فقرۀ ۱۰۴
و تراگویم ای پسر من نیکوترین دهشیاری به مردمان گوهر خرد است چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند کسی کاو به گیتی دهشیار زیست نکوتر ورا از خرد چیز نیست که گرمایه...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
و تراگویم ای پسر من نیکوترین دهشیاری به مردمان گوهر خرد است چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند کسی کاو به گیتی دهشیار زیست نکوتر ورا از خرد چیز نیست که گرمایه...
به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی است و بزرگتر از آن امید به مینو است بدین کوش و پیوسته خرسند باش به دانش درختی برومند باش چو دانا بود مرد امیدوار به مینو گ...
همیشه روان خویشتن را فرایاد دار همیشه روان را فرا یاد دار ز کردار نیکو روان شاد دارد
نام خویش را خویشکاری خویش به مهل یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن مهل نام را خویشکاری ز دست که بی خویشکاری شود نام پست دو گیتی است با مردم خویشکار به مینو خوش و در ...
دست از دزدی و پای از بی خویشکاری رفتن و منش از وارونگی و کجی بازدار چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد به دزدی مبر دست و ستوار باش منش را ز پستی نگهدار ...
هرکه او هیمالان یعنی خصمان را چاه کند خود اندر چاه افتد کسی کز پی دشمنان کند چاه خود افتد در آن چاه خواهی نخواه
راز به زنان مبر به زن راز پنهان مکن اشکار همان کودکان را به فرهنگ دار
نیک مرد آساید و بد مرد بیش و اندوه گران بود نکو مرد آساید اندر جهان برد بدکنش مرد رنج گران نکویی بود جوشن نیکمرد به گرد بدی تا توانی مگرد
زن گش بکر و جوان به زنی بگیر زنی خواه دوشیزه و مهربان به دوشیزه شاد است مرد جوان
شراب به پیمان یعنی به اندازه خور چه هر که او شراب بی پیمان خورد بسا گنه که از وی آید اگر باده نوشی به پیمانه نوش به آیین مردان فرزانه نوش کز افزونی می ز دل ها گناه بروید چو از تند ...
هرچند بس نیک افسون ماران دانی زود زود دست به مار مبر کت بگزد و بر جای بمیراند تو ای مرد افسونگر چیره دست مبر سوی هر مار بر خیره دست مبادا کت از این دلیری همی زند زخم و بر جای میری ...
اگر بس آشنا و آب یعنی شنا نیک دانی زود زود به آب ستهمه ظ ستمبه = مخوف اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری شنا گرچه به دانی ای مرد مه به آب ستبر اندرون پا منه مبادا ز ناگه رباید تر...
به هیچ آیین مهر دروغی یعنی بدعهدی مکن که ترا خوره پسین نرسد مورز ایچ در مهربانی دروغ که روی دورویان بود بی فروغ وزو فره مردمی کم شود به روز پسین کار در هم شود
خواسته کسان دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به خواسته خود میامیز چه که خواسته تو نیز ناپیدا و انبیر محو گردد زیرا خواسته ناخویش آفریده چون با آن خویش به تاراج مردم منه پای پیش زر کس م...
شاد مباش چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند بود نازش مرد دانا به جان به جان شاد باش ای پسر تا توان که تن همچو مشگی بود پر ز باد نماندش چیز...
مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خو یی اندرگرفت بر آن خوی بایستد بود آدمی کودکی شیرخوار پذیرنده ی خوی ها بی شمار چو خویی پذیرد در استد بدان نگر تا نگیری تو خوی بدان
اینجا یک سی روزه کوچک است که از فقره تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم
هرچه اشنوی نیوش یاوه مگوی نیوشنده باش و سخن درپذیر پس و پیش پاسخ به پیمانه گیر
زن و فرزند خویشتن جدا از فرهنگ بمهل کت تیمار و بیش رنج و غم گران نرسد و پشیمان نشوی مبادا ز فرهنگ و دانش جدا زن و کودک مردم پارسا کش آرد پشیمانی بیکران برد بیش و تیمار و رنج گران
بیگاه مخند پیش و پس پاسخ به پیمانه گیر پیمان - انداز به بیگاه بر روی مردم مخند زگفتار بی مایه لب بازبند
چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش و هیچ نشیب نیست کش فرا...
به خوردن خورش ها حریص مباش و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوه آور نباشی مشو در خورش تند و بسیار خوار به خوان کسان دست کوتاه دار به هر خوردنی دست منما درا...
چهار کار دژآگاهی نادانی و دشمنی و بدی با تن خود کردن است یکی پادیاوندی یعنی زبردستی و زورمندی نمودن دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد دیگ ر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به...
مردم دوستی از بنیک منشی یعنی هواداری اصول و خوب خیمی یعنی خوش خویی از خوب ایواژی آراستگی بتوان دانست قسمت اخیر را طور دیگر هم می توان معنی کرد خوش اخلاقی مردم را از خوش سخنی و آهنگ...