فقرۀ ۹
باستان آغاز و همواره و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود امیدت به دادار دارنده بند گزین دوستی کت بود سودمند

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
باستان آغاز و همواره و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود امیدت به دادار دارنده بند گزین دوستی کت بود سودمند
اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمان بردار باش چه مرد را تا پدر و مادر زنده اند همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه اس...
دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک اندر آید گرت هست دختر به داننده ده ز هر شوهری شوی داننده به بود مرد ...
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی به کس دشنام مده چو خواهی که بد نشنوی از کسان میاور بد هیچ کس بر زبان
تند هلک گوی عصبانی و دیوانه وار مباش چه تند هلک گوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد مشو در سخن تند و زنجیر خای که تندی درخشیست خرمن ...
با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد - هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد جوانی کز او نیست خشنود باب هم آزرده زو مادر مهریاب مشو هیچ همک...
شرم و ننگ بدرا روان خویش به دوزخ مسپار مکن شرم بیجا و بیجا درنگ به دوزخ مرو از پی نام و ننگ
سخن دوآیینه به دورویی و تذبذب مگوی سخن هیچگه بر دو آیین مگوی که نزد مهال ریزدت آبروی
به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ گوی منشین که تو نیز بسیار دردمند نه بوی کذا مشو هیچ همدوش مرد دروغ کز این دیو مردم نیاید فروغ
آسان پای ضد گرانجان باش تا روشن چشم باشی گرانی مکن در بر مهتران سبک پای بهتر ز مردگران چو اندک روی زود خیزی ز جای بری چشم روشن برکدخدای به دیدار تو شادمانی کند به خرم دلی میزبانی ک...
شب خیز باش که کار روا باشی به تاریکی از خواب بیدار شو به نام خدا بر سر کار شو که شب خیز را کار باشد روا فزون خواب مردم شود بینوا
در مجلس به فرخی وا شد آنچه گم گشته بود پیدا شد شید رخشان عدل طالع گشت دیو دژخیم ظلم رسوا شد بیرق اعتساف ساقط گشت رایت انتظام برپا شد بانک پاینده باد آزادی از ثری بازتا ثریا شد جریا...
بند اول مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته ز کنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصه این خاک توده را پرشرر کن ظلم ...
برشو ای رایت روز از در شرق بشکف ای غنچه صبح از بر کوه دهر را تاج زر آویز به فرق کامدم زین شب مظلم به ستوه ای شب موحش انده گستر اندک احسان و فراوان ستمی مطلع یأس و هراسی تو مگر سحر ...
جمهوری - ایران چو بود عزت احرار سردار سپه مایه - حیثیت احرار ننگ است - که ننگین شود این نیت احرار این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگست ازکار قشون - کشور ایران شده گلزار حال خوش - ایران...
سرمدا شعری که گفتی خوب بود صاف و بی تعقید و خوش اسلوب بود مطلبش مطلوب بود لیک تاریخی که گفتی سر بسر با حقیقت جفت نامد درنظر فکرکن بار دگر شاعرانی که ببردی نامشان کردی از روی ادب اک...
باز در جلوه گری شد صنمی جلوه گری دلبری پرده نشین شاهدکی پرده دری با خبر از همه وز عاشق خود بی خبری نکند در دل او ناله عاشق اثری هیچ با ما دل او را سر احسان نبود دل او راگویی که به ...
امروز خدایگان عالم بر فرق نهاد تاج لولاک امروز شنید گوش خاتم لولاک لما خلقت الافلاک امروز ز شرق اسم اعظم مهر ازلی بتافت بر خاک امروز ازین خجسته مقدم ارکان وجود شد مشید امروز خدای ب...
نایب شه چون زگیتی رخت بست ناصرالملک آمد و جایش نشست ظاهرا گفتند جمعی کم خرد بعد جاهل عالمی برجای هست گفتیم کاین مرد جبان پشت استقلال را خواهد شکست این اروپایی پرست است از چه روی کا...
مقدمه در تابستان گذشته تنهایی و فراغتی دست داد در آن تنهایی و در بستگی بیکار ننشستم و در بستگی را غنمیت شمرده با فراغ بال به نظم اندرزهای انوشه روان آذرباد مارسپندان پرداختم اندرزه...
چون فرو بردند نعشم را به گور خاک افشاندند و زان گشتند دور ناگهان آواز پایی سهمناک کرد گوشم را خبر از راه دور من بسان خفته زان آواز پای جستم و آمد به مغز اندر شعور نه هوا و نه فضا و...
بیشه ای بود در آن نزدیکی شهره در موحشی و تاریکی بود معروف به وادی سباع واندر آن از دد و از دام انواع وادییی هول و خطرناک و مخوف همچو دوزخ به مخافت معروف آب در زیرو نیستان به زبر در...
خیزکز مشرق عیان گردید شب سرمه چشم جهان گردید شب تا شبیخون راکجا خواهد زدن عرضگاه اختران گردید شب چون زنی زنگی پس شعری زرد در پس انجم نهان گردید شب برق چشم و تاب دندانش نگر خنده را ...
مهرگان آمد و دشت و دمن در خاطر است مرغکان نوحه برآرید چمن در خطر است چمن از غلغله زاغ و زغن در خطر است سنبل و سوسن و ریحان و سمن در خطر است بلبل شیفته خوب سخن در خطر است ای وطن خوا...