بخش ۳۵۲ - سخنان پیر فرزانه با کوش دربارهٔ آفریدگار جهان و جهانیان
بدو گفت این خود نشاید شنود خداوند را ره ندانم نمود گرت ره نمایم بدین گمرهی خداوند من باشم و تو رهی اگر تو خداوندی ای تیره هوش چرا برنداری تو دندان و گوش نبایستی این از بنه آفرید کن...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
بدو گفت این خود نشاید شنود خداوند را ره ندانم نمود گرت ره نمایم بدین گمرهی خداوند من باشم و تو رهی اگر تو خداوندی ای تیره هوش چرا برنداری تو دندان و گوش نبایستی این از بنه آفرید کن...
ز گفتار او کوش شد شادمان فرود آمد از اسب هم در زمان فرود آمد از بام فرزانه تفت در خانه بگشاد و خود پیش رفت فراوانش بنواخت و بستود و گفت که با جان پاکت خرد باد جفت نباید که اندیشه د...
وزآن پس بدان راه دانش نمود ز دانش دلش روشنایی فزود به ده سال خواندن بیاموختش روان از نبشتن برافروختش پزشکی و راز سپهر بلند بدانست یکسر که چون است و چند ز نیرنگ و طلسم وز افسون دگر ...
بدو گفت خواهی که از نزد من کنون بازگردی از آن انجمن که گر زندگانیت مانده ست بیش نمیری تو بی نام و فرزند خویش بدو گفت خواهم که باشدت رای که این مهربانی تو آری به جای بدین از تو دارم...
چو گیتی سیه گشت همرنگ دود ستاره یکی روشن او را نمود بدو گفت کاین را گذرگاه کن فرود آی روز و به شب راه کن تو یک هفته در بیشه می دار رنج که بر نگذرد روز بر بیست و پنج که باز آن به آب...
شب آمد درآمد به اسب سمند دو دیده به روشن ستاره فگند به شب چون پلنگان همی تاختی چو روز آمدی خواب را ساختی چو روزش گذر کرد بر بیست و پنج به شهر هواره برون شد ز رنج چهل بود و شش سال ت...
وزآن پس بتان را بدان چهره کرد که فرزانه او را از آن بهره کرد چنین گفت پس بر سر انجمن که از زیردستان ما مرد و زن نخستین به یزدان نیایش کنید پس آنگاه ما را ستایش کنید که او کردگار اس...
مگر شاه جابلق کاو نامه ای فرستاد بر دست خودکامه ای که شادان شدم زآنک شاه جهان به یزدان رسید و بدیدش نهان چو دریافت فرمان و دیدار اوی همه خوبکاری بود کار اوی به مردم رسد زو بسی نیکو...
ز بیم بداندیش کوش آن گروه گریزان همه ساله در دشت و کوه گهی چون پلنگان به که در دوان گهی چون نهنگان به دریا روان بدین رنج و سختی همی زیستند زمان تا زمان زار بگریستند چو بگذشت ششصد ب...
چو کوش جهاندیده نامه بخواند همانگه سپه را بدان مرز راند یکی کشوری دید چون یک جهان درخت برومند و آب روان ز موران بپرداخته سربسر ز خاکش گسسته پی جانور دژم گشت وز روم وز خاوران بیاورد...
چو برگشتن آراست شاه و سپاه زمین را ببوسید جابلق شاه ورا گفت کای شاه آزاده خوی نمانده ست کاری جز این آرزوی که در کشورم روستایی ست خوش در او مردمانی همه شیرفش همه ساله از آب تنگی دژم...
یکی کرد صندوق رویین بساخت دگر نغز فواره ای برفراخت یکی قفل پولاد برزد بر اوی که نتوان گشادن کس از هیچ روی چو پردخته شد کوش از آن آگهی یکی جوی بنهاد بر هر دهی پس آن ژرف صندوق را جای...
به راه بیابان به جایی رسید که آبی که بود ایستاده بدید کسانی که مصروع بودند و سست به دل ناتوان و به تن نادرست همه خنده ای خوش بر ایشان فتاد به آب اندر افتاد مانند باد چو مرده در آن ...
وز آن جایگه کوش ره برنوشت یکی گرد آن پادشاهی بگشت به شهر ظرش چون به دریا رسید پس آباد و خرم یکی شهر دید در او گنبدی ساخت هشتاد گز همه سنگ خاره نه چوب و نه گز بتی ساخت بلور بر چهر خ...
دگر شارستانی ست از سیم ناب به شکل عقابی سر اندر سحاب که اندازه زآن بر نشاید گرفت طلسمی بزرگ است و جایی شگفت یکی نغز سیمرغ پرداخته ز سیم سپید از برش ساخته ز هر روی ده روزه ریگ روان ...
یکی چارطاقی به نزدیک شهر شده زهر آن شهر از او پادزهر برآورده دیوارش از زر پاک نه چوب و نه سنگ و نه خشت و نه لاک ز زر بر نهاده بر او چار در دو در سوی خاور دو را باختر سوم بر جنوب و ...
جهاندیده گوید که بنیاد این فگنده ست ماهنگ دارای چین دگر گفت کآن کوش پیشین نهاد ندارد کس آن روزگاران به یاد نداند جز از راز داننده کس که اوی است داننده راز و بس
به افریقیه اندر دو کوه است باز یکی پست بالا و دیگر دراز بفرمود تا در میان دو کوه برآورد استاد دانش پژوه طلسمی دگر ساخت داننده کوش تو این داستان ها به دانش نیوش به دو روی بر دو منار...
وز آن پس جهاندیده کوش سترگ رها کرد راه بد و خوی گرگ چو بر گرد آن پادشاهی بگشت به فرمان او شد همه کوه و دشت ز هر کشوری ساو و باژ آمدش که هر ماه گنجی فراز آمدش ز مغرب سوی قرطبه بازگش...
چو از هیچ سو کوش دشمن ندید سپه را سوی پیلگوشان کشید بکشت و بیاورد از ایشان بسی ببخشید از آن بهره بر هر کسی از ایشان یکی دختری یافت کوش به خوشی چو جان و به پاکی چو هوش به غمزه همی ج...
دگر روز چون آتبین با سپاه ز بهر شکار آمد آن جایگاه از آن بیشه آواز کودک شنید به نزدیک او تاخت او را بدید فرو ماند خیره ز دیدار اوی روانش پر اندیشه از کار اوی همی هر زمان گفت با خوی...
ز بس لابه کاو کرد دادش بدوی زنش سوی پروردن آورد روی گهی کوش و گه پیل دندانش خواند که هر دو همی جز به پیشش نماند به فرهنگ دادش چو شد هفت سال برآورد کودک همه شاخ و یال برآمد دو سال و...
نماید همی کاین جهان یک دم است اگر شادکامی وگر خود غم است به یک دم زدن نیست خواهی شدن به نیکی به آید همی دم زدن تو چندان به کاخ اندری کدخدای کجا با تو دارد روان تو پای چو جان گرامی ...
کس اندر جهان جاودانه نماند تو را پیش یزدان بهانه نماند تن تو به سان سپه ساخته است ز دانش درفشی برافراخته است همه مایه تن به مغز اندر است که تن چون سپاه است و سر کشور است اگر کم شود...