بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پیری
روز خوش عمر به شب خوش رسید خاک به باد آب به آتش رسید صبح برآمد چه شوی مست خواب کز سر دیوار گذشت آفتاب بگذر از این پی که جهانگیری است حکم جوانی مکن این پیری است خشک شد آن دل که ز غم...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
روز خوش عمر به شب خوش رسید خاک به باد آب به آتش رسید صبح برآمد چه شوی مست خواب کز سر دیوار گذشت آفتاب بگذر از این پی که جهانگیری است حکم جوانی مکن این پیری است خشک شد آن دل که ز غم...
چونکه روز دوشنبه آمد شاه چتر سرسبز برکشید به ماه شد برافروخته چو سبز چراغ سبز در سبز چون فرشته باغ رخت را سوی سبز گنبد برد دل به شادی و خرمی بسپرد چون برین سبزه زمرد وار باغ انجم ف...
بیا ساقی از شادی نوش و ناز یکی شربت آمیز عاشق نواز به تشنه ده آن شربت دل فریب که تشنه ز شربت ندارد شکیب سپندی بیار ای جهان دیده پیر بر آتش فشان در شبستان میر که چشمک زنان پیشه ای م...
نظامی بر این در مجنبان کلید که نقش ازل بسته را کس ندید بزرگ آفریننده هر چه هست ز هرچ آفریده است بالا و پست نخستین خرد را پدیدار کرد ز نور خودش دیده بیدار کرد بر آن نقش کز کلک قدرت ...
فرزانه سخن سرای بغداد از سر سخن چنین خبر داد کان شیفته رسن بریده دیوانه ماه نو ندیده مجنون جگر کباب گشته دهقان ده خراب گشته می گشت به هر بسیچ گاهی مونس نه به جز دریغ و آهی بویی که ...
بیا ساقی آن آب جوی بهشت درافکن بدان جام آتش سرشت از آن آب و آتش مپیچان سرم به من ده کز آن آب و آتش ترم چه فرخ کسی کاو به هنگام دی نهد پیش خود آتش و مرغ و می بتی نار پستان به دست آو...
در طرف شام یکی پیر بود چون پری از خلق طرف گیر بود پیرهن خود ز گیا بافتی خشت زدی روزی از آن یافتی تیغ زنان چون سپر انداختند در لحد آن خشت سپر ساختند هرکه جز آن خشت نقابش نبود گرچه گ...
مغنی سحرگاه بر بانگ رود به یادآور آن پهلوانی سرود نشاط غنا در من آور پدید فراغت دهم زانچه نتوان شنید همان فیلسوف مهندس نهاد ز تاریخ روم این چنین کرد یاد که چون پیشوای بلند اختران س...
یکی شب از شب نوروز خوش تر چه شب کز روز عید اندوه کش تر سماع خرگهی در خرگه شاه ندیمی چند موزون طبع و دل خواه مقالت های حکمت باز کرده سخن های مضاحک ساز کرده به گرداگرد خرگاه کیانی فر...
روزی از روزهای دی ماهی چون شب تیر مه به کوتاهی از دگر روز هفته آن به بود ناف هفته مگر سه شنبه بود روز بهرام و رنگ بهرامی شاه با هر دو کرده هم نامی سرخ در سرخ زیور ی بر ساخت صبحگه س...
ای به ازل بوده و نابوده ما وی به ابد زنده و فرسوده ما دور جنیبت کش فرمان تست سفت فلک غاشیه گردان تست حلقه زن خانه به دوش توایم چون در تو حلقه به گوش توایم داغ تو داریم و سگ داغدار ...
در نوبت بار عام دادن باید همه شهر جام دادن فیاضه ابر جود گشتن ریحان همه وجود گشتن باریدن بی دریغ چون مل خندیدن بی نقاب چون گل هرجای چو آفتاب راندن در راه به بدره زر فشاندن دادن همه...
خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک در این محراب گه معبودشان کیست وزین آمد شدن مقصودشان چیست چه می خواهند ازین محمل کشیدن چه می جویند ازین منزل بریدن چرا این ثابت است آ...
فرستاده خاص پروردگار رساننده حجت استوار گرانمایه تر تاج آزادگان گرامی تر از آدمیزادگان محمد کازل تا ابد هر چه هست به آرایش نام او نقش بست چراغی که پروانه بینش بدوست فروغ همه آفرینش...
محمد که بی دعوی تخت و تاج ز شاهان به شمشیر بستد خراج غلط گفتم آن شاه سدره سریر که هم تاجور بود و هم تخت گیر تنش محرم تخت افلاک بود سرش صاحب تاج لولاک بود فرشته نمودار ایزد شناس که ...
چون نگنجید در جهان تاجش تخت بر عرش بست معراجش سر بلندی ش را ز پایه پست جبرییل آمده براق به دست گفت بر باد نه پی خاکی تا زمینی ت گردد افلاکی پاس شب را ز خیل خانه خاص تویی امشب یتاق ...
بیا ساقی آن شب چراغ مغان بیاور ز من بر میاور فغان چراغی کزو چشم ها روشن است چراغ دلم را ازو روغن است بگو ای سخن کیمیای تو چیست عیار ترا کیمیا ساز کیست که چندین نگار از تو برساختند ...
چنین بود در نامه رهنمای از آن پس که بود آفرین خدای که شاها به دانش دل آباددار ز بی دانشان دور شو یاد دار دری را که بندش بود ناپدید ز دانا توان بازجستن کلید به هر دولتی کاوری در شما...
خوشا ملکا که ملک زندگانی است بها روزا که آن روز جوانی است نه هست از زندگی خوش تر شماری نه از روز جوانی روزگاری جهان خسرو که سالار جهان بود جوان بود و عجب خوش دل جوان بود نخوردی بی ...
دهقان فصیح پارسی زاد از حال عرب چنین کند یاد کان پیر پسر به باد داده یعقوب ز یوسف اوفتاده چون مجنون را رمیده دل دید ز آرامش او امید ببرید آهی به شکنجه درج می کرد عمری به امید خرج م...
لعبت بازی پس این پرده هست گرنه بر او این همه لعبت که بست دیده دل محرم این پرده ساز تا چه برون آید از این پرده راز در پس این پرده زنگار گون عاریتی انند ز غایت برون گوهر چشم از ادب ا...
چارشنبه که از شکوفه مهر گشت پیروزه گون سواد سپهر شاه را شد ز عالم افروزی جامه پیروزه گون ز پیروزی شد به پیروزه گنبد از سر ناز روز کوتاه بود و قصه دراز زلف شب چون نقاب مشکین بست شه ...
نشسته شاه روزی نیم هشیار به امیدی که گردد بخت بیدار در آمد قاصدی از ره به تعجیل ز هندستان حکایت کرد با پیل مژه چون کاس چینی نم گرفته میان چون موی زنگی خم گرفته به خط چین و زنگ آورد...
دگر روز کز عطسه آفتاب دمیدند کافور بر مشک ناب فرستاد شه تا به روشن ضمیر فلاطون نهد خامه را بر حریر نگارد یکی نامه دلنواز که خوانندگان را بود کارساز به فرمان شه پیر دریاشکوه جواهر ب...