غزل شمارهٔ ۲۷۲۷
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت که همان کف غباری به هوا رسیده باشی به هوای خودسری ها نروی ز ره که چون ش
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت که همان کف غباری به هوا رسیده باشی به هوای خودسری ها نروی ز ره که چون ش
تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی نقاش قدرتی اگر از رنگ پاکشی عرض کمال آینه موقوف سادگی ست زان جوهرت چه سود که خط بر صفا کشی حیرت غنیمت است مبادا چو گرد باد چشمی به گردش آری و جام هوا
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی به جریده سبق وفا نزدی رقم که قلم کشی به قبول صورت بی اثر مکش انفعال فسردگی چه قدر مصور عبرتی که چو سنگ بار صنم کشی رمقی ست فرصت مغتنم به
کدامین نشیه بیرون داد راز سینه مینا که عکس موج می شد جوهرآیینه مینا چنان صاف ست از زنگ کدورت سینه مینا که می تابد چو جوهر نشیه از آیینه مینا سزدگرگوش ساغر آشنای این نواگردد که راز
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی چه کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع کس نکشی درجات سعادت پاس ادب به قبول یقین رسد آن نفست که چو صبح تلاطم حکم قضا دهدت به غبار و نفس نکشی