غزل شمارهٔ ۵۹
پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد آن ترک مست آخر با ما چکار دارد با زلف بیقرارش دل مدتی قرین شد این رسم بیقراری زو یادگار دارد خرم کسی که با تو روزی به شب رساند یا چون تو نازنینی شب ...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد آن ترک مست آخر با ما چکار دارد با زلف بیقرارش دل مدتی قرین شد این رسم بیقراری زو یادگار دارد خرم کسی که با تو روزی به شب رساند یا چون تو نازنینی شب ...
می کند سلسله زلف تو دیوانه مرا می کشد نرگس مست تو به میخانه مرا متحیر شده ام تا غم عشقت ناگاه از کجا یافت در این گوشه ویرانه مرا هوس در بناگوش تو دارد دل من قطره اشک از آنست چو درد...
یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد دل پر درد مرا نوبت درمان آمد این چه ماهیست که کاشانه ما روشن کرد وین چه شمعیست که بازم به شبستان آمد بخت باز آمد و طالع در دولت بگشاد مدعی رفت و مرا ...
باز ترک عهد و پیمان کرده بود کشتن ما بر دل آسان کرده بود دشمنانم بد همی گفتند و او گوش با گفتار ایشان کرده بود زلف مشکینش پریشان گشته بود بس که خاطرها پریشان کرده بود تا شنیدم آتشی...
از دم جان بخش نی دل را صفایی می رسد روح را از ناله او مرحبایی می رسد گوییا دارد ز انعامش مسیحا بهره ای کز دم او دردمندان را دوایی می رسد یا مگر داود مهمان می کند ارواح را کز زبان ا...
دل همان به که گرفتار هوایی باشد سر همان به که نثار کف پایی باشد هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال درد سهلست اگر امید دوایی باشد دامن یار به دست آر و ره میکده گیر نشناس اینکه به ا...
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا می کرد دلم آتشکده و دیده چو دریا می کرد نقش رخسار تو پیرامن چشمم می گشت صبر و هوش من دل سوخته یغما می کرد شعله شوق تو هر لحظه درونم می سوخت دود سودای توام ...
دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود دیده ام دریای خونست و من اندر حیرتم تا...
جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد تزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد در هیچ ملک با ما کس دوستی نورزد در هیچ شهر ما را کس آشنا نباشد گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند ور هیچمان نباشد بگذا...
میپزد باز سرم بیهده سودای دگر میکند خاطر شوریده تمنای دگر هوس سروقدی گرد دلم میگردد که ندارد به جهان همسر و همتای دگر دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور گشته رسوای جهان با دو سه ...
مرا دلیست گرفتار خطه شیراز ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشق طرب گزیده و با جور نیکوان دمساز گهی به کوی خرابات با مغان همدم گهی معاشر و گه رند و...
چمن دل بردن آیین میکند باز جهان را لاله رنگین میکند باز نسیم خوش نفس با غنچه هر دم حدیث نافه چین میکند باز شکوفه هر زری کاورد بر دست نثار پای نسرین میکند باز گشاده چشم خواب آلود نر...
میزند غمزه مرد افکن او تیر مرا دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا منم و ناله شبگیر بدین سان که منم کی به فریاد رسد ناله...
با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز آخر نشد میانه ما ماجری هنوز ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد رحمت نکرد بر دل مسکین م...
قصه درد دل و غصه شب های دراز صورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز محرمی نیست که با او به کنار آرم روز مونسی نیست که با وی به میان آرم راز در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار دم فرو ب...
بی یار دل شکسته و دور از دیار خویش درمانده ایم عاجز و حیران به کار خویش از روزگار هیچ مرادی نیافتیم آزرده ایم لاجرم از روزگار خویش نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار خونین دلم ز طا...
در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش خوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار کنون که هست به هر گوشه ای کناری خوش گرت به دست فتد دامنی که مقصود است بگیر دامن کو...
وصل جانان باشدم جان گو مباش در جهان جز فکر جانان گو مباش ساکن خلوت سرای انس را گلشن و بستان و ایوان گو مباش ما کجا اسباب دنیا از کجا مور را ملک سلیمان گو مباش چون ز یزدان هرچه خواه...
نه بر هر خان و خاقان می برم رشک نه بر هر میر و سلطان می برم رشک نه دارم چشم بر گنجور و دستور نه بر گنج فراوان می برم رشک نه می اندیشم از دوزخ به یک جو نه بر فردوس و رضوان می برم رش...
ای ترک چشم مستت بیمار خانه دل زلف تو دام جان ها خال تو دانه دل آن جا که ترک چشمت شست جفا گشاید تیر بلا نیاید جز بر نشانه دل خونابه سرشکم ریزند مردم چشم از آستانه تو تا آسمانه دل دل...
گویی آن یار که هر دو ز غمش خسته تریم با خبر نیست که ما در غم او بی خبریم از خیال سر زلفش سر ما پرسوداست این خیالست که ما از سر او درگذریم با قد و زلف درازش نظری می بازیم تا نگویند ...
حال خود بس تباه می بینم نامه دل سیاه می بینم یوسف روح را ز شومی نفس مانده در قعر چاه می بینم خط طومار عمر می خوانم همه واحسرتاه می بینم در دل بی قرار می نگرم ناله و سوز و آه می بین...
ما سریر سلطنت در بینوایی یافتیم لذت رندی ز ترک پارسایی یافتیم سالها دریوزه کردیم از در صاحبدلان مایه این پادشاهی زان گدایی یافتیم همت ما از سر صورت پرستی در گذشت لاجرم در ملک معنی ...
کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را کفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را تا خیال قد و بالای تو در دل بگذشت خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیم می کند حلقه ز...