بخش ۳۱ - داستان سگ و صیاد و روباه
صیدگری بود عجب تیزبین بادیه پیمای و مراحل گزین شیرسگی داشت که چون پو گرفت سایه خورشید بر آهو گرفت سهم زده کرگدن از گردنش گور ز دندان گوزن افکنش در سفرش مونس و یار آمده چند شبانروز ...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
صیدگری بود عجب تیزبین بادیه پیمای و مراحل گزین شیرسگی داشت که چون پو گرفت سایه خورشید بر آهو گرفت سهم زده کرگدن از گردنش گور ز دندان گوزن افکنش در سفرش مونس و یار آمده چند شبانروز ...
بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ به من ده که پایم درآمد به سنگ مگر چاره سازم در این سنگریز چو بیجاده از سنگ یابم گریز فلک ناقه را زان سبک رو کند که هر روز و شب بازیی نو کند کند هر زمان ص...
روز پنجشنبه است روزی خوب وز سعادت به مشتری منسوب چون دم صبح گشت نافه گشای عود را سوخت خاک صندل سای بر نمودار خاک صندل فام صندلی کرد شاه جامه و جام آمد از گنبد کبود برون شد به گنبدس...
چون دید پدر که دردمند است در عالم عشق شهربند است برداشت ازو امید بهبود کان رشته تب پر از گره بود گفت ای جگر و جگرخور من هم غل من و هم افسر من نومیدی تو سماع کردم خود را و ترا وداع ...
روزی ز قضا به وقت شبگیر می رفت شکاری ای به نخجیر بر نجد نشسته بود مجنون چون بر سر تاج در مکنون صیاد چو دید بر گذر شیر بگشاد در او زبان چو شمشیر پرسید ورا چو سوگواران کای دور از اهل...
چو شد معلوم کز حکم الهی به هرمزبر تبه شد پادشاهی به فرخ تر زمان شاه جوان بخت به دارالملک خود شد بر سر تخت دلش گر چه به شیرین مبتلا بود به ترک مملکت گفتن خطا بود ز یک سو ملک را بر ک...
سوم روز کین طاق بازیچه رنگ برآورد بازیچه روم و زنگ به سقراط فرمود دانای روم که مهری ز خاتم درآرد به موم نویسد خردنامه ارجمند ز هر نوع دانش ز هر گونه پند خردمند روی از پذیرش نتافت ب...
بیا ساقی آن می که محنت بر است به چون من کسی ده که محنت خور است مگر بوی راحت به جانم دهد ز محنت زمانی امانم دهد مبارک بود فال فرخ زدن نه بر رخ زدن بلکه شه رخ زدن بلندی نمودن در افکن...
ای به زمین بر چو فلک نازنین ناز کشت هم فلک و هم زمین کار تو ز آنجا که خبر داشتی برتر از آن شد که تو پنداشتی اول از آن دایه که پرورده ای شیر نخوردی که شکر خورده ای نیکویی ات باید که...
روز آدینه کاین مقرنس بید خانه را کرد از آفتاب سپید شاه با زیور سپید به ناز شد سوی گنبد سپید فراز زهره بر برج پنجم اقلیمش پنج نوبت زنان به تسلیمش تا نزد بر ختن طلایه زنگ شه ز شادی ن...
چون به تثلیث مشتری و زحل شاه انجم ز حوت شد به حمل سبزه خضر وش جوانی یافت چشمه آب زندگانی یافت ناف هر چشمه رود نیلی شد هر سبیلی به سلسبیلی شد مشک بر گشت خاک عودی پوش نافه خر گشت باد...
صاحب خبر فسانه پرداز زین قصه خبر چنین کند باز کان دشت بساط کوه بالین ریحان سراچه سفالین از سوگ پدر چو باز پرداخت آواره به کوه و دشت می تاخت روزی ز طریده گاه آن دشت بر خاک دیار یار ...
چو شیرین را ز قصر آورد شاپور ملک را یافت از میعادگه دور فرود آوردش از گل گون رهوار به گل زار مهین بانو دگر بار چمن را سرو داد و روضه را حور فلک را آفتاب و دیده را نور پرستاران و نز...
سحرگه که سربرگرفتم ز خواب برافروختم چهره چون آفتاب سریر سخن برکشیدم بلند پراکندم از دل بر آتش سپند به پیرایش نامه خسروی کهن سرو را باز دادم نوی ز گنج سخن مهر برداشتم درو در ناسفته ...
صبحدمی با دو سه اهل درون رفت فریدون به تماشا برون چون به شکار آمد در مرغزار آهوکی دید فریدون شکار گردن و گوشی ز خصومت بری چشم و سرینی به شفاعت گر ی گفتی از آنجا که نظر جسته بود از ...
بیا ساقی آن می که جان پرور است چو آب روان تشنه را درخور است دراین غم که از تشنگی سوختم به من ده که می خوردن آموختم خوشا ملک بردع که اقصای وی نه اردیبهشت است بی گل نه دی تموزش گل کو...
شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یک سواره برون شدی به شکار صید کردی و شادمانه شدی چون شدی شاد سوی خانه شدی چون شد آن روز غم عنان گیر ش رغبت آمد به سوی نخجیر ش یک تنه سوی صید رفت برون تا ز...
بیا ساقی از باده جامی بیار ز بیجاده گون گل پیامی بیار رخم را بدان باده چون باده کن ز بیجاده رنگم چو بیجاده کن به جشن فریدون و نوروز جم که شادی سترد از جهان نام غم جهاندار بنشست بر ...
مغنی دلم دور گشت از شکیب سماعی ده امشب مرا دل فریب سماعی که چون دل به گوش آورد ز بیهوشیم باز هوش آورد سخن سنج این درج گوهر نگار ز درج این چنین کرد گوهر نثار که چون شه ز مشرق برون ب...
پیشتر از پیشتران وجود کآب نخوردند ز دریای جود در کف این ملک یسار ی نبود در ره این خاک غبار ی نبود وعده تاریخ به سر نامده لعبتی از پرده به در نامده روز و شب آویزش پستی نداشت جان و ت...
رخشنده شبی چو روز روشن رو تازه فلک چو سبز گلشن از مرسله های زر حمایل زرین شده چرخ را شمایل سیاره به دست بند خوبی بر نطع افق به پایکوبی بر دیو شهاب حربه رانده لاحول ولا ز دور خوانده...
کلید فتح را دندان پدید است که رای آهنین زرین کلید است ز صد شمشیرزن رای قوی به ز صد قالب کلاه خسروی به به رایی لشگری را بشکنی پشت به شمشیری یکی تا ده توان کشت چو آگه گشت بهرام قوی ر...
چنین گوید جهان دیده سخن گوی که چون می شد در آن صحرا جهان جوی شکاری چون شکر می زد ز هر سو بر آمد گرد شیرین از دگر سو که با یاران جماش آن دل افروز به عزم صید بیرون آمد آن روز دو صیدا...
میوه فروشی که یمن جاش بود روبهکی خازن کالاش بود چشم ادب بر سر ره داشتی کلبه بقال نگه داشتی کیسه بری چند شگرفی نمود هیچ شگرفیش نمی کرد سود دیده به هم زد چو شتابش گرفت خفت و به خفتن ...