قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳ - در ستایش خواجه اسعد هروی
کرد نوروز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن شد چو روی صنمان لاله لعل شد چو پشت شمنان شاخ سمن آفتاب حمل آن گه بنمود ثور کردار به ما نجم پرن از گریبان شکوفه بادام پر ستاره ست جهان...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
کرد نوروز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن شد چو روی صنمان لاله لعل شد چو پشت شمنان شاخ سمن آفتاب حمل آن گه بنمود ثور کردار به ما نجم پرن از گریبان شکوفه بادام پر ستاره ست جهان...
برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیار ان نداری جان چو نامرد ان مکن یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن هر چه بینی جز هوا آن دین بود ب...
ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان وی به علم و قدر و قدرت برتر از کون و مکان هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد هر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگ...
بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم او که چوگانی ست از تقدیر و میدانیست از ایمان بدین چوگان مدارا...
ویحک ای پرده پرده در در ما نگران بیش از این پرده ما پیش هر ابله مدران یا مدر یا چو دریدی چو لییمان بمدوز یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان...
چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنج...
دین را حرمیست در خراسان دشوار ترا به محشر آسان از معجزه های شرع احمد از حجت های دین یزدان همواره رهش مسیر حاجت پیوسته درش مشیر غفران چون کعبه پر آدمی ز هر جای چون عرش پر از فرشته ه...
تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ما وز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما تا هست سیم با ما بیمست یار او چون سیم رفت از پی او رفت بیم ما آیند هر دو باهم و هر دو بهم روند گویی برادرند بهم سیم و ب...
ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمان زان که روحانی رود بر آسمان از آستان هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رود خیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان با کمان و تیر چون نمرود بر گردون ...
خجسته باد بهاری بهار ارسنجان بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی مسخر وی گشتند جمله سرهنگان یگانه ای که به پیش خدایگان زمین نمود مردمی اندر دیار هندستان...
تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتن وز برای لقمه ای نان دست بر سر داشتن تا تو بیمار هوای نفس باشی مر ترا بایدت بر خاک خواری خفت و بستر داشتن گر ترا بر کشور جان پادشاهی آرزوست پیش ...
کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن جان نگین مهر مهر شاخ بی بر داشتن از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او بر تو زیبد...
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن ...
دست اندر لام لا خواهم زدن پای بر فرق هوا خواهم زدن نفی و اثباتست اندر عاشقی صدمه در صور بقا خواهم زدن در دبیرستان لا احصی ثنا خیمه خلوت جدا خواهم زدن گام اندر عاشقی مردانه وار از ث...
ای مسافر اندرین ره گام عاشق وار زن فرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن گر نسیم مشک معنی نیست اندر جیب تو دست همت باری اندر دامن عطار زن هرکت از زر باز گوید اوست دقیانوس تو گر همی د...
ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن در پاکی و بی باکی جانا چو سراندازان چون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان چون ز...
چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کن به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی به دانش جان بپرور نیک و در سر علم رویا کن مشو گمراه و بیچ...
رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کن این زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن یک زمان از رنگ و بوی باده روح القدس را در ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوز...
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها وز حجت بی چونی در صنع تو برهان ها در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان ها در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها در عین قبول ...
ای سنایی قدح دمادم کن روح ما را ز راح خرم کن لحن را همچو لام سر بفراز جام را همچو جیم قد خم کن خشکسالیست کشت آدم را فتح بابش تویی پر از نم کن حجره عقل را ز تحفه روح تازه چون سجده ج...
ای سنایی خویشتن را بی سر و سامان مکن مایه انفاس را بر عمر خود تاوان مکن از برای آنکه تا شیطان ز تو شادان شود دیده رضوان و شخص خویش را گریان مکن دینت را نیکو نداری دیو را دعوت مساز ...
ای دل ار در بند عشقی عقل را تمکین مکن محرم روح الامینی دیو را تلقین مکن خوش نباشد مشورت با عقل کردن پیش عشق قبله تا خورشید باشد اختری را دین مکن ماه و تیر و زهره و بهرام و برجیس و ...
ای منزه ذات تو اما یقول الظالمون گفت علمت جمله را ما لم تکونوا تعلمون چون منزه باشد از هر عیب ذات پاک تو جای استغفارشان باشد و هم یستغفرون امر امر تست یارب با پیمبر در نبی گفته ای ...
ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرون ز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون هوا همواره شیطانی شده بر نفس تو سلطان تنت را جهل پیرایه دلت را کفر پیرامون اگر در اعتقاد من به شکی تا ب...