غزل شمارهٔ ۴۵۱
ما به ابد می بریم عشق ترا از ازل در همه عالم که دید عشق چنین بی خلل از سر من شور تو هیچ نیاید برون گر چه سر آید زمان ورچه در آید اجل هیچ کسم گر بدل بر تو گزینم به دل هیچ کسی خود بد...

ما به ابد می بریم عشق ترا از ازل در همه عالم که دید عشق چنین بی خلل از سر من شور تو هیچ نیاید برون گر چه سر آید زمان ورچه در آید اجل هیچ کسم گر بدل بر تو گزینم به دل هیچ کسی خود بد...
که رساند به من شیفته مسکین حال خبری زان صنم ماهرخ مشکین خال هر سحر زلف چو شامش که دلم در کف اوست در کف باد شمالست خنک باد شمال نیست میلی به من آن را که ز میل رخ اوست میل در میل ز خ...
گفتم ز درد عشق تو گشتم چنین به حال گفتا منم دوای تو از درد من منال گفتم شبم چو سال شد از بار هجر تو گفتا به وصل روز کنم این شب چو سال گفتم که با تو نیست مجال حکایتی گفتا چو من رضا ...
من نخواهم برد جان از دست دل ای مسلمانان فغان از دست دل سینه میسوزد نهان از جور چشم دیده میگرید روان از دست دل ای رفیقان چون ننالموانگهی بر تنم باری چنان از دست دل هر که از دستان دل...
نگفتم کین چنین زودت به جان اندر بکارم دل کشی از خط مهرم سر کنی از غم فگارم دل دلم ار خواستی جانا به حجت میدهم خطی کزان تست جان من گرت فردا نیارم دل نهم جان بر سر دل چون دلم را یاد ...
دیوانه می شد از غم او گاه گاه دل زان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل دل را درین حدیث ملامت نمی کنم این جرم دیده بودندارد گناه دل دل خسته ام ولی نتوان رفت هر نفس پیش رخ چو آینه او که آه...
ای به خار هجر ما را سفته دل رحمتی کن بر من آشفته دل رنگ رویم سربسر کرد آشکار سر اندر سالها بنهفته دل قصه آتش که در جان منست بر زبان آب چشمم گفته دل بر امید آنکه او را غم خوری پیش خ...
نازنین عیب نباشد که کند ناز ای دل او همی سوزدت از عشق و تو می ساز ای دل اگرت میل به خورشید رخش خواهد بود بر حدیث دگران سایه بینداز ای دل او به آواز تو چون گوش نخواهد کردن هیچ سودت ...
سودای عشق خوبان از سربدر کن ای دل در کوی نیک نامی لختی گذر کن ای دل دنیی و دین و دانش در کار عشق کردی زین کار غصه بینی کار دگر کن ای دل زود این درست قلبت رسوا کند به عالم چست این د...
رخ خوب خویشتن را به چه پوشی از نظرها که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها برت آمدیم یک دم ز برای دست بوسی چو ملول گشتی از ما ببریم درد سرها تو به ناز خفته هرشب ز منت خبر نباشد که ز...
نه به اندازه خود یار گزیدی ای دل تا رسیدی به بلایی که شنیدی ای دل سپر ناوک آن غمزه چرا گشتی باز که به زخمی چو کبوتر برمیدی ای دل صفت بار بلایی که کنون بر دل ماست بارها گفتم و از من...
زهی ز دست رقیبان گذر به کوی تو مشکل ز بس جمال که داری نظر به روی تو مشکل مرا ز بار فراقت حکایتیست مطول چو چین زلف تو در هم چو بند موی تو مشکل به خوابگاه قیامت گذشتگان غمت را ز خواب...
خیز که در میرسد موکب سلطان گل چاره بزمی بساز تا بنهی خوان گل گل دو سه روزی مقام بیش نگیرد به باغ این دو سه روزی که هست جان تو و جان گل طفل ریاحین مکید شیر ز پستان ابر بلبل شوریده د...
بنمای روی خویش که غیر از تو هر چه هست دیدیم و بی غروب نبودند و بی افول یا یک زمان به جانب ما نیز میل کن یا خود جواب ما بده ار گشته ای ملول ترسم رسول دین تو گیرد بدین سبب تقصیر میکن...
ای سحری دعای من در دلش آن جفا مهل یار خطاپرست را بر سر آن خطا مهل خسته هر ستم شدم ای قدم بلا برو سخره هر دغل شدم ای فلک دغا مهل خاک زمین او شدم آتش ما فرو نشان آب ز کار ما بشد باد ...
مستم از باده مهر تو مرا مست مهل رفتم از دست دمی دست من از دست مهل دل ز شوق می لعل توچو خون شد مپسند پشتم از بار غم هجر تو بشکست مهل باز می بینم همدست رقیبان شده ای گر از آن دست نه ...
گر درد سر نباشدت ای باد صبحدم روزی به دستگیری ما رنجه کن قدم پیش آی و تازه کن به سر آهنگ آن سرا بر خیز و بسته کن به دل احرام آن حرم او را یکی ببین و چو بینی و ان یکاد بر خوان و چون...
توبه کردم ز توبه کردن خام ببر این جامه و بیار آن جام چون بپوشیم راز کاوردیم طبل در کوچه و علم بر بام پیر ما را چگونه توبه دهد که جوانی نکرده ایم تمام زاهد خام اگر زند طعنی بگذاریم ...
قاصرات الطرف فی حجب الخیام حال ترکانست گویی والسلام عکس کین و مهر ایشان کفر و دین رنگ روی و زلف ایشان صبح و شام هم به معنی زهره را نایب مناب هم به صورت ماه را قایم مقام همچو دولت گ...
من که باشم که به من نامه فرستند و سلام گو به دشنام ز من یاد کن از لب که تمام از کجا میرسد این نامه فرو بسته به مهر کز نسیمش نفس مشک بر آید به مشام نامه دوست همی خوانم و در تشویشم ک...
باد سهند بین که برین مرغزارها چون می کند ز نرگس و لاله نگارها در باغ رو که دست بهار از سر درخت بر فرقت از شکوفه بریزد نثارها ساقی میان ببند که هنگام عشرتست می در پیالها کن و گل در ...
من درین شهر پای بند توام عاشق قامت بلند توام مرده آن دهان چون پسته کشته آن لب چو قند توام می دوانی و می کشی زارم چون بدیدی که در کمند توام ای هلاک دلم پسندیده دولتی باشد از پسند تو...
ماهرویا عاشق آن صورت پاک توام بنده قد خوش و رفتار چالاک توام قرص خورشیدی که چون بر رویت اندازم نظر روشنایی باز می دارد ز ادراک توام فارغ از حال دل آشفته زار منی فتنه خال رخ خوب طرب...
من چو همین حرف الف دیده ام حرف دگر زان نپسندیده ام هر چه نه از پیش الف شد روان همچو الف بر همه خندیده ام هیچ ندارد الف عاشقان هیچ ندارم که نترسیده ام چون ز الف شد همه حرفی پدید من ...