غزل شمارهٔ ۵۳۸
یارب تو حاضری که ز دستش چه میکشم وز عشوه های نرگس مستش چه میکشم صد نوبت آزمودم و جز بند دل نبود دیگر کمند زلف چو شستش چه میکشم چون آهوان به حکم خطا حلق خویشتن در حلقه های سنبل پستش...

یارب تو حاضری که ز دستش چه میکشم وز عشوه های نرگس مستش چه میکشم صد نوبت آزمودم و جز بند دل نبود دیگر کمند زلف چو شستش چه میکشم چون آهوان به حکم خطا حلق خویشتن در حلقه های سنبل پستش...
دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم خم می گو سر خود گیر که من در جوشم بر رخ من در می خانه ببندید امشب که کسی نیست که هر روز برد بر دوشم من که سجاده به می دادم و تسبیح به نقل مطربم کی ...
امروز چون گذشتی برما عجب عجب ماه نوی که گشتی پیدا عجب عجب خوبت رخست و زیبا بنشین نکو نکو شاد آمدی و خرم فرما عجب عجب بخت من و من آسان با تو بیا بیا خوی تو و تو ساکن باما عجب عجب چو...
عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشم از ناله و زاری نتوان کرد خموشم من عاشق آن گوشه چشمم به رفیقان پیغام بده تا ننشینند به گوشم ساقی بده آن جام و ز من جامه برافگن تا خرقه دگر بر سر ز...
ای چاه زنخدانت زندان دل ریشم از نوش دهان تو چندین چه زنی نیشم گر زانکه سری دارم در پای تو ای دلبر کس را چه سخن با من من مرد سر خویشم پیش تو کشم هر دم دست و کف محتاجی ای محتشم کوچه ...
به تازه باد جدایی گلی ببرد ز باغم که همچو بلبل مسکین از آن به درد و به داغم اگر حدیث مشوش کنم بدیع نباشد که از فراق عزیزان مشوشست دماغم مرا مبر به تفرج مکن حدیث تماشا که بر جمال رخ...
من دل به ننگ دارم و از نام فارغم ترک مراد کردم و از کام فارغم خلق از برای دانه به دام اوفتاده من در دانه دل نبستم و از دام فارغم دربان اگر نمی دهدم بار دل خوشم سلطان اگر نمی کند اک...
صبا چو برگذری سوی غمگسار دلم خبر کنش که زهی بیخبر ز کار دلم شکسته غم عشقت ز روزگار ای دوست دل منست که شادی به روزگار دلم کنون که در پی آزار من کمر بستی مباش بی خبر از ناله های زار ...
وه که امروز چه آشفته و بی خویشتنم دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم شد چو مویی تنم از غصه نادیدن تو رحمتی کن که ز هجر تو چو موییست تنم اثری نیست درین پیرهن از هستی من وین تو باور نک...
آن دوست که می بینم آن دوست که می دانم تا آنکه رخش دیدم او من شد و من آنم در آینه جز رویی ننمود مرا زین رو ای کاج بدانم تا بر روی که حیرانم هر چند که میران را از مورچه عار اید او گو...
درهجر تو درمان دل خسته ندانم زان پیش که روزی به غمت می گذرانم گفتی که به وصلم برسی زود مخور غم آری برسم گر ز غمت زنده بمانم بر من ز دلست این همه کو قوت پایی تا دل بتو بگذارم و خود ...
دلم زندان عشق توست و زندانی درو جانم چو زندانی شدمدیگر چه می خواهی مرنجانم مرا خوان ای پری چهره که گر صد بار در روزی سگم خوانی دعا گویم بدم گویی ثنا خوانم گر امیدی که من دارم روا گ...
نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانم چو گویم کرد سرگردان و می بازد به چوگانم بنازم در بغل گیرد چو جان خویشتن لیگن بیندازد دگر بار و کند در خاک غلتانم چو مستان بر در و دیوار می ا...
زان دوست که غمگینم غم خوار کنش یارب دشمن که نمی خواهد هم خوار کنش یارب اندر دل سخت او کین پر شد و مهر اندک آن مهر که اندک شد بسیار کنش یارب سر گشته و غم خوارم آن کین غم ازو دارم ه...
پر از دل مپرس ای پری من چه دانم ز مردم تو دل می بری من چه دانم چه گویی بدان تا کجا شد دل تو ز من چون تو داناتری من چه دانم مرا چند پرسی که لاغر چرایی تو این بنده می پروری من چه دان...
دل خود را به دیدار تو حاجت مند میدانم غم هجر تو بنیادم بخواهد کند میدانم مرا گویی سر خود گیر و پایم بسته ای محکم عظیم آشفته ام لیکن خلاص از بند میدانم لبت پوشیده برد از من دل گمراه...
چو بدیدی که ز عشقت به چه شکل و به چه سانم نپسندم که فریبی به فسون و به فسانم مکن از غصه زبونم که نه بی دانش و دونم تو مرا گر نشناسی بشناسند کسانم ز رخت عهد نجویم ز لبت شهد نجویم کا...
زلف مشکینت چو دامست ای صنم عارضت ماه تمامست ای صنم تا بود بر دیگران وصلت حلال بر من اسایش حرامست ای صنم زان دهان تنگ شیرینم بده بوسه ای گر خود به وامست ای صنم هر زمان گویی که فردای...
تختگاه حسن را قد تو شاهست ای صنم آسمان لطف را روی تو ماهست ای صنم زان رخ آیینه فام اندر دل ریش منست زخمها لیکن کرا یارای آهست ای صنم دل ز روی راستی مهر تو دعوی می کند رنگ روی من بد...
تو گلشن حسنی و ما چون خار و خاشاک ای صنم از ما چرا رنجیده ای حاشاک حاشاک ای صنم آثار خشم و چشم تو کفرست و ایمان ای پری گفتار تلخ و لعل تو زهرست و تریاک ای صنم از دردمندان چنین در د...
گر شبی چاره این درد جدایی بکنم از شب طره او روز نمایی بکنم ور به دست آورم از شام دو زلفش گرهی تا سحر بر رخ او غالیه سایی بکنم سرزنش می کندم عقل که در عشق مپیچ بروم چاره این عقل ریا...
به آن سرم که سر خود ز می چو مست کنم گذر به کوچه آن ترک می پرست کنم به خیره سوختنم دست یافت دوست مگر به چاره ساختن آن دوست را به دست کنم به گردن دلم از نو درافگند بندی از آن کمند چو...
بسیار بد کردی ولی نیکو سرانجامت کنم گر زین شراب صرف من یک جرعه در جامت کنم شب خیز کردی نام خود تا صبح سازی شام خود هر شام سازم صبح تو تا دردی آشامت کنم در خلوت ار رایی زنی تا پای ب...
جای آن دارد که من بر دیدها جایت کنم رایگان باشی اگر جان در کف پایت کنم پسته حیران آید و شکر به تنگ آید ز شرم چون حدیث پسته تنگ شکر خایت کنم گر چه شد فرسوده عقل من ز دست زلف تو آفری...