بخش ۷ - نامه فرستادن زال پیش برزین پسر فرامرز
یکی نامه ای او به برزین نوشت فراوان بدو اندرون خوب و زشت سر نامه از پیر فرتوت مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد ز دستان که سالش بود هفتصد گذشته به سر بر بسی نیک و بد بدان ای سرافراز ف...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
یکی نامه ای او به برزین نوشت فراوان بدو اندرون خوب و زشت سر نامه از پیر فرتوت مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد ز دستان که سالش بود هفتصد گذشته به سر بر بسی نیک و بد بدان ای سرافراز ف...
یکی نامه کرد آنگهی شهریار به گردان پر از رنگ بوی و نگار سر نامه از شاه گیتی نمای به نزدیک گردان کشورگشای همان باشد اکنون شما را درست که دل را ز کینه بخواهیم شست درستست نزد شما گوهر...
همان شب یکی بزمگه ساخت کوش برآمد خروشیدن نای و نوش به روی پسر جام می کرد یاد به دیدار و رویش همی گشت شاد اگر چند فرزند را روی زشت به چشم پدر روی او چون بهشت چو سرمست گشتند گردان ز ...
از ایرانیان کودکی نیکدل که خورشید گشتی ز رویش خجل که با کودکان دگر آتبین ببخشیده بد کوش را پیش از این از آن کودکی بود پیشش بپای شنید آن همه بند و نیرنگ و رای چنان دشمنی بر دلش کرد ...
همان گه بفرمود تا زآن گروه تنی صد شدند از بر تیغ کوه همی راه دشمن نگه داشتند خروش از بر چرخ بگذاشتند همان شب یکی کنده فرمود شاه کشیدند بیل و تبرها به راه بر آن ره یکی کنده کردند ژر...
سر ماه چون ماه نو شد پدید همه دامن کوه لشکر کشید بیاورد کوش از یلان شش هزار دلیران و گردان خنجرگزار همی گشت بر کوه تا چون کند که بر آتبین بر شبیخون کند به کابل ز ناگه به کنده رسید ...
بدو گفت کای دیو چهره به رنگ نداری مگر داستان نهنگ نهنگی ز دریا بیفتاد و رفت مر او را یکی ساروان برگرفت ز سرما شده خشک و بسته دو لب گذشته بر او ماه دی روز و شب بر اشتر نهاد و بپوشید...
بدو گفت کوش ای سبک مایه مرد به گرد در پادشاهی مگرد تو تا من نبودم چو روباه لنگ نبودت شب و روز جایی درنگ همه روز با بیم بگذاشتی شب از جای دوشینه برداشتی نبودت خورش سال و مه جز شکار ...
بدو آتبین گفت کای تند مرد زبان تو مغز مرا بنده کرد بدان گه که بابت بیفگند خوار به بیشه درون زار و بیچاره وار اگر من تو را اندر آن تیره خاک رها کردمی گشته بودی هلاک نه امروز بودی تو...
بدین سان که داری دلی گشته ریش یکی تیر کرد او برون را به پیش زمانی بگردیم و بازی کنیم بدین دشت کین اسب تازی کنیم ببینیم تا چون برآید نبرد زمانه کرا اندر آرد به گرد اگر تو کشی کین فر...
بدو آتبین گفت دادی تو داد از این بیش گفتار دیگر مباد سپه باز گردان تو ایدر بپای که با تو بکوشم به زور خدای بفرمود تا بازپس شد سپاه سوی لشکر خویشتن رفت شاه بپوشید خفتان و ساز نبرد د...
بگفت این و شد تا به نزدیک کوش بر او حمله آورد چون شیرزوش چنان هردوان بر هم آویختند کز اسبان همی خون و خوی ریختند گهی این برآن و گهی آن بر این گهی آن به تندی گهی این به کین نهیب از ...
به نام شهنشاه گیتی گشای فریدون به دانش سکندر به رای گیومرث نام منوچهر چهر سیاوخش دیدار هوشنگ مهر فرامرز گردن فریبرز بال تهمتن دل زال تن سام یال چو موبد به دین و چو کسری به داد ز تخ...
به هنگام پیوستن کارزار پیاده برآرد ز دشمن دمار چو زرین سپر برزد از چرخ سر بیاراست روی زمین را به زر بیالود دریا به زر آب ها بیفکند کهسار سنجاب ها سپه شد روان سوی ساری به جنگ به منز...
بفرمود تا رفت پیشش دبیر قلم خواست با مشک و چینی حریر به رستم یکی نامه فرمود شاه نخست آفرین بر خداوند ماه خداوند پیروزی و راستی نیاید از او کژی و کاستی نگارنده هر سیاه و سفید ازویست...
همانگه که شد در سراپرده شاه نشاند او نویسنده در پیشگاه یکی نامه فرمود پر خشم و کین به نزدیک تیبال شاه زمین چو مشک از دهانش برافکندنی چنین گفت کاین نامه از شاه کی سر سرکشان بهمن اسف...
به بهمن یکی پاسخ نامه کرد که ای شاه با فر و با دار و برد تو شاهی و ما بندگان تو شاه نداریم جز رای و راهت نگاه تو فردا که گردان کشیدند صف همه نیزه و تیغ و زوبین به کف فرامرز را پیش ...
گریزان شد از بیم جان زی سپاه همی تاخت او تا بر اسب شاه سپاهش دگر باره بشتافتند مر او را چنان خسته دریافتند بر اسبش نشاندند بردند تیز چنان لشکری ز آتبین در گریز ببستند پس خستگی هاش ...
ستاره چو گشت از هوا ناپدید سپیده ز سیماب لشکر کشید خروش آمد از دیده کوهسار که شاها سپه را تباه است کار که از چین سپاهی پیاده رسید که شد بیشه از تیغشان ناپدید بپرسید خسرو از آن دیده...
چو هور از بر کوه زیور نهاد سپاهی سوی کوهیان سر نهاد زمین آسمانگون ز پولاد تیغ ز گرد سپه بر سر کوه میغ خروش پیاده رسیده به ماه رخ شید تیره ز خاک سیاه سپه چون سوی کوهپایه رسید از ایر...
یکی روز بس کاروانی شگرف ز ماچین گذر کرد بر کوه ژرف سوی آتبین بردشان مرد راه ز بازارگانان بپرسید شاه کز ایدر به ماچین چه راه است و چند چگونه چه نام است شاه بلند بر این چارپایان چه د...
دبیر خردمند را پیش خواند وز این در سخن ها فراوان براند به ماچین یکی نامه فرمود شاه به پیش بهک خسرو نیکخواه به نام خداوند پروردگار توانا و روزی ده و کردگار کند هرچه خواهد که هستش تو...
بفرمود تا پیشش آمد دبیر جوانی خردپرور تیزویر یکی پاسخ نامه فرمود شاه به نام خداوند خورشید و ماه شب تیره از ماه روشن کند زمین را ز خورشید جوشن کند بهار آرد از مغز سرما برون جهانی بی...
یکی روز به مرد دستور گفت که با جان شاه آفرین باد جفت بدین جای بیکار بودن چه سود که بود آن که با کوه رزم آزمود گر از بیم دشمن نیاید به زیر تو را دل نیاید از این بیشه سیر ز دشمن زمین...