بخش ۳۰۹ - نامه فرستادن سلم به فریدون برای جنگ با کوش
چو سلم اندر آن مرز خودکامه شد به نزد فریدون یکی نامه شد که روم از همه روی ها گشت راست به کام شهنشاه شد هرچه خواست من از بهر رفتن به پیگار کوش به قارن بسی داشتم چشم و گوش اگر آید و ...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
چو سلم اندر آن مرز خودکامه شد به نزد فریدون یکی نامه شد که روم از همه روی ها گشت راست به کام شهنشاه شد هرچه خواست من از بهر رفتن به پیگار کوش به قارن بسی داشتم چشم و گوش اگر آید و ...
برادرش را کوش در پیش خواند وز این داستان چند با او براند بدو گفت تا آن گهی کآفتاب ببینی که برخیزد از روی آب کرا یابی از تخم جمشیدیان به دو نیم کن در زمانش میان بشد کوش و بگرفت ماچی...
بفرمود تا قارن نامدار ز لشکر گزین کرد سیصد هزار ز تور دلاور سپه خواست نیز ز ترکان سپاهی برآراست نیز دو ره صد هزاران سواران جنگ همه با کمان ها و تیر خدنگ چو لشکر فرود آمد و ساز کرد ...
چو اردیبهشت آمد و روز جوش کشیدند لشکر سوی رزم کوش جهاندیده گوید که خورشید و ماه ندیده ست تا هست چندان سپاه هزاران هزار و چهارصد هزار گزیده سپه بود و نیزه گزار زمین از گرانیش ناله گ...
یکی مرد پوینده را همچو دود فرستاد کآگاهی آردش زود بداند که لشکر چه مایه گذشت کدام است کآمد بر این روی دشت گرفتند و بردند او را کشان که از ترس بر چهره بودش نشان بدو پهلوان گفت کای خ...
دو لشکر برابر بر آن دشت کین تو گفتی که شد تنگ روی زمین جهان گفتی از غم به جوش آمده ست ستاره به بانگ و خروش آمده ست طلایه ز لشکر به هم بازخورد برآمد خروش ده و دار و برد به یک حمله ا...
چو بگذشت تیره شب و روز شد ز خورشید گیتی دل افروز شد ز گردان ایران برآمد خروش تو گفتی جهان گشت پولادپوش سوی میمنه قارن پهلوان سپاهی چو با موج سیل روان چو شاپور نستوه بر میسره جناح ا...
وزآن روی قارن برآمد دمان سوی خیمه سلم شد شادمان بدو گفت کای شاه فرخ نژاد بدیدی کنون لشکر دیوزاد براندیش خود تا چه افزون کنیم که اندیشه آن به که اکنون کنیم فزون است لشکر ز مور و ملخ...
سپیده دمان قارن رزمخواه بفرمود تا صف کشید آن سپاه غو کوس برخاست و آواز نای چو دریا سپاه اندر آمد ز جای بفرمود تا شد به جایش قباد چو سالار بر میمنه بایستاد گزین کرد برگستوان ور هزار...
چو خورشید رزم شباهنگ کرد سپیده دم از کینه آهنگ کرد جهان باز پرجنگ و پرجوش گشت دو لشکر ز کینه زره پوش گشت دو خسرو کشیدند لشکر به دشت خروش از ستاره همی برگذشت بیاورد قارن کمر بست کوش...
وز آن روی چون سلم برگشت رفت سوی پهلوان شد همان گاه تفت ورا دید پژمرده و ناتوان ز بس خون که از زخم او شد روان سخن گفتنی نرم و رخساره زرد پر از درد دل لب پر از باد سرد بیاورد سلم از ...
دل سلم از آن داستان شد دژم برون رفت رخسارگان پر ز نم ز لشکر یکایک سران را بخواند شنیده همه پیش ایشان براند چنین گفت ازاین پس که فردا پگاه بسازید بر دشمنان بر سپاه همه رزم سازید با ...
به نوک چنین گفت فارک که من چرا رنجه دارم همی خویشتن مرا پادشاهی نخواهد رسید ز دشمن چرا بیم باید کشید چرا جایگاهی نباشم نهان نگیرم یکی گوشه ای از جهان همه درد را مایه بیم است و بس ب...
چو یک هفته بگذشت بر کارزار ز هر سو تبه شد فراوان سوار سوی سلم شد شاه سقلاب و گفت که با تخت تو مشتری باد جفت بر آسای فردا تو این رزم سخت مرا ده تو ای شاه فیروزبخت که با کوش اگر من ن...
چو شد ماه نو مرد جنگ آزمای تبیره همی آرزو کرد و نای چنین گفت با سلم قارن به شب کز این راز با کس تو مگشای لب سپه پیش بر رزم را ساز کن به رزم اندرون سستی آغاز کن یکی کنده فرمای پیش س...
قباد دلاور سپه برگرفت سبک بر پی کوش ره برگرفت همی تاخت شش روز پیوسته کوش نه در تنش زور و نه در مغز هوش به هفتم سپاهی به پیش آمدش که گفتی همه خوب خویش آمدش سوران و گردافگنان سی هزار...
وز آن جا سپه را سر اندر کشید چنین تا به کوه کلنگان رسید سپاه اندر آمد گروهاگروه گرفتند هامون و دریا و کوه چو سلم آن چنان جای و آن کوه دید بر او لشکر و مردم انبوده دید بدانست کآید ب...
بدو خلعت خسروانی فگند ز تخت و کلاه و ستام و سمند به ایرانیان داد بسیار چیز سپاه دگر را درم داد نیز سپاه برادرش را همچنین بسی چیز بخشید و کرد آفرین سوی شاهشان کرد یکسر گسی روان شد ز...
برابر همی بود با سال هشت سواری شتابان برآمد ز دشت یکی نامه از تور شوریده هوش که چندین چه باشی تو در بند کوش که ایرج ز ما باژ جوید همی سخن های بیهوده گوید همی نماید به ما بر همی مهت...
چنین گفت گوینده باستان که از راستان آمد این داستان که چون تور و سلم آن بدی ساختند که گیتی از ایرج بپرداختند به بیهوده شد کشته دست تور فریدون شد از خواب وز خورد دور رخ شاه فرخ شد از...
پسندیده آمد سخن های تور یکی نامه کردش دلارای تور سر نامه از تور و سلم سترگ به نزد جهاندیده کوش بزرگ بدان ای نبرده شه نامدار که با شاه ما را بد افتاد کار همان کرد با ما کجا با تو کر...
چو نزدیک کوش آمد آن تیزکوش برآن نامه بر کوش بنهاد هوش چو گفتار آن هر دو خسرو شنید ز شادی تو گفتی دلش برپرید فرستاده را شادمان پیش خواند در آن نامور پیشگاهش نشاند بپرسید از آن نامدا...
فرستاده تور شد پیش تخت بدو گفت کای شاه فرخنده بخت به فر تو این کارها شد تمام ز کوش دلاور برآمدت کام فرستاد با من یکی استوار بدان تا بجوید دل شهریار به سوگند و پیمان بگوید درست که د...
بدو گفت کای مایه سنگ و هوش تو هیچ آگهی داری از کار کوش که من چون همی آمدم با سپاه به ره بر یکی سنگ دیدم سیاه بر او پیکری زشت کرده بپای نبشته ست بر دست او رهنمای که این پیکر کوش شاه...