بخش ۱۸ - قرار گرفتن دل در جانب چپ
سینه ات را روشنی بینی ز راست هم گشادش را از آنجا ابتداست وسعتی در سینه بینی از یمین کاندران هفت آسمان باشد دفین در یمین سینه ات این انبساط بنگری چپ را بود سم الخیاط ظلمت چپ آن زمان...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سینه ات را روشنی بینی ز راست هم گشادش را از آنجا ابتداست وسعتی در سینه بینی از یمین کاندران هفت آسمان باشد دفین در یمین سینه ات این انبساط بنگری چپ را بود سم الخیاط ظلمت چپ آن زمان...
او دویدی خود سوی آن بحر تف بلکه گزگز جستی از شوق و شعف اینچنین تا قرب دره آمدند عالمی کافر در آنجا صف زدند دره ها دیدند اندر اشتعال شعله ها اندر جنوب و در شمال سرکشیده شعله ها تا ک...
چون شنیدند این خطاب آن قدسیان از سما کردند رو در خاکدان جمله بگشودند از هم بال و پر جانب این دشت غبرا پی سپر هر یکی جستی از آن دیگر سبق تا بپایین آمدند از نه طبق منجنیق اندر هوا بر...
چون رها از منجنیق آمد خلیل آمد از دربار عزت جبرییل گفت هل لک حاجة یا مجتبا گفت اما منک یا جبریل لا من ندارم حاجتی از هیچکس با یکی کار من افتاده است و بس هین ادب بنگر که در آن تنگنا...
این دعا باشد گریزی از رضاش ای دعا رو رو تن ما و قضاش هرکه در کوی رضا دارد مقام جستن دفع قضایش شد حرام آن دلی کاندر رضایش شاد شد از غم هر دو جهان آزاد شد بر مرادش کارها باشد همه بر ...
یک بزرگی می گذشت اندر رهی دید ناگه بر لب بامی مهی مه نه بل خورشید چارم آسمان روی او بر آسمان پرتوفشان از کمان ابروان مشکبار صید افکن از یمین و از یسار وز کمند گیسوان تابدار بسته پا...
یک کنیز آمد بکف یکتای نان گفت بستان ای گدا اینجاممان نی گرفت آن نان و نی گفتش جواب شییی لله گفت با صد آب و تاب یک دو گامی گشت دور و بازگشت باز بالله شییی را انباز گشت آبش اندر چشم ...
رو بخوان از مصحف حق قد نری قد تقلب وجهک نحوالسماء آن خلیل باوفای نیک خو هم بگفت الا که حسبی علمه نی اعانت جست از روح القدس نی گشود اندر دعا ولا نه لعس از شرار آتشش پروا نبود در دلش...
بر لب جویی نشسته با نشاط پهن کرده سبزه از هر سو بساط روز دیگر گفت نمرود پلید پور آذر خوش جزای خویش دید هرکه از فرمان من پیچد سر آتشش سوزد سر و دست و کمر هرکه نافرمانی ما می کند آتش...
این حکایت کرد روزی راستی کان بعینه نقد جان ماستی گفت در قزوین مرا یک بار بود با منش انس و صفا بسیار بود سالها بودیم با هم آشنا متحد جانمان و تنهامان جدا چشممان روشن به روز از روی ه...
بود در عهدی یکی بازارگان می ندید اصلا ز سودایی زیان گر خریدی سنگ یا خاک زمین می شدی نایاب چون در ثمین رفت در بغداد بهر امتحان صد شتر خرما خرید و شد روان جانب بصره پی بیع و شرا تا س...
چون ز ترک سجده آن دیو رجیم رانده شد از درگه حی قدیم بر میان بست آن لعین بدگهر از برای کینه آدم کمر در هلاک دودمان بوالبشر می کند هر لحظه تدبیری دگر دامها افکنده اندر راهها کنده اند...
گفت دارم طالعی ای ارسلان نه ز خود بل از خداوند جهان گه زنم گر دست بر خاک اینچنین دست من گوهر برآرد از زمین دست برد و مشت خاکی بر گرفت از پی تمثیل نز بهر شگفت کف گشود انگشتر شه شد ع...
گو پدر را تا دهد سرمایه ام بنگرد در سود جستن پایه ام چون شنید این از پسر مرد صدیق راست آمد تا به نزد آن رفیق شرح احوال پسر را باز گفت با وی از اینگونه چندین راز گفت گفت با وی من نم...
آن یکی از نیکبختان سعید عابدی را بعد مردن خواب دید گفت حق با تو چه کرد ای نیکبخت گفت بستم چون ازین ویرانه رخت خواستند از من در آن عالم عمل هین چه آوردی بیاور بی مهل عرض کردم من نما...
ای خدا ای بی پناهان را پناه ای تو بر شاهان عالم پادشاه ای نهان از جسم و جان دیدار تو گم شده عقل و خرد در کار تو هم خداوند خداوندان تویی هم دوای درد بی درمان تویی آب توفان زای را کر...
آن یکی کرد این سؤال از آن امام کی تو در فهم و کتاب حق تمام از چه فرمود آن خدای بی همال در مقام مهر و توبیخ و جلال چون شدی مغرور بر رب کریم از چه کردی این گناهان عظیم مقتضای حال این...
آن فلان بی رحم با دندان گزید گوشهایم را که خون زانها چکید گوش من بگرفت با دندان زکین پاره کرد از زخم دندان آن لعین قاضیا هستی تو چون میزان حق نشر کن در حق من دیوان حق قاضیا مقراض ج...
هست امر بین امرین ای پسر نشنو از من بلکه بشنو از خبر ان ما فی البیت یشبه صاحبه خواه زیبا باشد و خواهی تبه هرچه اندر خانه وی فرزانه است سر به سر مانند صاحبخانه است بود آدم هست چون و...
فعل را خواهی کنی و خواه نه جز تو را در فعل و ترکش راه نه کس نبتواند بپیچد پنجه ات یا ز منع فعل سازد رنجه ات با تو باشد اختیار و اختیار اختیارت را بود بیخ استوار ورنه آن قدرت نباشد ...
آنچه فرمودیم در کیفیت است ور در آن اختیار و قدرت است از ره دیگر هم ای فرخنده یار هست امر بین امرین اختیار وان ره کمیت و مقدار دان کار هم کفیار و هم فقیار دان آنچه باشد مورد تکلیف ت...
از عنایت گرچه آدم یافت جان لیک جانی بس ضعیف و ناتوان برتر از حیوان او را پایه شد کی ولیکن با ملک همسایه شد زنده شد لیکن حیوتی بی ثبات خواهیش گو زندگی خواهی ممات لیک شد او مستعد زند...
می زدندی فاش بی اندازه تر کوس رسوایی بلند آوازه تر آری آری عاشقان برحسن یار عاشقند و حسن باشد پرده دار عشق معشوقان ولی بر عشقهاست عشق خود آتش مزاج و بی حیاست حسن را جان بخشی و دلدا...
دل ازین دیوار خاکی کن جدا نصب کن بر طاق جان مجتبا چیست کندن دل از این دیوار خاک کردنش زآلایش تن صاف و پاک کی دل از آلایش تن پاک شد آدمی چون مرد و جسمش خاک شد چونکه مردی دل ز تن مهج...