بخش ۱۴۲ - کشتن فرامرز،گرگان را
دگر روز چون خسرو آسمان برآمد زگردون سپیده دمان ز چرخ چهارم چو بنمود چهر بیاراست گیتی سراسر به مهر سپهبد بیامد به تن بر زره زپولاد بسته زره را گره برآراسته دل به پیکار و جنگ کمان بر
۱۹۲ شعر از سرایندهٔ فرامرزنامه
دگر روز چون خسرو آسمان برآمد زگردون سپیده دمان ز چرخ چهارم چو بنمود چهر بیاراست گیتی سراسر به مهر سپهبد بیامد به تن بر زره زپولاد بسته زره را گره برآراسته دل به پیکار و جنگ کمان بر
چو یک هفته بنشست در پیشگاه سپهبد چنین گفت با پادشاه کز آن گنج گرشسب گرد سوار که دادی به من زان نشان چند بار کدامست بنمای اکنون به من سزد گر ببیند این انجمن برآمد شهنشه ز جای نشست ا
چو آمد از آن مرز و کشور به در عنان کرد پیچان سوی باختر ز خشکی از آن پس به دریا رسید یکی بی کران ژرف دریا بدید که پیوسته بود او به دریای چین تو گفتی که غرقست در وی زمین به یک سال کش
ببندد دری کردگار جهان که بگشایدت صد در اندر نهان ز دادش هرگز مشو نا امید دل راست را سوی او ده نوید که فیروز بخت است و فیروز گر نماند تو را روز سختی زبر همانگه پدید آمد از ناگهان یک