بخش ۲۷ - رنج و محنت اهل زرع و تجارت و ثروت
دیگری در کار زرع است و شیار نی شبش آرام و نی روزش قرار بگذرد گر در هوا فوجی جراد او همی خواند اعوذ و ان یکاد روز در کناسی و سرگین کشی شب ز بیم عاقبت دل آتشی کشت من امسال آیا چون شو...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دیگری در کار زرع است و شیار نی شبش آرام و نی روزش قرار بگذرد گر در هوا فوجی جراد او همی خواند اعوذ و ان یکاد روز در کناسی و سرگین کشی شب ز بیم عاقبت دل آتشی کشت من امسال آیا چون شو...
باز گردم بر سر آن داستان داستان طوطی و شاه جهان منتظر استاده آن طوطی به راه تا چه فرماید دگر آن پادشاه پادشه فرمود کای شیرین کلام آنچه باید گفت من گفتم تمام وقت رفتن شد کنون پرواز ...
پادشاهی بود در مغرب زمین جملگی مغرب زمینش در نگین کشورش معمور و گنجش بیکران حکم او نافذ بر اقطار جهان روز و شب در فکر صهبا و سرود فارغ از بازیچه چرخ کبود نوبتی آن پادشاه کامکار ران...
هرکه نزدیک من آید یک ذراع من روان گردم سوی او باع باع هرکه پیماید ره من میل میل من به فرسخ فرسخ آیم آن سبیل گر گنه آرید چون ریگ روان در برابر رحمت آرم صد چنان با شما باشد اگر جرم و...
از قضا فوجی ز زنگ تیره روی اندر آن شب هر طرف در جستجوی از کسان راه جستندی نشان تا قصاص خود مگر یابند از آن ناگهان گشتند با سلطان دچار در بیابان آن گروه دیوسار شه چنان دانست کایشان ...
بالله ار بشناسی ایشان را درست صد بیابان می گریزی جلد و چست آن یکی در ساحلی دامی نهاد آدم آبی به دامش اوفتاد پس گرفت او را و آوردش به ده آفرینش اهل ده کردند و زه چند روزی با دلی از ...
دیده آغازبین برکنده باد تا ابد از خاک و خارا کنده باد این سخن بگذار و سیم کن بیان گفت سیم آنکه اندر خاکدان هر گروهی بینی اندر خانه ای جمع گشته گرد یک دیوانه ای چونکه او را دنگ و اب...
آنچه خواهد بر تو فرزند و زنت کافرم گر می پسندد دشمنت با رفیق خود یکی گفت ای پسر کاشکی بکشد مرا شخصی پدر تا برم هم ارث و هم گیرم دیت از پدر بهتر بود این منفعت پاسخش داد آن دگر یک کی...
زنگیان را چون تصور کرده شاه دوستان مهربان نیکخواه گفت با ایشان سخنهای نهفت آنچه را نتوان بغیر از دوست گفت سر پنهان شهنشاه جهان زنگیان را زان سخنها شد عیان رشته ی آزرم خود بگسیختند ...
بد یکی طرار از اهل دوان رفت تا دکان بقالی روان پس به آن بقال گفت ای ارجمند گردکانت را هزاری گو بچند گفت ده درهم هزاری مشتری زودتر درهم بده گر می خری گفت صد باشد بچند این گردکان گفت...
دوزخی دان این خودی را ای رفیق دوزخی در وی مضیق اندر مضیق دوزخی پرکژدم و پر اژدها دوزخی کان را نباشد انتها چون خودی مر کافران را شد قرین شد جهنم هم محیط کافرین این سخن را گر همی خوا...
گفت اینست آنچه گویند آفتاب این همان خورشید با صد آب و تاب دیده ی آن مور کایام بهار می برآرد بال و پر روزی سه چار لیک بال ناتوان سست و مست کان نبتواند پریدن زان درست با پر خود لحظه ...
جان علوی پر زند بر هم همی تا مگر پرد به بالاتر همی سوی بالا بیند و گردن کشد بال و پر افشاند و بر خود تپد تن ولی چفسیده بر پاهای او پایهای آسمان پیمای او پایهایش را گرفته با دو دست ...
آن یکی را داد سلطان عزیز دست جلادی که خونش را بریز هین بریزش خون به تیغ آبدار هم سرش را زود نزدیک من آر جست از جا ترک جلاد و دوید دست او بگرفت بیرونش کشید ترک می رفت آن اسیرش از عق...
چونکه شه را بود با طوطی نظر کرده خو با نطق او شام و سحر خاطر شه بد شگفت از گفت او گفت او آرام خواب و خفت او خواست تا از هر زبان دانا شود هر زبان را نطق او گویا شود هندی و تازی و تر...
هان نپنداری که چون آید به سر عمر تو انجام یابد این سفر تا در این وادی تو هستی گام زن آخرین گامت در آن باشد وطن نی فزاید بعد از آنت مایه ای نی فزون گردد تو را پیرایه ای این سخن نزدی...
نیست راحت تا سفر آید به سر انه کان السفر بعض السقر این مسافر تا ابد در جنبش است بر کنار از راحت و آسایش است کاین نباشد ای برادر جز قیاس از قیاس ابلیس شد در اقتباس گفت جعفر آن امام ...
ز امتحان نادیدنیها دیده شد دیدنیها زامتحان پوشیده شد ای توانایی که بهر آزمون بست این نقش بدیع واژگون کاندران رادان همه گمره شدند موشکافان جهان ابله شدند دور بینان کور و نابینا همه ...
آن خلیفه می شدی اندر حرم گرد بر گردش وشاقان و خدم جمله میران و سران پیرامنش هر طرف بگرفته طرف دامنش می خرامیدی چنین با صد دلال سوی خانه پادشاه ذوالجلال با هزاران ناز و تمکین تمام گ...
ای خدا از خود دو چشمم کور کن وز جمالت دیده ام پرنور کن دارم از خود صد شکایت ای خدا با که گویم جز تو عیب خویش را ای خدا دارم دلی از دست خویش شرحه شرحه پاره پاره ریش ریش ای خدا آمد ب...
ناقه راند روز و شب با صد شعف تا فرات و غاضریات و نجف ساربانا خاطر ما شاد کن ساز راه کوفه و بغداد کن سامری گشتم ز شوق سامره کو رفیقی تا بسازم ساز ره سامره جان باشد و تن این جهان گشت...
با دل شاد این زمان ای نیکخو باقی احوال طوطی را بگو مرغ دست آموز شاه کیقباد چون گذارش در جزیره اوفتاد شه فراموشش شد و ایام او وان عنایتهای صبح و شام او رفت از یادش رفیقان و وطن همنش...
آن شنیده ستی که شاهنشاه دین پیشوای اولین و آخرین سوی مسجد روزی از دولتسرای می شدی تا فرض حق آرد به جای اتفاقا کودکی چند از عرب در ره شه در نشاط و در طرب خاک بازی می نمودند آن گروه ...
اینچنین آمد حدیث از راویان بر روانشان باد صد رحمت روان کان فلک پیما شه گردون وقار روزی اندر حجره ای بودش قرار وه چه حجره مطلع خورشید جان وه چه حجره مکمن جان جهان وه چه حجره مشرق صب...