بخش ۱۹ - نامه فرستادن لؤلؤ به نزدیک نصر حارث
رسیدند روزی دگر ده سوار ز لؤلؤ یکی نامه زی شهریار سر نامه از شاه ایران زمین خداوند تخت و کلاه و نگین خداوند مرز جنوب و شمال به درد اندر از وی دل بدسگال سوی نصر حارث سپهدار شام ز ما...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
رسیدند روزی دگر ده سوار ز لؤلؤ یکی نامه زی شهریار سر نامه از شاه ایران زمین خداوند تخت و کلاه و نگین خداوند مرز جنوب و شمال به درد اندر از وی دل بدسگال سوی نصر حارث سپهدار شام ز ما...
به دریا سوی مرز ماچین شتافت کرا از جزیره بدان مرز یافت ز هرگونه ای دادشان برگ و ساز به سوی جزیره فرستاد باز سه سال اندر آن مرز ماچین و چین بر و بار برداشت پاک از زمین ز تخم بهک هرک...
چنین هفت سال اندر این کار شد جهاندیده طیهور بیمار شد سری را ز گردان نگونسار کرد بدان لشکر گشن سالار کرد پس از مرز ماچین چو برگشت شاه در آن دردمندی بماند او دو ماه چو ماه سه دیگر در...
فریدون فرخ در این سالیان کمربند نگشاده بود از میان همی جست ضحاکیان را درشت از ایشان همی هرکه را یافت کشت یکایک بکند از بن و بیخشان ز فرتر گرفتند تاریخشان همی پانجده سال در دشت و کو...
از ایشان چو دیگر نیامد به دست بیامد به تخت مهی برنشست به مژده نوندی فرستاد تفت به نامه به طیهور گفت آنچه رفت چو مژده به کوه بسیلا رسید ز طیهور نامد نشانی پدید به جایش جهانجوی کارم ...
در گنج های پدر کرد باز فراوان برون کرد از آن گنج و ساز بیاورد سالار فرخنده بخت ز گنج پدر شایگانی سه تخت یکی تخت پیروزه بود آن که کوش فرستاد نزدیک طیهور زوش زبرجد یکی تخت دیگر گزید ...
چو کارم چنین خواسته کرد راست دبیری خردمند را پیش خواست سر پاسخ نامه کرد آفرین بدان کآفرید آسمان و زمین سرآرنده بر بندگان درد و رنج نگارنده هفت در هفت و پنج از اوی است کام و خرام و ...
فرستاده برداشت آن خواسته یکی کاروانی شد آراسته همی رفت تا شهر آمل رسید فرود آمد و خیمه ها برکشید فرستاده شاه شد پیش شاه سخن راند از کارم نیکخواه که چون من رسیدم شتابان ز کوه شده بو...
همی خواست تا لشکری گشن زوش سوی چین فرستد به پیگار کوش نبودند بر در بسی سروران دلیران جنگی و گندآوران کزان پیش بودند هر سروری سوی دشمنی رفته با لشکری سپهدار قارن شده سوی روم سپاهی ک...
پس از بهر کارم بیاراست نیز سزاوار شاهان ز هرگونه چیز ز تن جامه خویش وز سر کلاه فرستاد زرین یکی تاج و گاه درفش کیانی و تیغ به زر ز گوهر یکی خسروانی کمر یکی زنده پیلی همانند شیر به ح...
بفرمود نستوه را تا سپاه از آمل برون برد و برداشت راه سه روز و سه شب لشکر آمد به دشت ز گردون فغان یلان برگذشت چهارم تبیره سپیده دمان بغرید و شد نای رویین دمان ز منزل به منزل درفشان ...
به گردان بفرمای و بر لشکری هر آن کس که دارد ره مهتری بفرمود تا سه هزاران سپاه هم اندر شب آگاه کردند شاه هزار از بزرگان کشور خدای هزار از دلیران کشور گشای هزار از غلامان زرین کمر به...
فرامرز را چون رسید آگهی رخ لعل او شد به رنگ بهی در آمد به نزدیک دستان سام چنین گفت کای باب فرخنده نام ببینی که این بهمن دیوزاد به کین پدر روی زی ما نهاد سپه کرد و بگذشت بر هیرمند س...
چو بنشست بر تخت شاهنشهی نهاده چو بر سر کلاه مهی بزرگان ایران زمین را بخواند فراوان سخن های نیکو براند چو دستان و چون رستم پیلتن چو جاماسب دانای آن انجمن پشوتن که پرمایه دستور بود ک...
بدین سر همه دانش آموز و بس که جز دانشت نیست فریادرس به دانش به یزدان توانی رسید چو دانش جهان آفرین نافرید درختی ست دانش به پروین سرش همه راستکاری ست بار و برش که سرمایه مرد دانش بو...
پذیره محمد سر راستان کزو شد جهانی پر از داستان به یک شب دو گیتی سراسر بدید پس آنگه سوی قاب قوسین رسید براق اسب بد جبرییلش دلیل سخن هاش با کردگار جلیل فراوان بدیدند از او معجزات شکس...
همه دشت از مرد پولادپوش همه کوه و صحرا غلامان زوش چو از بیشه نزدیک رود آمدند به هامون یکایک فرود آمدند یکی نامه فرمود بهمن به صور به نام خداوند خورشید و نور خداوند کیوان و ناهید و ...
تو را بانوی شهر ایران کنم بدان بدکنش تیرباران کنم وفا برگزین تا بیابی وفا جفا بیند آن کو نماید جفا چو آگه شد از کار فرخ همای که بهمن به پیوند او کرده رای بفرمود تا پس پرستنده مرد ز...
سر نامه نام توانا خدای جهاندار نیرو ده رهنمای خداوند پیروزی و نام و کام رساننده او بندگان را به کام ازو آفرین باد بر زال زر جهان پهلوان مهتر پر هنر روان باد بر کام او چرخ پیر خلیده...
دگر داستان پلاطس به روم که خون مسیح از بنه داشت شوم ز کردار او بازگویم نشان یکی قیصری بود بر سرکشان بدان گه که آشفته شد بر زمین گروه یهود از مسیح گزین یکی ناسزا گفت از او هر کسی ز ...
همانگاه خالد برفت از سپاه همی رفت تا هم بر قلبگاه بگردید پیش و پس و چپ و راست باستاد و آنگه هماورد خواست همانگه برو شد شه پشتکوه که از گرز او کوه گشتی ستوه گرانمایه را شرم زن نام ب...
فرستاده روز و شبان ره برید به ماچین به نزدیک کارم رسید چو آگاه شد کارم از مرد راه وزآن چیز کاو را فرستاد شاه از آن شادمانی برآمد ز جای به شولک ز تخت اندر آورد پای پذیره شد او با بز...
یکی نامه فرمود نزدیک کوش همه داوری و همه جنگ و جوش که دانم که آگاه گشتی ز کار که چون بست ضحاک را شهریار شنیدی که با دیوسازان چه کرد کز آن تخمه یکسر برآورد گرد به بندی که آن مارفش ب...
یکی پاسخ نامه فرمود و گفت که با مغز مردم خرد باد جفت سخن های بیهوده گفتن چنین ز راه خرد نیست و آیین و دین نه با داد و با راستی در خورد نه بپسندد آن کس که دارد خرد ز شاه تو این نامه...