غزل شمارهٔ ۳۷
ترکم عرب مثال چنگ بر عذار بست مردانه روی بست و دل عاشقان شکست ای صبر چون رکاب زمانی بدار پای کان شهسوار ترک عنان می برد ز دست آنکس که گشت کشته ز سودای چشم تو خیزد صباح روز قیامت ز ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
ترکم عرب مثال چنگ بر عذار بست مردانه روی بست و دل عاشقان شکست ای صبر چون رکاب زمانی بدار پای کان شهسوار ترک عنان می برد ز دست آنکس که گشت کشته ز سودای چشم تو خیزد صباح روز قیامت ز ...
سوز تو کجا گیرد در خرمن هر خامی مرغ تو فرو ناید ای دوست به هر بامی مرد ره سودایت صاحب قدمی باید کان بادیه را نتوان پیمود به هر گامی بد نام ابد کردم خود را و نمی دانم درنامه اهل دل ...
ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی تا ما ز کوی هستی بیرون نهیم گامی هم نیستی که دارد ملک فنا بقایی هم درد چون ندارد درد و دوا دوامی ماییم و نیم جانی بر کف نهاده بستان زان می به نیم...
همرنگ رویش در چمن گل یاسمن گردیدمی دایم به بویش چون صبا گرد چمن گردیدمی این گل به دامن چیدنم باشد ز شوق عارضت کو خاری از باغ تو تا دامن ز گل در چیدمی در حلقه سودای او مردی به گردی ...
رسولا خدا را به جایی که دانی چه باشد که از من دعایی رسانی نه کار رسول است رفتن به کویش نسیما تو برخیز اگر می توانی مرا نیم جانی است بردار با خود بکویش رسان ور کند جان گرانی همان دم...
هر که از روی تواضع بنهد پیشانی پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی همه خواهند تو را تا تو کرا می خواهی همه خوانند تو را تا تو کرا می خوانی زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو زان عزیزست ...
بازا که بی حضورت خوش نیست زندگانی دور از تو می گذارم عمری چنانکه دانی من آمدن به پیشت دانی نمی توانم اما اگر تو آیی دانم که می توانی از عمر ذوق وقتی بودم که با تو بودم ذوقی چنان ند...
تو در خواب خوشی احوال بیماران چه می دانی تو در آسایشی تیمار بیماری چه می دانی نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می دانی تو چون یک شب به سودای سر ...
به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی اگرت مجال نفس زدن بود ا...
می آیی و دمی دو سه در کار می کنی ما را به دام خویش گرفتار می کنی دین می خری به عشوه و دل می بری ز دست آری تو زین معامله بسیار می کنی هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش برمی کشی و...
گفتم خیال وصلت گفتا بخواب بینی گفتم مثال قدت گفتا در آب بینی گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی گفتم رخ تو بینم گفتا زهی تصور گفتم به خواب جانا گ...
من خراباتیم و باده پرست در خرابات مغان عاشق و مست گوش بر زمزمه قول بلی هوش غارت زده جام الست می کشندم چون سبو دوش به دوش می دهندم چو قدح دست به دست دیدی آن توبه سنگین مرا که به یک ...
تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی ز باغ او اگر بویی دماغت تا...
گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی روی بنمای و رخ گل را به خون دل بشوی سایه را گو با رخ من در قفای خود مرو سرو را گو با قد من بر کنار جو مروی بلبل ار گل را تقاضا می کند عیبش مکن...
مبارک منزلی کانجا فرود آید چو تو ماهی همایون عرصه ای کارد به سویش رخ چنین شاهی روان شد موکب جانان چرایی منتظر ای جان چو خواهی رفت ازین بهتر نخواهی یافت همراهی مکن عیبم که می کاهم چ...
مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی سر زلف سیه دیدم در افتادم به سودایی چو آب آشفته می گردم به هر سو تا کجا روزی سعادت در کنار من نشاند سرو بالایی ملامت گو برو شرمی بدار آخر چه می خ...
کشیده کار ز تنهایم به شیدایی ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی ز بس که داده قلم شرح سرنوشت فراق ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی مرا تو عمر عزیزی که رفته ای ز سرم چه خوش بود اگر ای عم...
چشم داریم که دلبستگی بنمایی دل ما راست فرو بستگی بگشایی تو کجایی که منت هیچ نمی بینم باز باز هر جا که نظر می کنمت آنجایی دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید سر برآورد به آشفتگی و شیدایی...
تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی شد...
هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من به بخت من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی نمی ارزد بدان خونم که س...
غمزه بیمار یار از ناتوانی خوشترست قامتش را در طبیعت اعتدالی دیگر است چشم بیمار تو در خواب است و ابرو بر سرش ای خوشا بیمار کش پیوسته باری بر سر است زیر لب با ما حدیثی گو که این بیما...
به دست باد گهگاهی سلامی می رسان یارا که از لطف تو خود آخر سلامی می رسد ما را خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا شکایت نامه شوق تو را بر کوه...
دلی چو زلف تو سر تا به پای جمله شکست ز سر برآمده در پا فتاده رفته ز دست ز من برید و به زلف بریده ات پیوست به پای خویش آمد به دام و شد پا بست زهی لطافت آن قطره ای که مهری یافت ربوده...
گر بدین شیوه کند چشم تو مردم را مست نتوان گفت که در دور تو هشیاری هست خوردم از دست تو جامی که جهان جرعه اوست هرکه زین دست خورد می برود زود از دست دارم از بهر دوای غم دل می برکف این...