیران چندگویی چرا ما اسیریم زانکه آزادی ما ...
با بنده فلک چرا به جنگ است سبحان الله این چه رنگ است بودم روزی به شهر تبریز آقا و ولی عهد و با چیز شه هرمز بود و بنده پرویز و اینک شده ام ز دیده خونریز کاین چرخ چرا چنین دورنگ است ...
این دود سیه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان س...
مه شوال بیاراست سپاهی ز انجم داد دیشب به مه روزه یک اولتیماتوم گفت بایکوت عمومی را بردار ز خم در خمخانه کن آزاد به روی مردم هم خود از ملک ده استعفا تا پاس نهم ورنه ار پاس دهم باش خ...
از بر این کره پست حقیر زیر این قبه مینای بلند نیست خرسند کس از خرد و کبیر من چرا بیهده باشم خرسند شده ام در همه اشیا باریک رفته تا سرحد اسرار وجود چیست هستی افقی بس تاریک وندر آن ن...
شد سوار شتر آن کهنه حریف مادر خویش گرفته به ردیف راند جمازه و آن مام نژند اندر آن وادی تاریک فکند نان و آبی بنهادش به کنار بازگردید به نزدیک نگار گفت زالی که دلت را خون ساخت رفت جا...
می ده که طی شد دوران جانکاه آسوده شد ملک الملک لله شد شاه نو را اقبال همراه کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه شد صبح طالع طی شد شبانگاه الحمد لله الحمد لله یک چند ما را غم رهنمون شد جان ی...
هیچ دانی که چه کردیم به مادر من و تو یا چه کردیم بهم جان برادر من و تو سعی کردیم به ویرانی کشور من و تو رو که اف بر تو و من باشد و تف بر من و تو هر دومان مایه ننگیم امان از من وتو ...
باز بر شاخسار حیله و فن انجمن کرده اند زاغ و زعن زاغ خفته در آشیان هزار خار رسته به جایگاه سمن بلبلان را شکسته بال نشاط گلبنان را دریده پیراهن ابر افکنده از تگرگ خدنگ آب پوشیده زین...
اندرین شهر پدید آمده مادامی چند بسته بر پای دل خسته ما دامی چند گشته ایام به کام دل ناکامی چند بعد از این ما و سر زلف گل اندامی چند فتنه در شهر فزون است به ما کاری نیست رایت امن نگ...
یاران روش دگر گرفتند وز ما دل و دیده برگرفتند از مسلک ما شدند دلگیر پس مسلک خوبتر گرفتند در سایه طبع اعتدالی پیرایه مختصر گرفتند هر زشتی را نکو گزیدند هر نفعی را ضرر گرفتند وز خارج...
اهلا و سهلا ای نسیم بهار ای قاصد زلف یار از زلف یار آیی چه داری بیار ای کاروان تتار گویی هنوز ای نفخه مشکبار هست آن سیه زلف یار آشفته و سرگشته و بی قرار از بار دل های زار گو هنوز آ...
آخر ای ایرانی تا به کی نادانی تا چند سرگردانی بر اروپا بنگر شور و غوغا بنگر کز مژگان خون رانی باری باری بر خود کن نظری داد ازین دربدری آه ازین بی خبری عزت تو جلالت و شجاعتت کو جلال...
انسان ای مایه عزت ای سعادت از بهر خدا بگو کجایی ماراست به تو بسی ارادات چونست که نزد ما نیایی رسم است ز خستگان عیادت شد خطه مغرب از تو پر نور ای چشمه نور کردگاری تا چند در این شبان...
ای مردم ایران همگی تند زبانید خوش نطق و بیانید هنگام سخن گفتن برنده سنانید بگسسته عنانید در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید از بس که جفنگید از بس که جبانید گفتن بلدید اما کردن نتوانید...
ای مگس ای دشمن نوع بشر ای همه از عقرب و افعی بتر در ره و در خانه و صحرا و باغ موجب دردسر و موی دماغ قصه پتیاره و مرگ سیاه قصه تست ای عدوی کینه خواه تاخته ناگه ز سوی آسمان آخته بر ص...
دردا که ندیدیم وصال رخ دلدار هجرآمد و آورد غم و محنت بسیار خون گریه کنم تا بگشایم گره از کار دردا که مرا خون دل و دیده قرین شد چه بد رفتاری ای چرخ چه کج رفتاری ای چرخ سر کین داری ا...
هان ای ایرانیان ایران اندر بلاست مملکت داریوش دستخوش نیکلاست مرکز ملک کیان در دهن اژدهاست غیرت اسلام کو جنبش ملی کجاست برادران رشید این همه سستی چراست ایران مال شماست ایران مال شما...
بود ماه سی روزتا بنگری به هر روز کاری بجای آوری سزد گر به هرمزد باشی خرم خوری می به آیین جمشید جم به بهمن کنی جامه ها نوبرشت پرستش کنی روز اردی بهشت به شهریور اندر شوی شادخوار کنی ...
باد خزان وزان شد چهره گل خزان شد طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد چو ابر بهمن ز چشم من چشمه خون روان شد ناله بس مرغ سحر در غم آشیان زد آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد عزیز من - م...
۱ باد صبا بر گل گذر کن برگل گذر کن وز حال گل ما را خبر کن ای نازنین ای مه جبین با مدعی کمتر نشین بیچاره عاشق ناله تا کی یا دل مده یا ترک سر کن - ترک سر کن شد خون فشان چشم تر من پر ...
هاتفی گفت که ابرام بنه مادر است این دلش آزار مده این چنین دل نبود با همه کس کاین دل مادر کان باشد و بس گر بود هیچ دلی عرش خدا بود آن دل دل مادر تنها
پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران پاسبان را نیست خواب از خواب سر بردار هان گله خود را نگر بی پاسبان و بی شبان یک طرف گرگ دمان و یک طرف شیر ژیان آن ز چنگ این رباید طعمه این از ...