بخش ۴ - رزم رستم تور با لشکر شاه بهمن و رسیدن برزین آذر را
چو برزین در آن بیشه شد با سپاه ز تنگی پراکنده تر شد سپاه پیاده ز گیلان یکی نیکمرد به رستم به بیشه درون بازخورد ازو خوردنی خواست آن نیکمرد سر سفره بگشاد و رفتی نکرد برون کرد نان چند...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
چو برزین در آن بیشه شد با سپاه ز تنگی پراکنده تر شد سپاه پیاده ز گیلان یکی نیکمرد به رستم به بیشه درون بازخورد ازو خوردنی خواست آن نیکمرد سر سفره بگشاد و رفتی نکرد برون کرد نان چند...
سر کوه چون مغفر زر نهاد شب تیره جوشن ز تن برگشاد تبیره برآمد ز هر دو سپاه رخ بددلان چون رخ پرگناه کشیدند صف از دو رویه سپاه به سر برنهادند گردان کلاه برآمد ز گردان ایران غریو همه د...
که این نامه از رستم تیزچنگ بر شاه کشمیر باهوش و سنگ خرد پرور و گرد آزاده خوی دلیر و سرافراز و پرخاشجوی تو آگاهی ای شاه روشن روان ز پیمان میان من و هندوان از این پس که دیدند گنداوری...
به پاسخ چنین گفت کای گرگ پیر تو را گفت یزدان که هرگز ممیر برآمد تو را سالیان هشتصد به گیتی فراوانت کردار بد کنون گاه آنست گردی هلاک شود روی گیتی ز تخم تو پاک نه از تیغ من گشت خواهی...
یکی روز ناگاه سالار چین یکی تاختن کرد بر آتبین ز بیرون بیشه بدو باز خورد برآمد ز ناگه ده و دار و برد فزون آمد از چینیان ده هزار ز ایرانیان بود سیصد سوار یکی رزم ناگاه پیوسته شد تنی...
چو شاه آتبین را چنان دید کوش برآورد مانند تندر خروش کمان داشت و ده چوبه تیر خدنگ نبودش سلیحی جز این خود به چنگ بدان ده بیفگند ده نامدار ز چینی دلیران خنجرگزار غمی شد ز ترکش چو تیرش...
فرستاد و مر کوش را پیش خواند ببوسید و نزدیک خویشش نشاند بدو گفت کای نیک فرزند من گرامیتر از خویش و پیوند من تو آن کردی امروز با دشمنم که خشنود گشت از تو جان و تنم ببخشید چندانش از ...
سپه را بدو داد هنگام خواب به رفتن گرفتند گردان شتاب چو یک نیمه از شب گذر کرد کوش بزد نای رویین برآمد خروش دلیران به شمشیر بردند دست ز خواب گران چینیان نیمه مست یکی بر ره بیشه آورد ...
وز آن روی چون لشکر آمد به چین دل شاه چین گشت از ایشان به کین بدو کرد سالار لشکر گله که دشمن به چنگ آمد و شد یله که سستی نمودند لشکر به رزم شب آمد همه خواب جستند و بزم چو دشمن در آن...
وز آن لشکر خویش کآورده بود که ضحاک با او برون کرده بود گزین کرد شمشیرزن سی هزار سواران کین و دلیران کار به نیواسب داد او سپاه گران که فرزند او بود و تاج سران جوانی که تا بود گردان ...
گذرگاه بگرفته بود آتبین پر اندیشه گشت از سپهدار چین چنین گفت با کوش و با لشکری که ما را دگرگونه شد داوری چو کشتی فروان شود ساخته شود بیشه از مرد پرداخته ز چین لشکر آید دگر بی گمان ...
نگه کرد در کار گردان سپهر که چون گشت خواهد همی ماه و مهر چنان سخت پیروز دید اخترش که شیری شود هر یک از لشکرش ز شادی تو گفتی برآمد ز جای همی گفت کای داد ده یک خدای دل رادمردان تو آر...
بماندند از آن نامور سه هزار سواری که بود از در کارزار تنی چند خسته نمرده تمام به لشکر رسیدند هنگام شام ز لشکرگه چینیان غلغلی برآمد که آشفته شد هر دلی شبی بود با هول چون رستخیز همی ...
وز آن روی لشکر چو آمد به چین یکایک نهادند سر بر زمین که شاها ز دوزخ یکی دیو رست بیامد همه سروران را بکشت هر آن کس که از ما مر او را بدید دلش بی گمانی ز تن برپرید که رویش یکی هول بد...
فزون گشته ده سال تا روزگار برآشفت بر نامور شهریار سر تاجداران ملکشاه شاه از آنگه که شد سوی آن بارگاه جهان همچو دریا درآمد به جوش ز تیغ سواران فولادپوش به هر کشوری تیغ بارانش تیر ز ...
سر داد پیغمبر پاکدین اگر خواستی گنج روی زمین بر او آشکارا شدی بی گمان بر او زر بباریدی از آسمان کسی کاو نهاد از بر عرش پای همان برتر از قاب قوسینش جای عنان کش بود پیش او جبرییل ببی...
برفت و بدید او دو شیر دژم به زیر درختی نشسته بهم بیامد به سالار ایرانیان که آنک نشسته دو پیل ژیان سپهبد ز شادی در آمد به اسب بیامد به کردار آذرگشسب چو برزین آذر سپه را بدید سر انگش...
وز آنجا بشد بهمن سرفراز به لشکرگه خویشتن رفت باز پشوتن که او را سپهدار بود طلایه برون کرد و هشیار بود نیارست خفتن کس از بیم زال ز بیم فرامرز با برز و یال چو یک ماه بگذشت از آن روزگ...
بدین سان همی رفت بر راه دور همین تا در آمد به ایوان صور پس آنگه خبر شد سوی شهریار که آمد ز رستم یکی نامدار بفرمود پس شه که راهش دهند به نزدیکی تخت بارش دهند بیامد پس آنگاه سالار با...
چو دریای چین فرش زنگارگون بپوشید بر دشت دینارگون همه برنشستند شاه و سپاه سوی شهر کشمیر تازان به راه سواری دوان رفت زی ناسیا بر آن نامور مرد با کیمیا یکی کار کردی که آن کس نکرد برآو...
یکی دانشی مرد دستور شاه پدر گشته بر دست جم بر تباه کجا نام دستور به مرد بود ز خون پدر در دلش درد بود چنین گفت کای نامبردار شاه همی خویشتن کرد خواهی تباه نشاید به تو دشمن آن کرد بیش...
وز آن سوی رود از پس کارزار فرستاده بود آتبین ده سوار نشانده همه بر درخت بلند که ناگه ز دشمن نیاید گزند یکایک چو دیدند ناگه سپاه سوی آتبین بر گرفتند راه که روی هوا سرخ و زرد و بنفش ...
شه چین چو با لشکر آن جا رسید چنان ساخته آتبین را بدید هم از پشت شبرنگش آواز داد که ای بدکنش ریمن بدنژاد در این بیشه چندی توانید بود چو آمد زمانه ز چاره چه سود سوی ره شتابد ز سوراخ ...
شب تیره گیتی چو یکسان نمود برفت آتبین با سپاهش چو دود به لشکرگه آمد به نزدیک کوه بخواند آن زمان کوش را از گروه چو بنشست با او در آمد به راز که هست این سپاهی گران رزمساز نگویی مرا ت...