رباعی شمارهٔ ۲۷
ابر آن نکند که این جلب زن کردست ببر آن نکند که این جلب زن کردست بنیاد مسلمانی ازو گشت خراب گبر آن نکند که این جلب زن کردست

ابر آن نکند که این جلب زن کردست ببر آن نکند که این جلب زن کردست بنیاد مسلمانی ازو گشت خراب گبر آن نکند که این جلب زن کردست
شاهی ز غلام خویش یاد آوردست ما را به سلام خویش یاد آوردست نشگفت که نام ما بلندی گیرد ما را چو به نام خویش یاد آوردست
کس لاف غم تو ای پریوش نزدست تا در دل او مهر تو آتش نزدست از طره طیره تو مشک ختنی عمریست که هرگز نفسی خوش نزدست
هستیم به امید تو چون دوش امشب بر آمدنت بسته دل و هوش امشب زان گونه که دوش در دلم بودی تو یارب که ببینمت در آغوش امشب
رنگی ز رخ چو لاله زارم بفرست بویی ز دو زلف مشکبارم بفرست چون دست نمی دهد که دستت بوسم دستارچه ای به یاد گارم بفرست
زلف تو اگر فزود اگر کاست خوشست قد تو اگر نشست اگر خاست خوشست پیوسته حدیث قامتت میگویم زیراکه مرا با سخن راست خوشست
بر سبزه نشست می پرستان چه خوشست بر گل نفس هزاردستان چه خوشست ای گشته به اسم هوشیاری مغرور تو کی دانی که عیش مستان چه خوشست
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست وانگه بدو زلف خود سپاری نیکست زلفت که به فتنه سر بر آورد چنان او را تو چنین فرو گذاری نیکست
بر گوشه چشم تو که شوخ و شنگست آن خال تو دانی به کدامین رنگست موریست که بر کنار بادام نشست پیداست که در لب تو شکر تنگست
دل بنده بوی عنبر آمیز گلست جان چاکر عارض دلاویز گلست بلبل که هزار خار کن بنده اوست او نیز غلام خار سرتیز گلست
رویت که به خوبی گل خندان منست آرامگهش دل چو زندان منست نیکش بگزدیدند به دندان گر چه گفتم که همین نیک به دندان منست
جانا دلم از فراق رویت خونست چشمم ز غمت چو چشمه جیحونست آن خال که بر رخت نهادست دمی بر روی منش نه که ببینم چونست
زلفت چو شب و چهره چو روزی نیکوست من روز و شبت ز بهر آن دارم دوست آن کو ز رخت روز و ز زلفت شب ساخت پیوسته نگهدار شب و روز تو اوست
مقصود ز هر حدیث و هر زمزمه اوست سر جمله هر غلغله و دمدمه اوست گر بد بینی به وصل خود هم نرسی ور نیک نگه کنی به خود خود همه اوست
ای میل دل من به جهان سوی لبت تنگ آمده دل ز تنگی خوی لبت چون خال تو آخر دل ما چند خورد خون دل خویشتن ز پهلوی لبت
ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست بنگر به دلم که اندکش ریشی هست درویشم و دست حاجتی داشته پیش گر زانکه ترا فراغ درویشی هست
با ما دمش ار به مهر یکتاست بهست سیب زنخش چو در کف ماست بهست زین پس من و وصف قامت او آری چون میگوییم هم سخن راست بهست
دلدار چو در سینه دل نرم نداشت آزرد مرا و هیچ آزرم نداشت بی جرم ز من برید و در دشمن من پیوست به مهر و ذره ای شرم نداشت
ای طلعت نور گسترت بدر بهشت بشکسته سرای حرمت قدر بهشت امروز برین حوض طرب کن که تراست فردا لب حوض کوثر و صدر بهشت
باد سحری چو غنچه را لب بشکافت نور رخ گل روی چو خورشید بتافت از سایه خرپشته میمون فلک در پشته نگه کن که چه سرسبزی یافت
دل در غم او بکاست می باید گفت این واقعه از کجاست می باید گفت گفتی تو که از که این قیامت دیدی از قامت او چو راست می باید گفت
با یار ز نیک و بد نمی باید گفت هر شب بیتی دو صد نمی باید گفت او عاشق و من عاشق و این مشکلتر کم قصه او و خود نمی باید گفت
شد درد بر پای فلک فرسایت تا عرضه کند سختی خود بر رایت دارد طمع آنکه بگیری دستش ورنه چه سگست او که بگیرد پایت
ای پیش تو ماه تا به ماهی همه هیچ وین خواجگی و میری و شاهی همه هیچ آن دمدمه و غلغل و آوازه و بانگ با طنطنه کوس الهی همه هیچ