غزل شمارهٔ ۳۷
نقش روی توام از پیش نظر می نرود خاطر از کوی توام جای دگر می نرود تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز بر زبانم سخن شهد و شکر می نرود عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا هرگزم دل به گل و ...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
نقش روی توام از پیش نظر می نرود خاطر از کوی توام جای دگر می نرود تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز بر زبانم سخن شهد و شکر می نرود عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا هرگزم دل به گل و ...
گرم عنایت او در به روی بگشاید هزار دولتم از غیب روی بنماید نظر به گلشن روحانیون نیندازم سرم به پایه کروبیان فرو ناید و گر به حال پریشان ما کند نظری ز روی لطف بر احوال ما ببخشاید به...
دوش اشکم سر به جیحون می کشید دل بدان زلفین شبگون می کشید ناتوان شخص ضعیفم هر زمان اشک ریزان ناله را چون می کشید گاه اشکش سوی صحرا می دواند گاه آهش سوی گردون می کشید ناگهان خیل خیال...
در ما به ناز می نگرد دلربای ما بیگانه وار میگذرد آشنای ما بی جرم دوست پای ز ما درکشیده باز تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما با هیچکس شکایت جورش نمیکنم ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ...
هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد مویی چنان خمیده چشمی چنان کشیده در چین به دست ناید و اندر ختا نباشد با او همیشه ما را جز لاله در نگیرد با ما همیشه ...
دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش می کرد دیده می دید جمال تو و دل غش می کرد روی زیبای تو با ماه یکایک می زد سر گیسوی تو با باد کشاکش می کرد سنبل زلف تو هرلحظه پریشان می شد خاطر خسته عشاق م...
مردیم و یار هیچ عنایت نمی کند واحسرتا که بخت عنایت نمی کند در پیش چشم او لب او می کشد مرا وان شوخ چشم بین که حمایت نمی کند چندان که عجز حال بر او عرضه می کنم در وی به هیچ نوع سرایت...
ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد جز آستانه او آشیانه نتوان کرد کسی که کعبه جان دید بی گمان داند که سجده گاه جز آن آستانه نتوان کرد مرا به عشوه فردا در انتظار مکش که اعتماد بسی بر زم...
بی روی یار صبر میسر نمی شود بی صورتش حباب مصور نمی شود با او دمی وصال به صد لابه سال ها تقریر می کنیم و مقرر نمی شود گفتم که بوسه ای بربایم ز لعل او مشکل سعادتیست که باور نمی شود ج...
سعادت روی با دین تو دارد غنیمت خانه زین تو دارد زهی دولت زهی طالع زهی بخت که شب پوش و عرقچین تو دارد چه مقبل هندویی کآن خال زیباست که مسکن لعل شیرین تو دارد قبا گویی چه نیکی کرده ب...
لعل نوشینش چو خندان می شود در جهان شکر فراوان می شود قد او هرگه که جولان می کند گوییا سرو خرامان می شود پرتو رویش چو می تابد ز دور آفتاب از شرم پنهان می شود قصه زلفش نمی گویم به کس...
باد صبا جیب سمن برگشاد غلغل بلبل به چمن در فتاد زنده کند مرده صد ساله را باد چو بر گل گذرد بامداد زمزم مرغان سخندان شنو تا نکنی نغمه داود یاد موسم عیشست غنیمت شمار هرزه مده عمر و ج...
کجا کسیکه مرا مژده چمانه دهد علی الصباح به من باده شبانه دهد ز دوستان و عزیزان که باشد آنکه مرا نشان به کوی مغان و می مغانه دهد خوشا کسیکه چو رندان ز خانه وقت سحر بدر گریزد و تن در...
سپیده دم به صبوحی شراب خوش باشد نوا و نغمه چنگ و رباب خوش باشد بتی که مست و خرابی ز چشم فتانش نشسته پیش تو مست و خراب خوش باشد سحرگهان چو ز خواب خمار برخیزی خیال بنگ و نشاط شراب خو...
ای خط و خال خوشت مایه سودای ما ای نفسی وصل تو اصل تمنای ما چونکه قدم می نهد شوق تو در ملک جان صبر برون می جهد از دل شیدای ما چتر همایون عشق سایه چو بر ما فکند راه خرابات پرس گر طلب...
جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد بود و وجود ما را باک از عدم نباشد سلطان وقت خویشیم گرچه ز روی ظاهر لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده گر هیچمان نباشد از ه...
شرم دار ایدل از این دهر رهایی تا چند بیخودی تا به کی و بیهده رایی تا چند نیست کار تو به سامان و کیایی به نوا غره گشتن به چنین کار و کیایی تا چند با چنین مال و بقایی و متاعی که تراس...
دلم زین بیش غوغا بر نتابد سرم زین بیش سودا بر نتابد ز شوقت بر دل دیوانه ماست غمی کان سنگ خارا بر نتابد غمت را گو بدار از جان ما دست که این ویرانه یغما بر نتابد بیا امشب مگو فردا که...
ز سوز عشق من جانت بسوزد همه پیدا و پنهانت بسوزد ز آه سرد و سوز دل حذر کن که اینت بفسرد آنت بسوزد مبر نیرنگ و دستان پیش او کو به صد نیرنگ و دستانت بسوزد به دست خویشتن شمعی نیفروز که...
وداع کعبه جان چون توان کرد فراقش بر دل آسان چون توان کرد طبیبم میرود من درد خود را نمیدانم که درمان چون توان کرد مرا عهدیست کاندر پاش میرم خلاف عهد و پیمان چون توان کرد به کفر زلفش...
عاشق شوریده ترک یار نتوانست کرد صبر بی دل کرد و بی دلدار نتوانست کرد جان چو با عشق آشنا شد از خرد بیگانه گشت همدمی زین بیش با اغیار نتوانست کرد راستی را حق به دستش بود انکارش مکن م...
علی الصباح که نرگس پیاله بردارد سمن به عزم صبوحی کلاله بردارد چکاوک از سرمستی خروش در بندد ز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد به صد جمال درآمد عروس گل به چمن صباش دامن گلگون غلاله بردار...
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد عاشق دلشده را پند خردمند چه سود رند دیوانه ...
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد بنمود روی خوب و خجل کرد ماه را بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد تاراج کرد دین و دل از دست عاشقان سلطان نگر که مایه ...