شمارهٔ ۶۹ - بهار اگر بگذارد!
صبر کنم انتظار اگر بگذارد کام برم روزگار اگر بگذارد پیش فتم بخت بد اگر نکشد پس خدعه کنم اشتهار اگر بگذارد نام من آید فراز قایمه ی رای قایمه ی ذوالفقار اگر بگذارد داده ام اول قرار ک...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
صبر کنم انتظار اگر بگذارد کام برم روزگار اگر بگذارد پیش فتم بخت بد اگر نکشد پس خدعه کنم اشتهار اگر بگذارد نام من آید فراز قایمه ی رای قایمه ی ذوالفقار اگر بگذارد داده ام اول قرار ک...
یکی گرسنه خرس در باغ جست مگرمیوه نغزی آرد بدست به هرسو نگه کرد با حرص وآز یک امرود بن دید رسته دراز به بالا بلند و به پهلو فراخ ستبر وکشن برگ و بسیار شاخ ز هر برگ رخشان یکی آمرود چ...
بهر بهار بازو و کون و کفل نماند کز سیل استرپ تومیسین دشت و تل نماند گیرم که خواستند رهی را عمل کنند باقی تنی به جا ز برای عمل نماند باید خرید هر گرمی بیست سی فرانک بایع فرنگی است و...
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن یا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را یا که غبار پات را نور دو دیده ...
پادشها چشم خرد باز کن فکر سرانجام در آغاز کن بازگشا دیده بیدار خویش تا نگری عاقبت کار خویش مملکت ایران بر باد رفت بس که بر او کینه و بیداد رفت چون تو ندانی صفت داوری خصم درآید به م...
ستار غیور ارجمندیت بجاست قانون طلبی و حق پسندیت بجاست از صدمت پا منال و کوتاهی گام خوشبخت نشین که سربلندیت بجاست
گو ز من باد سحرگه به صفاهانی زشت که کیی تو که به رخ بسته ای از حیله نقاب غیرت از جنس تو برخیزد اگر برخیزد سنبل از شوره می از سرکه و ماهی ز سراب تیر در چشم تو چونان که به چشم تو مژه...
ای بهار طور نمیری که بگن شکرکه مرد گور بگورکه ز دستش بعذاب عالم بود خوب آدم بمیره طورکه مخلوق بگن ایها الناس کیک ه مرد عجب آدم بود
تا تاختند بی هنران در مصاف ها زد زنگ تیغ های هنر در غلاف ها ناچار تن زند ز مصاف مخنثان آن کس که برشکست به مردی مصاف ها تا لافزن نمود زبان هنر دراز ی ت باره کرد خوی زبان ها به لاف ه...
ای مصور نقش آن سر نهانش را بکش موشکافی ها کن و موی میانش را بکش سیل اشک از جویبار دیده اول کن روان زان سپس آن قد چون سرو روانش را بکش گرز موی خامه شنگرفی جهد بر صفحه زان نکته ای شی...
از پیش و پس حیات بر خیره مپوی دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی آن را که گذشته است بیهوده میاب وآن را که نیامده است بیهوده مجوی
نماند درد و درمان هم نماند نماند وصل و هجران هم نماند بهارا غم مخورکاندر زمانه نماند عیش و خذلان هم نماند به تهران در منال ازیاد استخر که رفت استخر وتهران هم نماند شود ایران بسی آب...
پی چیست این ساز و برگ نبرد هم این کشتی وییل جنگی و مرد به پیروس گفت این یکی هوشیار که همراز او بود و آموزگار سوی روم خواهم شدن گفت شاه بدانجا که جویندم از دیرگاه چرا گفت گفت از پی ...
ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد نه بیوراسب کرد و نه افراسیاب کرد از جور و ظلم تازی و تاتار درگذشت ظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد ضحاک خود ز قتل جوانان علاج خواست وان دیگری ب...
درگوش دارم این سخن از پیر می فروش کای طفل بر نصیحت پیران بدار گوش خواهی که خنده سازکنی چون غرابه خند خواهی که باده نوش کنی چون پیاله نوش کآن یک هزار خنده نموده است و دیده تر وین یک...
آن کس که رموز غیب داند نه تویی وان کو خط نابوده بخواند نه تویی اندیشه عاقبت مکن کز پس مرگ چیزی هم اگر از تو بماند نه تویی
ایا پور پند مرا یاد دار پدرت آنچه گوید فرا یاد آر مگوی آنچه معنی ندانیش کرد مکن آنچه نیکو نتانیش کرد سرمایه مرد دانستن است دگر خواستن پس توانستن است چو مردم توانست ودانست و خواست ک...
شنیدم در امریکا گروهی دل از عشق زنان یکسو کشیدند ز دست بیوفایی های نسوان در آغوش جوانان آرمیدند همانگه دسته ای در شهر پاریس سوی این ماجرا با سر دویدند چنان شد رسم کار بچه بازی که گ...
ترک ملک عجم ببایدکرد رای ملک عدم بباید کرد یا به نخجیرگاه جهل عجم کار شیر اجم ببایدکرد به وفا و وفاق و فضل و هنر خلق را همقسم بباید کرد وین نظامات زشت ناخوش را به خوشی منتظم ببایدک...
کسی که افسر همت نهاد بر سر خویش به دست کس ندهد اختیار کشور خویش بگو به سفله که در دست اجنبی ندهد کسی که نان پدر خورده دست مادر خویش چه غم عقیده ما را اگر به قول سفیه کسی به کشور خو...
شکست دستی کز خامه بی نگار آورد نگارها ز سرکلک زرنگار آورد شکست دستی کاندر پرند روم و طراز هزار سحر مبین هردم آشکار آورد شکست دستی کز شاهدان حجله طبع بت بهار در ایوان نوبهار آورد شک...
هر شب میان خانه افسر زن نامحرمان صلای خبردار می کشند مرد و زن و پدرزن و مادرزن و عروس در بزم عیش باده گلنار می کشند کدبانوان و دخترکان و عروسکان در نزد غیر پرده ز رخسار می کشند از ...
به من بر مسلم شد این نکته باز که مردم به گیتی بماند دراز به شرطی که فکرش نگیرد شتاب مگرسوی آمیزش و خورد و خواب بباید کش از این سه فکرت برون نباشد دگر فکرتی رهنمون چو شب از سر روز ت...
مکن تو با دل من بیش از این به جور سلوک که ملک زیر و زبر می شود ز جور ملوک لبت به نغمه جان بخش چون مسیحا جان دهد به پیکر بی روح مردم مفلوک وفا کنی بچشیم و جفا کنی بکشیم به حکم آن که...