بخش ۱۶ - آمدن پارس پرهیزکار به یاری شاه بهمن به رزم
بدیدند کآمد یکی تیره گرد که گیتی از آن تیرگی خیره کرد چو نزدیک تر گشت گرد سیاه سواری پدید آمد از گرد راه چو کوهی نشسته بر اسبی چو باد جهنده یکی خنگ تازی نژاد برافکند بر خنگ برگستوا...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
بدیدند کآمد یکی تیره گرد که گیتی از آن تیرگی خیره کرد چو نزدیک تر گشت گرد سیاه سواری پدید آمد از گرد راه چو کوهی نشسته بر اسبی چو باد جهنده یکی خنگ تازی نژاد برافکند بر خنگ برگستوا...
دگر داستانی نکو کرد یاد که روباه بر شیر تنبل نهاد دلاور یکی شیر در مرغزار همی رفت روزی ز بهر شکار ز ناگاه روبه بدو بازخورد همانگه در چاره را باز کرد بغلتید در خاک در پیش شیر چنین گ...
چو از دانش سرکش نیک پی یکایک شد آگاه فرخنده کی خوش آمدش دیدار و کردار او شکیبا نبودی به دیدار او جوانی خردمند خورشیدفش به دیدار خوب و به گفتار خوش نگه کرد تا شاه گیتی چه چیز به دل ...
وزان روی بهمن همی کرد رای سپیده دم آورد بر اسب پای سپه را شکار آمد از چپ و راست برانگیخت هر کس بر آن سو که خواست پراکنده شد لشکر از شهریار یکی آهویی دید همچون نگار به کردار طاووس ب...
نه مرد نژادست گفت این جوان دل شیر دارد تن پهلوان چو سی و دو گز هست بالای او شصت من گرز همتای او ز آتش نترسد که سوزد تن نه از جای سیلی توان بردنش ز برزین چه پرسی که کوهی بلند بود پی...
چو از پرده بنمود رخسار هور ستاره نهان گشت بی جنگ و شور یکی انجمن کرد سلکت ز کوه بزرگان ایران و دانش پژوه فرستاد و دستور خود را بخواند در آن مایه ور پیشگاهش نشاند یکی پیر روشندل جان...
زمین چون بپوشید پر غراب نهان گشت و بی فر شد آفتاب کس خویش را داد کوه و حصار به زیر آمد از کوه با صد سوار همی راند تا بیشه آتبین بشد پیش او کامداد گزین خبر کردش از دانش و داد او وز ...
ز فرزند چون خسته دل گشت باز سوی کوه شد سلکت سرافراز گرامی همی داشت او را سه سال چو شد هفت ساله برافراخت یال مر او را به دستور دانا سپرد که در دانش او بود با دستبرد نبشتن بیاموخت و ...
کنون بازگردم به گفتار کوش که هوش آید از پیل دندان به جوش جهاندیده گوید که چون آتبین برفت از بسیلا به ایران زمین نه کوش آگهی داشت نه آن سپاه که او داشتی راه دریا نگاه چنین بود و این...
دل پیل دندان ز غم یافت درد به ضحاک جادو سبک نامه کرد که بگریخت آن بدنژاد آتبین ز کوه بسیلا نه از راه چین به راهی که بر قاف دارد گذر به بلغار و سقلاب رفت او به در یکی دخت طیهور با خ...
یکی روز از بیشه شاه آتبین بیامد به در با دلیران کین ز ناگه بدو لشکری بازخورد برآمد ز لشکر ده و دار و برد بکردند رزمی چنانچون سزید بسی کشته آمد ز هر سو پدید فراوان بکوشید و مردی نمو...
سراینده دهقان بسیار هوش چنین یافت از کار و کردار کوش که با مردمان سخت بد باز گشت ز درگاه ضحاک چون بازگشت همی بستد از هر کسی هرچه یافت به خون گرانمایه مردم شتافت زنان را سوی بستر خو...
جهاندیده گوید بدان روزگار نبوده ست کس بر ره کردگار جهانی همه غمر و نادان و مست رها کرده راه و شده بت پرست چو مردم به راه اندر آمد همی مر او را زمانه سر آمد همی بزرگان دیندار را پیش...
چنین آمد از کوش نامه پدید که نوشان دستور را برکشید یکی دختر او نگارین به نام به چهره چو ماه و به بالا تمام همه رشک خورشید دیدار اوی خرد در خور خوب رخسار اوی زمین تا بگسترد جان آفری...
بخواندی زمان تا زمان دخترش که او بود همچهره مادرش به نامش نخواندی جز از ماهچهر خجل بود از آن روشنی ماه و مهر ز مهرش دل کوش بیهوش گشت سرش بار دیگر پر از جوش گشت دلش چون شد از مهر او...
بدان شادکامی سه روز و سه شب سپه را ز خنده نیاسود لب همه خوردن و رامش و نای بود همه یاد شاه دلارای بود چهارم چو برخاست و آمد به باغ بگسترد سرو و بپرید زاغ ز لشکر همه سرکشان را بخوان...
همی رفت بر راه پویان دو ماه که هرگز نیاسود یک روز شاه چنین تا به مصر آمد آن بارگاه به بازار در حجره بگرفت گاه زمان تا زمانش نبد خوردنی یکی بوریا زیر گستردنی ز نیکی به گیتی مشو شاد ...
بزرگان به خوردن نهادند روی شبو روز با باده ی مشک بوی شب و روز با دیو زوش سترگ همی شادمان بود شاه بزرگ چو آگاهی آمد به برزین که شاه سوی تیسفون برد یکسر سپاه فراوان بر او لشکر انبوه ...
ز دریا به خشکی برآمد سپاه سراپرده زد بر لب شاه راه می لعل با سروران روز پنج هم خورد و از تن جدا کرد رنج بپرسید شه پس ز قنوج شاه کز ایدر بر دخمه چندست راه چنین داد پاسخ که سه منزلست...
ز کردار شه گشت مانوش شاد به دستور خویش این سخن برگشاد فرستاد نه پاره دفتر به شاه که هر یک سوی دانشی برد راه چو دریای دانش مر آن هر یکی فزون آمدی هر یکی بر یکی از آن نه دو اندر پزشک...
شکیبا همی بود تا چند گاه چو ایمن شد از باب خود دخت شاه به کنیاش بر مهربان گشت سخت که با کوش بودش همیشه نشست جوانی دلارای چون نوبهار نژادش نه از چین که از قندهار بخواندش نهانی و با ...
جهاندیده گوید که در مرز چین بود سیصد و شصت شهر گزین همه شهرها یکسر آباد بود اگرچه ز چین رنج و بیداد بود به هر شهر شاهی ز درگاه کوش نشسته به شادی و با نای و نوش چو فرخار و چون تبت و...
دو سال اندر این ماهچهره ببود که او هر زمانیش رشکی نمود ستمکش بدان سختی اندر بمرد برفت و ستم با تن خود ببرد چو آگاهی آمد ز مرگش به کوش برون رفت با گریه و با خروش سر ناسزا مرد از آن ...
بپژمرد کنعان که آن را بدید که از تاب او ماهچهره کشید بلرزید بر جای چون بید شد ز کوش بداندیش نومید شد شب تیره گون با سواری هزار گریزان بشد تا در شهریار چو نزدیک بیت المقدس رسید خبر ...