قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۶
به فرش و اسپ و استام و خزینه چه افزاری چنین ای خواجه سینه به خوی نیک و دانش فخر باید بدین پر کن به سینه اندر خزینه شکر چه نهی به خوان بر چون نداری به طبع اندر مگر سرکه و ترینه چو ن...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
به فرش و اسپ و استام و خزینه چه افزاری چنین ای خواجه سینه به خوی نیک و دانش فخر باید بدین پر کن به سینه اندر خزینه شکر چه نهی به خوان بر چون نداری به طبع اندر مگر سرکه و ترینه چو ن...
مکر جهان را پدید نیست کرانه دام جهان را زمانه بینم دانه دانه به دام اندرون مخور که شوی خوار چون سپری گشت دانه چون خر لانه طاعت پیش آر و علم جوی ازیراک طاعت و علم است بند و فند زمان...
داری سخنی خوب گوش یا نه کامروز نه هشیاری از شبانه حکمت نتوانی شنود ازیرا فتنه غزل نغزی و ترانه شد پرده میان تو و ان حکمت آن پرده که بستند بر چغانه مردم نشده ستی چو می ندانی جز خفتن...
بگسل رسن از بی فسار عامه مشغول چه باشی به بارنامه تو خود قلم کردگار حقی احسنت و زهی هوشیار خامه قول تو خط توست مر خرد را سامه کن و بیرون مشو ز سامه منیوش مگر پند خوب و حکمت برگوش ه...
این جهان خواب است خواب ای پور باب شاد چون باشی بدین آشفته خواب روشنی ی چشم مرا خوش خوش ببرد روشنیش ای روشنایی ی چشم باب تاب و نور از روی من می برد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب...
جهان دامگاهی است بس پر چنه طمع در چنه او مدار از بنه بباید گرستن بر آن مرغ زار که آید به دام اندرون گرسنه سیه کرد بر من جهان جهان شب و روز او میسره میمنه نیابم همی جای خواب و قرار ...
تا کی خوری دریغ ز برنایی زین چاه آرزو ز چه برنایی دانست بایدت چو بیفزودی کاخر اگرچه دیر بفرسایی بنگر که عمر تو به رهی ماند کوتاه اگر تو اهل هش و رایی هر روز منزلی بروی زین ره هرچند...
چو رسم جهان جهان پیش بینی حذر کن ز بدهاش اگر پیش بینی به تاریکی اندر گزاف از پس او مدو کت برآید به دیوار بینی همانا چنین مانده زین پست از آنی که در انده اسپ رهوار و زینی چو استر سز...
گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی پشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی دلت خانه آرزو گشتست و زهر است آرزو زهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی خم ز نون پشت تو هم در زمان بیرون...
ای کرده سرت خو به بی فساری تا کی بود این جهل و بادساری در دشت خطا خیره چند تازی چون سر ز خطا باز خط ناری گر سر ز خطا باز خط ناری دانم به حقیقت کز اهل ناری خاری است خطا زهر بار تاکی...
ای آنکه ندیم باده و جامی تا عمر مگر برین بفرجامی چون دشت حریر سبز در پوشد وآید به نشاط حسی از نامی گه رفته به دشت با تماشایی گه خفته به زیر شاخ بادامی بگذشت تموز سی چهل بر تو از به...
ای آنکه به تن ز ارزوی مال چو نالی از من چو ستم خود کنی از بهر چه نالی در آرزوی خویش بمالید تو را مال چون گوش دل ای سوختنی سخت نمالی بدخواه تو مال است که مالیده اویی بدخواه تو مال ا...
گشتن این گنبد نیلوفری گر نه همی خواهد گشت اسپری هیچ عجب نیست ازیرا که هست گشتن او عنصری و جوهری هست شگفت آنکه همی ناصبی سیر نخواهد شدن از کافری نیست عجب کافری از ناصبی زانکه نباشد ...
ای عورت کفر و عیب نادانی پوشیده به جامه مسلمانی ترسم که نه مردمی به جان هر چند از شخص همی به مردمان مانی چندین مفشان ردا چرا جان را یک بار ز گرد جهل نفشانی تا گرد به جامه بر همی بی...
کارو کردار تو ای گنبد زنگاری نه همی بینم جز مکرو ستم گاری بستری پاک و پراگنده کنی فردا هرچه امروز فراز آری و بنگاری تو همانا که نه هشیار سریور نی چونکه فعل بد را زشت نینگاری گر نه ...
ای غریب آب غریبی ز تو بربود شباب وز غم غربت از سرت بپرید غراب گرد غربت نشود شسته ز دیدار غریب گرچه هر روز سر و روی بشوید به گلاب هر درختی که ز جایش به دگر جای برند بشود زو همه آن ر...
سفله جهانا چو گرد گرد بنایی هم بسر آیی اگرچه دیر بپایی گرچه سرای بهایمی حکما را تو نه سرایی چو بی گمان بسر آیی شهره سرایی و استوار ولیکن چون بسر آیی همی نه شهره سرایی جود خدای است ...
ای گشت زمان زمن چه می خواهی نیزم مفروش زرق و روباهی از من چو شناختم تو را بگذر آنگه به فریب هرکه را خواهی من بر ره این جهان همی رفتم از مکر و فریب و غدر تو ساهی نازان و دنان به راه...
ای غره شده به پادشایی بهتر بنگر که خود کجایی آن کس که به بند بسته باشد هرگز که دهدش پادشایی تو سوی خرد ز بندگانی زیرا که به زیر بندهایی گر بنده نه ای چرا نه از تنت این چند گره نه ب...
جهان را نیست جز مردم شکاری نه جز خور هست کس را نیز کاری یکی مر گاو بر پروار را کس جز از قصاب ناید خواستاری کسی کو زاد و خورد و مرد چون خر ازین بدترش باشد نیز عاری چه دزدی زی خردمند...
ایا دیده تا روز شب های تاری بر این تخت سخت این مدور عماری بیندیش نیکو که چون بی گناهی به بند گران بسته اندر حصاری تو را شست هفتاد من بند بینم اگرچه تو او را سبک می شماری تو اندر حص...
نماند کار دنیا جز به بازی بقایی نیستش هر چون طرازی تو کبگ کوه و روز و شب عقابان تو اهل روم و گشت دهر غازی سر و سامان این میدان نیابد نه غازی و نه جامی و نه رازی وزین خیمه معلق برنپ...
بگذر ای باد دل افروز خراسانی بر یکی مانده به یمگان دره زندانی اندر این تنگی بی راحت بنشسته خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی از دلش راحت وز تنش تن آسانی...
گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی سخت زود از چرخ گردان ای پسر سر بر کنی دیگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار همچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی پیش ازان تا این مزور منظرت ویران شو...