بخش ۱۱۴ - در بیان حکایت میرفندرسکی و کفار روم و فرنگ
آن شنیده ستی که میرفندرسک کش بود یا رب ختام روح و مسک در سیاحت بود در پهنای هند تا به شهری آمد از اقصای هند شهر آبادان چه فردوس نعیم ساکنانش لیک سکان جحیم سجده بت می نمودند آشکار ب...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آن شنیده ستی که میرفندرسک کش بود یا رب ختام روح و مسک در سیاحت بود در پهنای هند تا به شهری آمد از اقصای هند شهر آبادان چه فردوس نعیم ساکنانش لیک سکان جحیم سجده بت می نمودند آشکار ب...
آمد از بام و به گنبد پا نهاد اندر آنجا رو به کعبه ایستاد پشت بر بت روی بر بت آفرین کرد و دست انداخت بر حبل المتین چشمش اندر بتکده دل در حرم اندرون پرنور بیرون از ظلم گفت اقامت کرد ...
پیش آن شوریده افتادند خاک کی نجات ما ز هر عطب و هلاک عرضه کن اسلام بر ما زودتر دینمان از دست شیطان باز خر پس ز ترسایان فزون از صدهزار ملت اسلام کردند آشکار گفت آن شوریده با یاران ک...
گفت با وی از پس صد اعتذار کی وجودت گلشن دین را بهار گر کژی گفتم تورا نشناختم با زبردستی قماری باختم گفت ای شیخ این کژیها راست باد جان فدای آنکه یار ماست باد تا به فکر این کژی و راس...
هر رهی رفتن ندارد پای مزد ای بسی ره کاندران غول است و دزد رهبری باید طلب کردن نخست رهنمایی چابک و چالاک و چست کاروانی خواستن دور از نفاق کاروان سالارش از اهل وفاق ره سپردن بر درای ...
چشم جمله بر یکی از هر طرف تیر باشد بی حد و واحد هدف اینچنین فرمود آن آگاه حق شد برابر با نفسها راه حق راه حق باشد مقابل آشکار با نفسهای خلایق در شمار راهها بسیار و مقصدها یکی ست اخ...
یک خری افتاد و پای آن شکست جان آن از زحمت خربنده رست چونکه افتاد آن خر مسکین ز کار برگرفت از پشت آن خربنده بار در بیابانش به دام و دد سپرد بردباری های خر از یاد برد اهل دنیا را سرا...
ای خدا ای رهنمای گمرهان ای تو دانا هم به پیدا و نهان ای تو پیدا جز تو ناپیدا همه وی تو بینا جز تو نابینا همه ای منزه از چه و از چند و چون وی فزون از وهم و زاندیشه برون ای صفات ذات ...
آن زلیخا بود در این گفتگو کامد از دروازه بانگ طرقوا ره دهید ای قوم تا جان بگذرد شاه مصر و ماه کنعان بگذرد ره دهید ای خارها گلزارها ره دهید این نخل شکربارها گل به صحرا می رود از بهر...
جان ابراهیم و موسای کلیم جان عیسی و شه بطحا حریم هر گلی زان غیرت صد بوستان عطر گلهایش ز عطرستان جان نی دی آنجا راه یابد نی خزان نی ز باد است و نه از برقش زیان گلشنی بادش نسیم زلف ی...
گریه کرد از بس شعیب تاجدار روزهای روشن و شبهای تار هر دو چشمش کور و نابینا نشست باز دادش چشم سلطان الست آنکه او را دیده از آغاز داد کور چون شد باز چشمش باز داد داد چشمش هین به عبرت...
صبر گیرم آورم در آتشت گو چسان صبر آرم از خوی خوشت در عذابت گیرم آوردم شکیب چون بسازم با فراقت ای حبیب دایه ترساند ز آتش کودکان هین مکن بازی وگرنه ای فلان می گذارم آتشت بر دست و پای...
گریه هایم نی ز شوق جنت است نی ز شوق حوری مه صورت است جنت آن خواهد که جز جنت نیافت نور جنت آفرین بر وی نتافت باغ و جنت در بر او خرم است کو به بزم خاص تو نامحرم است حور و جنت دلکش و ...
آن یکی پرسید از سلطان دین جعفر صادق امام راستین شرح فردوس و کرامتهای آن شمه ای از وصف نعمتهای آن تا در او پیدا شود وجد و نشاط هم دل پژمرده یابد انبساط مشکل دنیا بر او آسان شود مرگ ...
روشن است این ای قلم بگذار باز رو به حال مؤمن اندر کاخ ناز چون که ماند آن بنده خاص خدا عهدی اندر عالم نور صفا نور آن را سوی خود جذاب گشت چون شکر در آب افتد آب گشت جامه عطار عطر افشا...
در ملک چون قدرت رفتن ندید حق تعالی آدمی را آفرید آن گروه قدسیان پاکزاد کز من ایشان را هزاران یاد باد هریکی دارد به یک منزل مقر کش از آن منزل نه یارای گذر از ملایک شد حکایت این کلام...
آن یکی می بود در شهری امیر اهل آن شهرش همه فرمان پذیر روز و شب در امر و نهیش اشتغال کوس مالامالش از ضیق نعال امر او نافذ چو سلطان ارسلان حکم او قاطع چو تیغ ایلخان روزگاری اندر آنجا...
ای خدا من رهروی ام ناتوان بی کسی وامانده ای از کاروان رفته همراهان و تنها مانده ای غیر درگاهت ز هر در رانده ای در بیابان تن به مردن داده ای دل به مرگ خویشتن بنهاده ای بینوایی مبتلا...
گفت یا رب یا رب ای دریای جود ای کمینه بخششت ملک خلود ای دو عالم رشحه ای از جود تو ملک دنیا جود خشم آلود تو گرچه من در بحر نعمای توام پای تا سر غرق الای توام ملک جاوید نعیم و وصل حو...
نافه ها و حله ها از نور پاک آورند از بهر او کاحسن فداک ای تو مهمان شهنشاه قدم خیز و در مهمان سرایش نه قدم ای تو مهمان سرای پادشاه خیز با صد ناز و رو آور به راه هین بیا دولت سرای شا...
کرد داماد آن نیای مهربان نوجوانی بس ظریف و نکته دان در ز گنج و گوهر زر باز کرد وان پسر را با زنی انباز کرد در شب دامادی آن پاک پور داد داد از عشرت و عیش و سرور در نثارش ریخت بس مرج...
گفت حق چون گریه ات از غم سرشت نی ز بیم دوزخ و شوق بهشت نی گریزانی ز آتشهای من نی گرایی سوی جنتهای من گریه های های های از بهر چیست دیده های خونفشان از بهر کیست کور گشت از گریه چشمان...
چون شنید این از شعیب آمد خطاب آمد از حق از پس چندین حجاب کافرین بر همت والای تو هشت جنت عرصه یغمای تو چون تو جز ما را فشاندی آستین ما گرفتیم آستینت ای گزین ما گرفتیم آستینت سوی خوی...
جمله را از بهر حق قربان نمود جمله را قربان آن سلطان نمود داده بود آن را خدای ذوالمنن مال و فرزندی چو اسماعیل تن آستین بر جمله افشاند از وفا در ره آن پادشاه ذوالبها یافت حق او را چو...