بخش ۷۱ - در راستی
راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند راستگاران بلندنام شوند کج روان نیم پخته خام شوند یوسف از راستی رسید به تخت راستی کن که راست گردد بخت گر بدی دامنش گرفت چه باک چکند...

راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند راستگاران بلندنام شوند کج روان نیم پخته خام شوند یوسف از راستی رسید به تخت راستی کن که راست گردد بخت گر بدی دامنش گرفت چه باک چکند...
که روز غم بسر خواهد شد آخر سخن نوعی دگر خواهد شد آخر نهال آرزو در سینه و دل به شادی بارور خواهد شد آخر چو زر بود از جفا روی تو اول ولی کارت چو زر خواهد شد آخر به تایید سعادت اختر م...
حکمت از فکر راست بین باشد در مراعات سر دین باشد نظر اندر صفات حق کردن به دل اثبات ذات حق کردن سخنی کان به دل فرو ناید دان که از حکمتی نکو ناید تا نخوانی حکیم دو نان را گر چه دانند ...
که یار بیوفا با مهر شد جفت چو بشنید این غزل با اوحدی گفت
چند باشی به این و آن نگران پند گیر از گذشتن دگران واعظت مرگ هم نشینان بس اوستادت فراق اینان بس گر دلت را ز مرگ یاد شود کی به این ساز و برگ شاد شود فرصت خویشتن چو کردی فوت هم تو بر ...
چو آمد نامه معشوق چالاک به عاشق گفت آن مهجور غمناک غنوده بخت شد بیدار ما را مشرف کرد خواهد یار ما را طرب پیوند خواهد کرد با دل روا گشت آنچه می جست از خدا دل خنک دردی که درمانی پذیر...
چه باک امروز اگر ره دور باشد اگر فردا به منزل حور باشد گر از معشوق صد جور و جفا خاست چو رخ بنمود عذر جرمها خواست و گر خونت همی ریزد جمالش چو یار آید ز در می کن حلالش
چون ندانی ز خود سفر کردن بایدت بر جهان گذر کردن تا ببینی نشان قدرت او با تو گوید زبان قدرت او کای پسر خسروان که می بینی اندرین خاکشان به مسکینی همه بیش از تو بوده اند به زور اینکه ...
شنیدم حاجییی احرام بسته چو در ریگ بیابان گشت خسته بخود گفت ار چه پر تشویش راهست جمال کعبه نیکو عذر خواهست اگر در خانه خود را قید سازی کجا مرغ حرم را صید سازی ز هجران گر چه داری صد ...
پر مذبذب مباش و سر گردان که ثباتست سیرت مردان خویشتن دار و راست باش و امین کز یسار تو ناظرند و یمین قدم اندر زمین منه جز رست کاسمان را نظر به جانب تست کوش تا بی حضور دم نزنی بر زمی...
اگر نتوان به دیر و زود کردن بباید چاره بهبود کردن حریف چستی اندر عشق چست آی چو دیر از کار می آیی درست آی
صرف طاعت کن این جوانی را بنگر آنروز ناتوانی را عاقلی گرد نانهاده مگرد کز جهان جز نصیب نتوان خورد در دل خود مکن حسد را جای از درون زنگ بغض و کین بزادی سلطنت چیست تن درستی تو پادشاهی...
حال و کار جهان خیالاتست نظری کن که این چه حالاتست هر چه هست اندرین جهان خراب نقش او باژگونه بینی از آب تو هم اینها در آب می بینی یا خود این ها به خواب میبینی ماتمت سور باشد اندر خو...
در آن مدت که بود از محنت تب جهان بر چشم من تاریک چون شب دلم مصباح گشت و فکرتم زیت بدین پرتو بگفتم پانصد بیت شب شنبه که بود آغاز هفته رجب را بیست روز از ماه رفته به سال واو و ذال از...
طالبی ترک سروری کن و جاه رخ به هر مشکلی مپیچ ز راه در سماوات کن به فکرت سیر روح پیوند شو به عالم خیر یاد ارواح پاک ورزش کن خویشتن را بلند ارزش کن منزل خود بلند ساز این جا خویش را ا...
آن شیندی که شاه کیخسرو چون ز معنی بیافت ملکی نو کار این تخت چون ز دست بداد نیستی جست و هر چه هست بداد در پی شاه هر کسی بشتافت پر بگشتند و کس نشانه نیافت پادشاهی بدان توانایی با چنا...
در جهان تا که سایه شاهست جور مانند سایه در چاهست دو جهان را صلای عید زدند سکه بر نام بوسعید زدند جفت خورشید شد در ایامش نام سلطان محمد از نامش داور داده ده بهادر خان که نیامد نظیر ...
عنایت ها توقع دارم از تو که هم آشفته و هم زارم از تو عزیزی پیش من چون جان اگر چه به چشم خلق گیتی خوارم از تو ز کار من مشو غافل که عمریست که من سرگشته و بی کارم از تو نخواهم گشتن از...
راه حیرت مرو نظر بگشای از مضیق گمان برون نه پای جام داری نگاه کن در وی بازدان رنگ و بوی رشدازغی وقت خود را به خیره صرف مکن اسم یابی نظر به حرف مکن بوسه بر دست و پای صد زندیق چه دهی...
شیخ را علم شرع باید و دین حکمتی کان بود درست و متین نفسی طیب و دمی مشکی سرو مغزی منزه از خشکی خاطری مطمین و چشمی سیر در مضای سخن جسور و دلیر کارها کرده در خلا و ملا رخ نپیچیده از ع...
تا تو را شهوت و غضب یارست هر زمان توبه ایت در کارست شستن جان و تن ز ظلمت عار نتوان جز به آب استغفار توبه صابون جامه جانست توبه زیت چراغ ایمانست دست وقتی به توبه دانی برد که ز اوصاف...
دزد را پیش رخت راه مده خرنه ای خرس را کلاه مده از سری با چنان پریشانی موی چون میبری به پیشانی با تو میگوید آن حکیم ولی کاول الفکر آخرالعمل مده ای خواجه بی گرو زنهار ترک را جبه کرد ...
ساده ترکی ز ده به شهر آمد پیش شیخی تمام بهر آمد سفره ای چرب دید و حلقه ذکر در میان جست ترکمان بیفکر خود مگو تا چگونه گوید و چند به سه شب مغز خویشتن برکند روز چارم چو آش دیر آمد روس...
ذکر بیفکر علم بی عملست دل بیعشق چشم پر سبلست حلقه ذکر حلقه دل تست گله ما ز حلق پر گل تست ذکر در دل چو جای کردو نشست بانگ خواهی بلند و خواهی پست آنکه نامش همیبری شنواست گر نداری فغا...