قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶
هر که چون خر فتنه خواب و خور است گرچه مردم صورت است آن هم خر است ای شکم پر نعمت و جانت تهی چون کنی بیداد کایزد داور است گر تو را جز بت پرستی کار نیست چون کنی لعنت همی بر بت پرست آز...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
هر که چون خر فتنه خواب و خور است گرچه مردم صورت است آن هم خر است ای شکم پر نعمت و جانت تهی چون کنی بیداد کایزد داور است گر تو را جز بت پرستی کار نیست چون کنی لعنت همی بر بت پرست آز...
ای گرد گرد گنبد طارونی یکبارگی بدین عجبی چونی گردان منم به حال و نه گردونم گردان نه ای به حال و تو گردونی گر راه نیست سوی تو پیری را مر پیری مرا ز چه قانونی زیرا که روزگار دهد پیری...
ای گشته سوار جلد بر تازی خر پیش سوار علم چون تازی تازیت ز بهر علم و دین باید بی علم یکی است رازی و تازی گر تازی و علم را به دست آری شاید که به هردو سر بیفرازی بی علم به دست ناید از...
بر مرکبی به تندی شیطانی گشتم به گرد دهر فراوانی اندیشه بود اسپ من و عقلم او را سوار همچو سلیمانی گویی درشت و تیره همی بینم آویخته ز نادره ایوانی ایوان به گرد گوی درون گردان وز بس چ...
بهار دل دوستدار علی همیشه پر است از نگار علی دلم زو نگار است و علم اسپرم چنین واجب آید بهار علی بچن هین گل ای شیعت و خسته کن دل ناصبی را به خار علی از امت سزای بزرگی و فخر کسی نیست...
جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی که تو میزبانی نه بس نیک خوانی کس از خوان تو سیر خورده نرفته است ازین گفتمت من که بد میزبانی چو سیری نیابد همی کس ز خوانت هم آن به که کس را به خوانت نخ...
نگه کن سحرگه به زرین حسامی نهان کرده در لاژوردین نیامی که خوش خوش برآردش ازو دست عالم چو برقی که بیرون کشی از غمامی یکی گند پیر است شب زشت و زنگی که زاید همی خوب رومی غلامی وجود از...
ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری توی که جز تو نپنداشت با بصارت خویش عفیفه مریم مر پور خویش را پدری به تو نداد کسی مال و متهم تو بوی چو گشت مفلس هر ...
مردم اگر این تن ساسیستی جز که یکی جانور او کیستی جانوران بنده ش گشتی اگر مردم تو جوهر ناریستی رمز سخن های من ار دانیی قول منت مژده به شادیستی وعده نبودیش به ملک ابد گر گهرش گوهر فا...
چنین زرد و نوان مانند نالی نکرده ستم غم دلبر غزالی نه آنم من که خنبانید یارد مرا هجران بدری چون هلالی نه مالیده است زیر پا چو خوسته مرا چون جاهلان را آز مالی غم خوبان و آز مال دنیا...
دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهی اگرت آرزوست امر و نهی و گاه و شهی هنرت باید از آغاز اگر نه بی هنری محال باشد جستن بهی و پیش گهی کجاست جای هنر جز به زیر تیغ و قلم بدین دو بر شود از ...
باز جهان تیز پر و خلق شکار است باز جهان را جز از شکار چه کار است نیست جهان خوار سوی ما ز چه معنی خوردن ما سوی باز او خوش و خوار است قافله هرگز نخورد و راه نزد باز باز جهان ره زن اس...
بینی آن باد که گویی دم یارستی یاش بر تبت و خرخیز گذارستی نیستی چون سخن یار موافق خوش گر نه او پیش رو فوج بهارستی گر نبودی شده ایمن دل بید از باد برگش از شاخ برون جست نیارستی ور نه ...
از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندی در این پر گرد و ناخوش جای دل خیره چرا بندی به بیماری از این جای سپنجی چون شوی بیرون مخور تیمار چندینی نه بنیادش تو افگندی یکی فرزند خواره پی...
ای داده دل و هوش بدین جای سپنجی بیم است که از کبر در این جای نگنجی والله که نیاید به ترازوی خرد راست گر نعمت دنیا را با رنج بسنجی ور مملکت روم بگیری چو سکندر هرگز نشود ملک تو این ج...
این تن من تو مگر بچه گردونی بچه گردونی زیرا سوی من دونی او همان است که بوده است ولیکن تو نه همانا که همانی که دگرگونی طمع خیره چه داری که شوی باقی نشود چون ازلی بوده اکنونی تو مر آ...
آنچه ت بکار نیست چرا جویی وانچه ت ازو گریز چرا گویی به رویی ار به روی کسی آری بی شک به رویت آید بی رویی خوش خوش از جهان و جوانمردی پیش آر و پیش مار خوی نویی بدخو عقاب کوته عمر آمد ...
جهانا چه در خورد و بایسته ای وگر چند با کس نپایسته ای به ظاهر چو در دیده خس ناخوشی به باطن چو دو دیده بایسته ای اگر بسته ای را گهی بشکنی شکسته بسی نیز هم بسته ای چو آلوده ای بینی آ...
اگر نه بسته این بی هنر جهان شده ای چرا که همچو جهان از هنر جهان شده ای تن تو را به مثل مادر است سفله جهان تو همچو مادر بدخو چنین ازان شده ای چرا که مادر پیر تو ناتوان نشده است تو پ...
ای خواجه تو را در دل اگر هست صفایی بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیایی ور باطنت از نور یقین هست منور بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوایی آری چو بود ظاهر تحقیق ز تلبیس پیدا شود او همچو ...
چنین در کارها بسیار مندیش مگو ورنه بکن کاری که گفتی نباید کز چنین تدبیر بسیار ز تاریکی به تاریکی درافتی
چند گردی گرد این بیچارگان بی کسان را جویی از بس بی کسی تا توانستی ربودی چون عقاب چون شدی عاجز گرفتی کرگسی فاسقی بودی به وقت دسترس پارسا گشتی کنون از مفلسی
شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر ما را به...
ای همه گفتار خوب بی کردار بی مزه ای و نکو چو دستنبوی روی مکن هر سویی و باز مگرد از سخن خویش مباش چو گوی گوی نه ای چون دوروی گشته ستی گوی کند هر زمان به هرسو روی آنچه نخواهی که بدرو...