بخش ۱۱ - خطاب زمین بوس
ای شرف گوهر آدم به تو روشنی دیده عالم به تو چرخ که یک پشت ظفرساز تست نه شکم آبستن یک راز تست گوش دو ماهی زبر و زیر تو شد صدف گوهر شمشیر تو مه که به شب تیغ درانداخته ست با سر تیغت س...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
ای شرف گوهر آدم به تو روشنی دیده عالم به تو چرخ که یک پشت ظفرساز تست نه شکم آبستن یک راز تست گوش دو ماهی زبر و زیر تو شد صدف گوهر شمشیر تو مه که به شب تیغ درانداخته ست با سر تیغت س...
مرا چون هاتف دل دید دم ساز بر آورد از رواق همت آواز که بشتاب ای نظامی زود دیرست فلک بد عهد و عالم زود سیر است بهاری نو برآر از چشمه نوش سخن را دست بافی تازه در پوش در این منزل به ه...
بیا ساقی از خنب دهقان پیر میی در قدح ریز چون شهد و شیر نه آن می که آمد به مذهب حرام میی که اصل مذهب بدو شد تمام بیا باغبان خرمی ساز کن گل آمد در باغ را باز کن نظامی به باغ آمد از ش...
چون سهیل جمال بهرامی از ادیم یمن ستد خامی روی منذر از آن نشاط و نعیم یافت آنچ از سهیل یافت ادیم گشت نعمان و منذر از هنر ش این به شفقت برادر آن پدرش پدری و برادری بگذار آن رهی وین غ...
دلا از روشنی شمعی برافروز ز شمع آتش پرستیدن بیاموز بیارا خاطر ار آتش پرستی از آتش خانه خاطر نشستی من خاکی کزین محراب هیچم چنو صد را به حکمت گوش پیچم بسی دارم سخن کان دل پذیرد چه گو...
چو خسرو تخته حکمت در آموخت به آزادی جهان را تخته بر دوخت ز مریم بود یک فرزند خامش چو شیران ابخر و شیرویه نامش شنیدم من که آن فرزند قتال در آن طفلی که بودش قرب نه سال چو شیرین را عر...
شبی تاریک نور از ماه برده فلک را غول وار از راه برده زمانه با هزاران دست بی زور فلک با صد هزاران دیده شبکور شهنشه پای را با بند زرین نهاده بر دو سیمین ساق شیرین بت زنجیر موی از سیم...
چو صبح از خواب نوشین سر برآورد هلاک جان شیرین بر سر آورد سیاهی از حبش کافور می برد شد اندر نیمه ره کافور دان خرد ز قلعه زنگی یی در ماه می دید چو مه در قلعه شد زنگی بخندید بفرمودش ب...
تو کز عبرت بدین افسانه مانی چه پنداری مگر افسانه خوانی درین افسانه شرطست اشک راندن گلابی تلخ بر شیرین فشاندن بحکم آنکه آن کم زندگانی چو گل بر باد شد روز جوانی سبک رو چون بت قبچاق م...
ببین ای هفت ساله قره العین مقام خویشتن در قاب قوسین منت پروردم و روزی خدا داد نه بر تو نام من نام خدا باد درین دور هلالی شاد می خند که خندیدیم ماهم روزکی چند چو بدر انجمن گردد هلال...
چنین گفت آن سخن پرداز شب خیز کزان آمد خلل در کار پرویز که از شب ها شبی روشن چو مهتاب جمال مصطفی را دید در خواب خرامان گشته بر تازی سمندی مسلسل کرده گیسو چون کمندی به چربی گفت با او...
خداوندی که خلاق الوجود است وجودش تا ابد فیاض جود است قدیمی که اولش مطلع ندارد حکیمی که آخر ش مقطع ندارد تصرف با صفاتش لب بدوزد خرد گر دم زند حالی بسوزد اگر هر زاهدی کاندر جهان ست ب...
شبی رخ تافته زین دیر فانی به خلوت در سرای ام هانی رسیده جبرییل از بیت معمور براقی برق سیر آورده از نور نگارین پیکری چون صورت باغ سرش بکر از لگام و رانش از داغ نه ابر از ابر نیسان د...
نظامی هان و هان تا زنده باشی چنان خواهم چنان که افکنده باشی نبینی در که دریاپرور آمد از افتادن چگونه بر سر آمد چو دانه گر بیفتی بر سر آیی چو خوشه سر مکش کز پا درایی مدارا کن که خوی...
بیا ساقی آن آب حیوان گوار به دولت سرای سکندر سپار که تا دولتش بوسه بر سر دهد به میراث خوار سکندر دهد گزارنده نامه خسروی چنین داد نظم سخن را نوی که از جمله ی تاجداران روم جوان دولتی...
مغنی ره باستانی بزن مغانه نوای مغانی بزن من بینوا را به آن یک نوا گرامی کن و گرم تر کن هوا گزین فیلسوف جهان آزما ی سخن را چنین کرد برقع گشا ی که قبطی زنی بود در ملک شام ز میری پدر ...
من که سراینده این نوگلم باغ ترا نغمه سرا بلبلم در ره عشقت نفسی می زنم بر سر کویت جرسی می زنم عاریت کس نپذیرفته ام آنچه دلم گفت بگو گفته ام شعبده تازه برانگیختم هیکلی از قالب نو ریخ...
مرا کـز عشق به ناید شعاری مبادا تا زیم جز عشق کاری فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد غلام عشق شو کاندیشه این است همه صاحب دلان را پیشه این است جهان عشقست و دیگر زرق...
هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج و کف بریده چون بر کف ا...
روزی از روضه بهشتی خویش کرد بر می روانه کشتی خویش باده ای چند خورد سردستی سوی صحرا شد از سرمستی به شکارافکنی گشاد کمند از پی گور کند گوری چند از بسی گور کاو به زور گرفت همه دشت است...
چو داد اندیشه جادو دماغم ز چشم افسای این لعبت فراغم ز هر عقلی مبارک بادم آمد طریق العقل واحد یادم آمد شکایت گونه ای می کردم از بخت که در بازو کمانی داشتم سخت بسی تیر از کمان افکنده...
چه می گفتم سخن محمل کجا راند کجا می رفتم و رختم کجا ماند به سلطانی چو شه نوبت فرو کوفت غبار فتنه از گیتی فرو روفت شکوهش پنج نوبت بر فلک برد نفاذش کرد هفت اقلیم را خرد خروش طبل وی گ...
مغنی بیار آن نوای غریب نو آیین تر از ناله عندلیب نوایی که در وی نوایی بود نوایی نه کز بینوایی بود خنیده چنین شد در اقصای روم که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم به کم مدتی شد چنان سیم سنج ...
بیا ساقی آن راح ریحان سرشت به من ده که بر یادم آمد بهشت مگر ز آن می آباد کشتی شوم وگر غرقه گردم بهشتی شوم خوشا روزگارا که دارد کسی که بازار حرصش نباشد بسی به قدر بسندش یساری بود کن...