شمارهٔ ۵۱ - در هجو مردی کوسج و کچل
به پوز این مجیدک ریش گویی کلاغی پشم در منقار دارد چو بینی کله سرخ کلش را شتر گویی چقندر بار دارد

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
به پوز این مجیدک ریش گویی کلاغی پشم در منقار دارد چو بینی کله سرخ کلش را شتر گویی چقندر بار دارد
به شاخ شکوفه بتابید شید شکفتند آن غنچه های سپید ز الوان سبز و سپید و گلی ببستند شاخ درختان حلی درخت است چون نو عروسی ملوس بهار است داماد آن نوعروس چو پرمهر مام آفتاب از فلک کند دخت...
در مسیل مسکنت خفتیم و چندی برگذشت سر ز جا برداشتیم اکنون که آب از سرگذشت موسم فرهنگ ویار و قوت بازو رسید نوبت اورنگ و طوق و یاره و افسر گذشت جز به بازوی توانا و دل دانا دگر کی توان...
گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشد نشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد یوسف مصر نشد آن که به بازار وجود پیره زالی به کلافیش خریدار نشد همره نوح نشد همسر داود نگشت هرکه خدمتگر آهنگر و نج...
تن چیست مرکبی ز چندین معدن پرگشته ز میراث نیاکان کهن محکوم محیط و انقلابات زمن تن گر گنهی کند چه بحثی است به من
ضیمرانی در بن بید معلق جا گرفت پنجه نازک به خاک افشرد و کم کم پا گرفت سایه بید معلق هر طرف پیرامنش پرده پیش پرتو مهر جهان آرا گرفت شاخ نیلوفر چو کرمی سر ز جا برکرد و گفت وای من کز ...
نه هرکه درد دیار و غم وطن دارد به راستی خبر از درد و داغ من دارد ز روزگار خرابم کسی شود آگاه که خار در جگر و قفل بر دهن دارد به حق شام غریبان نگاهدار ای زلف دل مرا که پریشانی از وط...
یکی از بزرگان سه تن داشت یار به تیمار آن هر سه دایم دچار زر ناب و دیگر زنی سیم تن سه دیگر نکوکاری خویشتن چو بگرفت مرگش گریبان که خیز خبر یافتند آن سه یار عزیز به بالین آن نیک مرد آ...
نسیم صبحدم ازکوهپایه باز آمد درخت سرو ز شادی به اهتزاز آمد بیاکه طره سنبل زشوق گشت پریش بیا که دیده نرگس به راه باز آمد به یاد حضرت زردشت جام باده بنومن که جشن حضرت جمشید جم فراز آ...
رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن فریاد برآورد که ای وای به من دست دگری و خانمان دگری من مظلمه که می برم بر گردن
تا لب جانان ز تنگی شکل انگشتر گرفت پشتم از بار فراقش صورت چنبر گرفت صورت چنبر گرفت از بار هجرش پشت من تا لب لعلش ز تنگی شکل انگشتر گرفت او مگر خواهد ز زلف و خال خود انگشتری کاین نگ...
آه کامسال آسمان در خطه افغان زمین بر رخ روشندلان باب فغان مفتوح کرد پادشاهی دادگستر را به تیر ظالمی کشت و قلب عالمی را زین عزا مجروح کرد در عزای شاه غازی بود دل ها داغدار مرگ مستغن...
در ایام پیشین به زابلستان به کشمیر و اقطاع کابلستان به گاه سفر خواجگان بزرگ مبارک شمردند دیدار گرگ قضا را چوگرگی رسیدی به را نمودندی از شوق بر وی نگاه همایون شمردندی آثار اوی تفال ...
راستی روی نکویش به گلستان ماند خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند نه همینش دو رخ تازه بود چون گل سرخ که دهانش به یکی غنچه خندان ماند دستگاهی که در آنجا نبود حوروشی گر همه باغ بهشت...
عمری بسپردیم به کام دگران ما در تشویش و قوم در خواب گران القصه وطن را به دو چشم نگران رفتیم و سپردیم به هنگامه گران
سگی ناتوان با سگی شرزه گفت که رازی شنیدستم اندر نهفت که تلخ است خون سگان سترگ از آن ناگوار است درکام گرگ اگر بود شیرین چون خون بره بخوردند خونمان ددان یکسره ز شیرینی خون بره تلخ کا...
بنگر برنج را که به چندین حقارتش آهنگ شهر علوی از بن شهر بند کرد افکند قشر صورت و شد کوفته بدنگ وانگاه پخته گشت و جهانش بلند کرد
ای محمدخان به دژبانی فتادی نوش جانت ابروی تازه را از دست دادی نوش جانت در حضور پهلوی اردنگ خوردی مزد شستت هی کتک خوردی و هی بالا نهادی نوش جانت در سر راه خلایق از جهالت چاه کندی عا...
آن خط سبز بین که چه زیبا نوشته اند گویی خط از عبیر به دیبا نوشته اند در معنی لب تو ز شنگرف نقطه ای برگل نهاده شرح به بالا نوشته اند یا نسختی ز مهر گیا ثبت کرده اند یا سر خطی بحون د...
چشم فلک است بر ستمگر نگران بیدار شود ظالم ازین خواب گران ازکار نمانده این جهان گذران بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران
در عهد شهنشه خردمند کز لطف علاج ملک جم کرد شاهنشه پهلوی کزین ملک معدوم طریقه ستم کرد آن شاه که احترام نامش ما را به زمانه محترم کرد زان لحظه که تکیه زد بر اورنگ شورش بجهید وفتنه رم...
نگه کن بدان زشت خو جانور نهاده به زانوی خمیده سر سر و سینه کوتاه و زانو دراز ز خبث اندر آن سینه بنهفته راز دراز و سرازیر وکج دست و پاش چو آب جدا گشته از آبپاش جدا از همه کوشش و علم...
طبع بلند مرا کیست که فرمان برد ز من پیامی بدان مردک کشخان برد گوید یکچند باز جانب یزدان شناس بترس اگر داوریت کس بر یزدان برد تویی که از دیرگاه رای خطاکار تو آب نکوکاری از روی نیاکا...
دعوی چه کنی داعیه داران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند آن گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید چه نشینی که سواران همه رفتند داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو کز باغ جهان...