بخش ۳ - در مذمت مخدرات و مسکرات
باده و این همه ز باده بتر که برآورده دودمان از سر یا ز پرکاری است و کم خواری یا ز پرخواری است وکم کاری چون که عدل از میانه برخیزد عقل وخیروصلاح بگریزد آن توان گر ز بس تن آسانی خسته...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
باده و این همه ز باده بتر که برآورده دودمان از سر یا ز پرکاری است و کم خواری یا ز پرخواری است وکم کاری چون که عدل از میانه برخیزد عقل وخیروصلاح بگریزد آن توان گر ز بس تن آسانی خسته...
داشت اصرار شوهر نادان که شود زن مطاوع وجدان رخ نپوشد ز مرد بیگانه خاصه زان نوجوان فرزانه زن ازین گفته هاکسل می شد قهر می کرد و تنگ دل می شد به حذر بود ازآن طریقه شوی و بژه از آن رف...
یار طرار از این به تنگ آمد تیر تدبیر او به سنگ آمد لاجرم ساخت با زنی بدکار گفت هرجا زن منست این یار رفت با زن به خانه آن مرد رخ زن پیش مرد یکسو کرد گفت خانم به همره مادر رفته بودند...
گفت با زن که این اداهایت پیش اینها نمود رسوایت بس که از خود ادا درآوردی مر مرا نیز مفتضح کردی مگر این زن ز جنس زن ها نیست مگر او عضو انجمن ها نیست بود او نیز خانمی خوشگل چه از او ک...
این کشاکش بسی نگشت دراز که شدند آن چهار تن دمساز دل این جنس خوبروی ظریف هست مانند آبگینه لطیف که به اندک فشار می شکند پیش سختی مقاومت نکند زن در اول چو موم سرد بود دیر پذرای نقش مر...
دیرگاهی بر این وتیره گذشت روز رخشان و شام تیره گذشت گشت ناگاه شوی زن سفری گفت زن بایدت مرا ببری گفت مرد این سفرنه دلخواه است که رییس اداره همراه است هم به پاس اثاثه خانه بایدت ماند...
پیش زن مدح دیگران مکنید خوبی غیر را بیان مکنید زان که جنس لطیف بیباکست هم حسود است و هم هوسناک ست حسن زن گر شنید رشگ برد حسن مرد ار شنید دل سپرد بار دیگر چو آمدیم اینجا هم ره هم قد...
نامه ای ساخت پس به خط رفیق به سوی خویش کای رفیق شفیق دلم از نوکری به تنگ آمد شیشه طاقتم به سنگ آمد خلق یکسر فقیر و درویشند همه در فکر چاره خویشند یک طرف مالیات قند و شکر یک طرف مال...
مرد باید که دل دژم نکند زندگی صرف رنج و غم نکند از کم و کیف کارهای جهان یکسر مو ز کیف کم نکند در ره نفع خود کند خدمت خدمت خلق یک قلم نکند ور قسم خورد و توبه کرد ز می تکیه بر توبه و...
داشت همسایه ای به حبس مقیم پیرمردی بزرگوار و حکیم پیرشد با جوان رفیق شفیق که به حبس اندرون خوشست رفیق بود ساباطی اندران رسته از دو سو سمج های در بسته بود هر لانه جای محبوسی هر اطاق...
یار جست از حکیم زندانی سبب حبس او به پنهانی که تو با این فضیلت و آداب از چه افتاده ای در این گرداب پاسخش داد پیر دانشمند که مرا هم خطا به دام افکند
داشت امسال ماه فروردین همچو افسردگان بر ابرو چین بودش از ابر چین به پیشانی سرد و پر باد و زشت و ظلمانی مؤمنی گفت از چه عید امسال شده برعکس ماه رنج و ملال هست تاربک و سرد و غم گستر ...
خواندم اندر حدیث کنفوسیوس داستانی به طبع ها مانوس روزی آن رهبر نکوکاران به رهی می گذشت با یاران دید صیادی اندر آن رسته مرغکی چند را به هم بسته می نهد جفت جفت در قفسی مرغکان می زنند...
ظالمی داشت زر برون ز حساب شب نمی شد ز بیم دزد به خواب با چنان مال و ثروت هنگفت خواست گنجینه ای کند بنهفت تا سویش دزد راهبر نشود هیچ کس را از آن خبر نشود پس پژوهنده شد ز معماری خواس...
چون ز حبس جوان سه سال گذشت مدت حبس او به آخر گشت تاخت بیرون ز حبس بیچاره بی سرانجام و عور و آواره خانه بر باد و زن طلاق و فقیر بی نصیب از نقیر و از قطمیر یکی از دوستان رسیدش پیش مر...
هرکه عرض کسان دهد بر باد دهر عرضش به باد خواهد داد فیلسوفی عظیم و دانشمند می شنیدم که گفت با فرزند بهتر است از برای مرد جوان یک درم دین ز صد درم وجدان دیو وجدان هزار سر دارد هر سری...
تا که سرمایه یافت آزادی شد تجارت اساس آبادی پادشاهان و صاحبان نفوذ جمله گشتندکشته یا مأخوذ مبتذل گشت اصل و عرق و نژاد بی اثرماند خلق وخوی ونهاد سیم و سرمایه شد به عالم چیر گشت سرما...
تیر و مرداد هم به بنده گذشت مدت حبس من تمام نگشت آب شد برف قله توچال یخ فراوان نماند در یخچال خنکی های قوم لیک بجاست وز دل سردشان عناد نکاست شد هوا گرم و گرم شد محبس پخته گشتند مرغ...
شب بدیدم در آن سرا تختی پهلوی تخت مرد بدبختی گفتم این تازه کیست گشته پدید گفت شخصی مؤسس ناهید روز دیگر ز تنگی مسکن گشت ناهید همط ویله من گفتمش السلام رند دغا توکجا این حساب ها زکجا...
گرچه زرتشت از خراسان خاست دین زرتشت از خراسان کاست مردم کابل و تخارستان گوزکانان و غور و غرشستان بگزیدند کیش بودا را بردریدند زند و استارا مردم تورفان و فرغانی بگرفتند مذهب مانی طو...
شد چو محمود غزنوی سوی ری مردم ری شدند تابع وی شهر بی جنگ وکینه شد تسلیم زان که بودند مردمان حکیم لیک شه دارها بپا فرمود بر حکیمان ری جفا فرمود بر در ری دویست دار افراشت کرد بر دار ...
ماه مرداد چون به پایان شد اثر شفقتی نمایان شد لیک لطفی که بدتر از قهر است پادزهری که بدتر از زهر است گفت با من رییس شعبه چار که رسیده است حکمی از دربار که ز تهران برون فرستیمت خود ...
مثل مردمان خطا نشود که دویی نیست کان سه تا نشود با من این حبس گاه راکار است حبس این بنده سومین بار است بارهای دگر بدون درنگ می گذشتم ز ره به محبس تنگ چون رسیدم ز ره ولیک این بار بر...
هفته ای بود کاندر آن خانه کرده بودیم گرم کاشانه مطلع مهر و ختم تابستان کودکان رفته در دبیرستان من به عزلت درون خانه مقیم منزوی وار با کتاب ندیم ناگه آمد به گوش کوبه ی در خادم آمد ب...