شمارهٔ ۱۷۳ - سنجر و امیر معزی
شنیده ای تو که سنجر به عمد یا به خطا بزد به سینه سر خیل شاعران تیری بلی معزی کش بود در جگر پیکان نبست لب ز ثنا گرچه بود دلگیری نماند شاعر از آن زخم تا به سال دگر ولی بماند به سنجر ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
شنیده ای تو که سنجر به عمد یا به خطا بزد به سینه سر خیل شاعران تیری بلی معزی کش بود در جگر پیکان نبست لب ز ثنا گرچه بود دلگیری نماند شاعر از آن زخم تا به سال دگر ولی بماند به سنجر ...
مانده بود از امتیاز دارسی با حساب پارو با پیرار سی خلق ایران سرگران زین امتیاز ز آذری و مشهدی و فارسی اهل آبادان فقیر و پر ز نفت لندن و پاریس و ناپل و مارسی پهلوی آن کهنه کاغذ بردر...
یاد روزی کز برای دخل میدان ساختیم از دغل سرمایه و از تزویر دکان ساختیم گاه با شه گاه با دستور گه با این و آن ساختیم و ملک را میدان جولان ساختیم چون که خر بازار بود آن عهد در پالان ...
نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم گلشن طبع تو جاویدان بهار است ای حکیم آن بهاری کاعتدالش ز آفتاب حکمت است از نسیم مهرگانی برکنار است ای حکیم در بهار فضل و باغ معرفت جاوید زی زان...
بنام ایزد که نو شد در جهان عنوان فردوسی به دوران شهنشه تازه شد دوران فردوسی زبان بسته گوبا شد ادب را دهر جویا شد ز نو بشکفت و بویا شد گل بستان فردوسی اگر گشتش دل محزون ز شاه غزنوی ...
خون سیاوش ریز در کف موسی قبله زردشت زن به خیمه رستم
ما همه کودکان ایرانیم مادر خویش را نگهبانیم همه از پشت کیقباد و جمیم همه از نسل پور دستانیم زاده کورش و هخامنشیم بچه قارن و نریمانیم پسر مهرداد و فرهادیم تیره اردشیر و ساسانیم ملک ...
بیا تا جهان را بهم برزنیم بدین خار و خس آتش اندر زنیم بجز شک نیفزود از این درس و بحث همان به که آتش به دفتر زنیم ره هفت دوزخ به پی بسپریم صف هشت جنت بهم برزنیم زمان و مکان را قلم د...
ابوسعید که اوراست اختر مسعود به اوج عزت چون شمس تابناک و جلی حسین اسم و حسن رسم آن که طینت او خود از ازل بسرشته است با ولای علی به جان اوست مرکب سعادت ابدی به ذات اوست مخمر شرافت ا...
جوشن پوشی ز مشک بر مه روشن بر مه روشن همی که پوشد جوشن نی نی روی توگلشن است و دو زلفت سنبل تازه است بردو گوشهءگلشن سوسن داری شکفته بر سر نسرین نسرین داری نهفته در بن سوسن هرکه بناگ...
ای خواجه آزاده که مفتون توکشتند قومی به جوابی و گروهی به سیوالی نگزیدم بهتر ز بساط تو بساطی نشنیدم خوش تر ز مقال تو مقالی هنکام بهار است و سبک بکذد این فصل چونان که نماند زو جز خوا...
ای به روی و به موی لاله و سوسن سبزه داری نهفته در خز ادکن سوسن تو شکسته بر سر لاله لاله ی تو شکفته در بن سوسن لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان سر زلفت ربوده بوی ز لادن آفت جانی از دو غمزه...
من و تو هر دو ای دو جوانیم شوخ و مندیلی تو کنون از وجوه هندوستان زر ستاندستی و کنی پیلی به رخ خود پی فریب عوام شکلکی بسته ای تو تبدیلی تو مرا حبس می کنی آوخ شرم بادت ز ننگ فامیلی چ...
شب است و آنچه دلم کرده آرزو اینجاست ز عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست ز چشم شوخ رقیب ای صنم چه پوشی روی بپوش قلب خود از وی که آبرو اینجاست حذر چه می کنی از چشم غیر و صحبت خلق ز قل...
به سر بنهاد احمدشاه دیهیم کیانی را ببین با تاج کیکاوس کیکاوس ثانی را الا ای کاوه خنجر کش سوی ضحاک لشکر کش فریدون است هان برکش درفش کاویانی را ز تاجش نور پاشیده از او روشن دل و دیده...
چه شد که نرگس مستش ز آب دیده تر است چه شد که لاله رویش به رنگ معصفر است چرا سعادت از ین تازه دختر ناکام بریده مهر و از او سال و ماه بی خبر است نه روی خانه نه یارای دیدن یاران اسیر ...
ماییم و دلی ز عشق صد چاک آشوب سپهر و آفت خاک چون رای منازعت نماییم چنبر از چرخ برگشاییم از پنجه ما جهان جهان نیست وز دیده ما نهان نهان نیست ما راست به خستگان راهی ما راست به بستگان...
در ماتمت ای ملک ملک خون بگریست وز سوز تو در افق فلک خون بگریست تا خاک نشین شدی تو ای گنج کمال زین غصه سماک بر سمک خون بگریست
ای حلقه زلف تو پر شکن وی نرگس مست توصف شکن از یک شکن طره دوتات بر جان و دل من دو صد شکن ای زلف تو سررشته بلا وی چشم تو سر منشاء فتن ای نور تو را شمس مکتسب وی لعل تو را شهد مرتهن ای...
تندی مکن که رشته چل ساله دوستی در حال بگسلد چو شود تند آدمی هموار و نرم باش که شیر درنده را زیر قلاده برد توان با ملایمی مرد اراده باش که دیوار آهنین چون نیم جو اراده نباشد به محکم...
الا یا قیرگون گوهر درون بسدین خرمن ز جرم تیره ات پیکر ز نور پاک پیراهن جدال و جنگ در باطن سحرت و صلح در ظاهر جدال و جنگ تو پنهان سکون و صلح تو معلن ملهب چون ز سیماب گدازیده یکی دوز...
سهمگین سمجی چو تاری مسکنی بسته برروبش دری چون آهنی پاسبانانی در آنجا صف زده هریکی از خشم چون اهریمنی کیست گویی اندربن در بسته سمج رستمی آنجاست یا روبین تنی
غرنده و سهمناک و توفنده بر دشت گذشت تند طوفانی تخمی زبنفشه برگرفت از دشت وافکند ورا به طرف بستانی بر بستر وی بتافت خورشیدی بر مدفن وی چکید بارانی شد زنده و ریشه داد و ساق آورد وز س...
چون بدرید صبح پیراهن جلوه گر گشت فوجی از آهن سپهی کز نهیب نیزه او بردرد چرخ پیر پیراهن لشگری کانعطاف خنجر وی بگسلاند ز کهکشان جوشن چون برآید غریو روز نبرد فوج آهن به جنبش آرد تن آه...