غزل شمارهٔ ۵۲۸
اگر می نیست جمعیت کدام است کمند وحدت اینجا دور جام است چو ساغر در محیط می کشیها ز موج باده قلابم به کام است دو عالم در نمک خفت از غبارم هنوزم شور مستی ناتمام است اگر بی دستگاهم غم
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
اگر می نیست جمعیت کدام است کمند وحدت اینجا دور جام است چو ساغر در محیط می کشیها ز موج باده قلابم به کام است دو عالم در نمک خفت از غبارم هنوزم شور مستی ناتمام است اگر بی دستگاهم غم
چشمی که ندارد نظری حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بی جوهری از هرزه درایی ست زبان را تیغی که به زنگار فرو رفت نیام است مغرور کمالی ز فلک شکوه چه لازم کار تو هم از پخ
خدا چو شمع دهد جرأت آب دیده ما را که افکند ته پاگردن کشیده ما را شهید تیغ تغافل بر آستان که نالد تظلمی ست چو اشک از نظر چکیده ما را چه دشت و در که نکردیم قطع درپی فرصت کسی نداد سرا
ستم شریک من یاس خوشدن ستم است حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است دلی ست در بغلت بو کن و تسلی باش چو آهوان ز هوا نافه جو شدن ستم است مرا به حیرت آیینه رحم می آید طرف به این همه زشت و نک
چون سایه بس که کلفت غفلت سرشت ماست بخت سیاه نامه اعمال زشت ماست گرد ون به فکر آفت ماکم فتاده است مانند خم همیشه سرما و خشت ماست چون غنچه درکمین بهاری نشسته ایم چاکی اگر دمد زگریبان