بخش ۱۷۴ - نامهٔ کوش به طیهور به مکر و فریب
چو آگاه شد کآتبین شد درست به طیهور پرداخت و بر چاره جست یکی نامه فرمود با مهر و داد نخست از همه نام خود کرد یاد ز دارای خاورشه شیرگیر به شاه بسیلا هشومند پیر بدان ای سرافراز شاه دل...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
چو آگاه شد کآتبین شد درست به طیهور پرداخت و بر چاره جست یکی نامه فرمود با مهر و داد نخست از همه نام خود کرد یاد ز دارای خاورشه شیرگیر به شاه بسیلا هشومند پیر بدان ای سرافراز شاه دل...
وزآن پس یکی ترجمان را بخواند نهانی سخن چند با او براند بدو گفت امشب تو با رود و می به نزد فرستاده رو تیز پی ببین و سخن گوی با او بسی ز شاه و ز سالار وز هرکسی وزآن پس بپرسش که چون ا...
ز دریا چو بر شد فرستاده مرد همان گه ز پیش وی آهنگ کرد بیامد همه کوش را بازگفت دل کوش مانند گل برشکفت مر او را نهانی بسی چیز داد در نیکبختی بر او برگشاد چو روز آمد آن مرد رنجور را ف...
وز آن جایگه شادمان گشت باز به نزدیک طیهور گردنفراز چو دستور طیهور پاسخ بخواند وزآن مردمی هاش خیره بماند فرستاده از هرچه گفت و شنید همه پیش طیهور کردش پدید دل شاه طیهور از آن شاد شد...
چو برداشت کوش از میان کین و جنگ نمود اندر این روزگاری درنگ نکرد او به کار بسیلا نگاه وز او ایمنی یافت طیهور شاه همی گشت با لشکری سال چند چو شد پادشاهی همه بی گزند یکی مایه ور مرد ب...
به بر چون برافگند گردون گره به بر درکشیدند گردان زره سوی دسته تیغ بردند دست سر هر ده از تن بریدند پست بسی خار و خاشاک برتوختند بلند آتشی را برافروختند فروغ از سر کوه پرتاپ شد همی ر...
جهانجوی از آن کار دل تنگ کرد که با یکدگر لشکرش جنگ کرد دگر روز با تندبر شهریار چو فرزانه و پارس پرهیزکار پیاده برفتند با ده غلام بدان قبه اندر نهادند گام برابر برآورده ایوان چهار ب...
سر نامه از زال بسیار سال که گردون ورا کرد بی پر و بال از او چرخ بستد همه فر و زور شد از گشت گردون ورا تیره هور به نزد نبیره فرامرز گو که در نیمروز است او پیشرو بدان ای پسر کاین جها...
یکی نامه کرد او به نزدیک تور به نام خداوند خورشید و نور سر نامه از شاه ایران زمین به نزدیک رستم سوار گزین سزای بزرگی و خوبی و گنج که از ما بگرداند این درد و رنج بسی در تن خویش کردم...
یکی پادشاهی افریقس است که پند همه خسروان او بس است پدرش ابرهه شاه والانسب اگر دولت ارش رانی لقب همه باختر زیر فرمان اوی رمان دیو از تیغ بران اوی به مغرب برآورد شهری تمام که دستورش ...
سپیده دمان پارس و شاه دلیر برفتند تا پیش میدان چو شیر چو مرد فرستاده آنجا رسید مر او را بدید و بر شه دوید که هست ایستاده همان جا که دوش نهاده به گفتار خواننده گوش بفرمود کو را ببار...
بفرمود پس تا سپه را بخواند که اندر جزیره سواری نماند همی لشکری آمدش بیست روز سواران گردنکش نیوسوز بفرمود کز شهریا استوار به شهر بسیلا کشیدند بار سپه عرض کرد او سه پنجه هزار گزیده د...
وزآن روی طیهور با آن سپاه بر آنسان برابر نشسته سه ماه همه شهرها سخت کرد استوار به کنده در افگندشان رودبار شد انبار خانه بسیلا چنان که در شهر شد تنگ جای زنان کسی را که بیکار و درویش...
بیاراست لشکر دگر روز کوش به زیر آمد از کوه و بر شد خروش به لشکرگه اندر سپه را ندید از آن شادمانی دلش برپرید همی گفت دشمن گریزان ز پیش چنان است چون مرده از دست خویش به لشکرگه شاه طی...
وز آن جایگه لشکر اندر کشید چو از دور شهر بسیلا بدید به گردون رسیده یکی باره بود تو گفتی که سنگی به یک پاره بود سر برجش ایمن ز زخم کمند ز پرواز تیرش سرف بی گزند سوی کنگره ش نارسیده ...
ز ناگه برآمد سواری ز راه یکی نامه دادش به ضحاک شاه که گشت آتبین کشته با دو پسر از ایران سوی ما رسید این سه سر ز شادی به جوش آمدش مغز و هوش فرستاده را خلعتی داد کوش سپه را بفرمود تا...
بترسید طیهور و نومید شد شب و روز لرزنده چون بید شد سگالش همی کرد با مهتران که او را دهد گنج و هم دختران چو نومید شد مردم از روزگار ببخشایدش بی گمان کردگار همی تا ببندی میان را کمر ...
از ایشان چو بشنید طیهور گفت که این بدگهر باد با درد جفت مگر دشمنی زو کشیده ست کین وز او بستده تخت ماچین و چین وگرنه همی دام یازد به راه مرا تا به هامون کشد با سپاه یکی لشکر گشن هم ...
ز ناگه بیامد سر ماه نو فرستاده مادر شاه نو فرارنگ کاو دخت طیهور بود که از تخت یک چند رنجور بود نبشته چنین بود دست دبیر که فرخنده شاها تو رامش پذیر که فرزند من فر خجسته نهاد فریدون ...
چنین است کار جهان کرد کرد گهی تندرستی بود گاه درد گهی شادمانی و گاهی غمان میان غم و شادیش یک زمان غم و شادمانیش چون درگذشت چو بادی بود کاو سبک برگذشت چو در کارها ژرف بربنگری دراز ا...
کنون ز آتبین چون بپرداختیم ز کوش و فریدون سخن ساختیم ز گوینده چون بازجستم سخن مرا گفت از این داستان کهن که طیهور چون کار کشتی بساخت ز دریا بسی بادبان برفراخت بفرمود تا پیش او شد سپ...
چو پوینده از پیش دستان برفت شتابید نزد فرامرز تفت ازو نامه بستد فرامرز راد بخواند و ببوسید و بر سر نهاد ز دیده ببارید خونابه چند ز بهر نیا تنگدل بود چند دریغا همی گفت ازین سوز چند ...
همان داستانی دگر یار اوی ز کردار دقیانس و کار اوی وز آن هفت تن همنشست و ندیم که بودند اصحاب کهف و رقیم یکی کوه بینی رسیده به ابر همه جای شیر و پلنگان و ببر به نزدیک طرطوس رسته چنان...
همه شب دو لشکر همی ساز کرد چو خورشید بر چرخ پرواز کرد برآمد غو کوس و آوای نای سپهبد به اسب اندر آورد پای دو لشکر به یکدیگر آورد روی همه رزمساز و همه کینه جوی سپه چون ز هر سو رده بر...