بخش ۱۸۶ - فرستادن بهمن،سیه مرد را بر سر راه فرامرز
چو بر زهرهتیره شب الماس کرد هوا روز روشنشب تار کرد به هردو سپاه اندرآمد کمی زهم بازگشتند هردو غمی سیه مرد را شاه ایران بخواند ابا او زهر در سخن ها براند بدوگفت امشب برو با سپاه برا
۱۹۲ شعر از سرایندهٔ فرامرزنامه
چو بر زهرهتیره شب الماس کرد هوا روز روشنشب تار کرد به هردو سپاه اندرآمد کمی زهم بازگشتند هردو غمی سیه مرد را شاه ایران بخواند ابا او زهر در سخن ها براند بدوگفت امشب برو با سپاه برا
زبس رنگ و افسون و نیرنگ وفن زپیشش برفتند آن چار تن برفتند یک نیمه از تیره شب نهانی زگفتارها بسته لب بیامد سیه مرد با سی هزار زگیلانتبردار وزوبین گذار شب تیره وهول دشمن به جای فرو ب
زدرگاه شاهی دمیدند نای سپهبد به اسب اندر آورد پای سواران او کمتر از پنچ صد به گیتی چنین بد به مردم رسد بدان اندکی پیش ایشان شدند چوگل پیش باد گل افشان شدند نگه کرد جاماسب اندر شمار
به زال ستمدیده رفت آگهی که گشت از فرامرزگیتی تهی بزد آه و بگسست از لبنفس همی زد سر خویش را بر قفس همی گفت کای بیوفا روزگار برآوردی از ما به یک ره دمار همان خواهرانش خبر یافتند زگیت